{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

رمان : فقط به من نگاه کن

رمان : فقط به من نگاه کن
#𝗝𝘂𝘀𝘁_𝗹𝗼𝗼𝗸_𝗮𝘁_𝗺𝗲
Part_5

فصل سوم | اتاق‌های قدیمی

«این بار، همه باید بخوابند.»
فلیکس چند ثانیه به جمله خیره ماند.
هیچ‌کس حرف نمی‌زد.
نور تمام چراغ‌های خانه یک‌دست شده بود، اما عجیب این بود که با وجود روشن بودن خانه، فضا از قبل تاریک‌تر به نظر می‌رسید.
هان آرام گفت:
— «این بار» میخواید چجوری ماست مالیش کنید؟
چان جواب نداد.
چانگبین به دیوار نزدیک شد و دستش را روی نوشته کشید.
— این رنگه؟
سونگمین گفت:
— نه.
چانگبین برگشت.
— از کجا می‌دونی؟
— چون هنوز نه بو داره نه خشکه
همه به دست چانگبین نگاه کردند.
نوک انگشت‌هایش کمی خیس شده بود.
هان سریع یک قدم عقب رفت.
— من دیگه به هیچ دیواری دست نمی‌زنم.
لی‌نو آرام گفت:
— تصمیم عاقلانه‌ایه.
هان به او نگاه کرد.
— بالاخره یه بار تأییدم کردی.
— آره. خودمم تعجب کردم.
آی.ان با دقت به نوشته نگاه کرد.
— ولی یه چیز عجیب‌تر هست.
چان پرسید:
— چی؟
آی.ان به ساعت اشاره کرد.
۰۰:۲۹
— ساعت دوازده ضربه زد... ولی الان دوازده و بیست و نه دقیقه‌ست.
هان ابروهایش را بالا برد.
— خب؟
سونگمین گفت:
— یعنی اون ساعت خراب شده.
هان چند لحظه فکر کرد.
— پس چرا دقیقاً دوازده ضربه زد؟
سونگمین ساکت شد.
چان نفس عمیقی کشید.
— همه برگردین اتاق‌هاتون.
هان اعتراض کرد:
— ولی هنوز—
— هان.
— باشه بابا چرا سگ میشی
این بار هان بدون شوخی جواب داد.
همه دوباره به طبقه‌ی بالا رفتند.
اما چیزی تغییر کرده بود.
اتاق‌ها همان اتاق‌ها بودند.
راهرو همان راهرو.
ولی درهای اتاق‌ها...
همگی نیمه‌باز مانده بودند.
چان ایستاد.
— کسی درها رو باز گذاشته؟
همه به هم نگاه کردند.
هیچ‌کس جواب نداد.
چان یکی از درها را بست.
تق.
در همان لحظه، از داخل یکی از اتاق‌های دیگر صدای بسته شدن در آمد.
تق.
هان آرام گفت:
— من نبودم.
چانگبین گفت:
— هیچ‌کس نگفت تو بودی.
— داشتم پیشاپیش دفاع می‌کردم.
لی‌نو زیر لب گفت:
— خیلی مشکوکی.
— چرا من همیشه مشکوکم؟
سونگمین جواب داد:
— چون همیشه بدون این که ازت چیزی بپرسیم توضیح می‌دی.
هان خواست چیزی بگوید، اما صدای آرامی از انتهای راهرو آمد.
تق...
همه برگشتند.
درِ اتاقی که تا آن لحظه باز بود، حالا کاملاً بسته شده بود.
فلیکس به آن در خیره شد.
— این اتاق مال کیه؟
چان گفت:
— فکر کنم... خالیه.
هیونجین پرسید:
— فکر می‌کنی؟
چان چند لحظه مکث کرد.
— وقتی خونه رو گرفتیم، گفتن بعضی اتاق‌ها قابل استفاده نیستن.
هان گفت:
— و ما دقیقاً توی خونه‌ای موندیم که «بعضی اتاق‌هاش قابل استفاده نیستن»؟
چان نگاه کوتاهی به او انداخت.
— ظاهراً.
— عالیه ، آدمایی مثل ما که پول از پاروشون بالا میره تو خونه ای زندگی میکنن که«بعضی اتاق‌هاش قابل استفاده نیستن»
دیدگاه ها (۰)

𝑺𝑪𝑬𝑵𝑻𝑬𝑫 𝑫𝑬𝑺𝑻𝑰𝑵𝑰𝑬𝑺پارت ۹هنوز حرف‌ هیونجین در ذهن فلیکس می‌چرخ...

𝒲𝒽𝑒𝓃 𝐿𝒾𝑔𝒽𝓉 𝑀𝑒𝑒𝓉𝓈 𝒮𝒽𝒶𝒹𝑜𝓌Part 9همه‌ ی افراد قصر به حالت آماده‌...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط