MUTED SOUND (صدای خاموش)
p¹⁴
علامت ها: یونا+/ تهیونگ-/ سوجین&/ جیون×/ هانول@/ سیون¢/ کیوم£
+ امیلی کوچولوی من..!
با صدای نیمه رسای یکی از بچه ها رشته عواطف بار دیگر نخ کش شد و حواس ها جمع شد. تک تک بچه ها با شرمندگی و سری آویزان تر از دستانشان در عرض بدنشان ازش عذرخواهی و ابراز پشیمانی کردن.
لونا بین جمعیت گم شده بود. هنوز هم نتونسته بود یونا، دوست عزیزش رو بخاطر اون قضایا ببخشه؟
تنها یک راه برای فهمیدنش و پایمال یا به ثمر رساندن همه این تلاش ها وجود داشت. یونا جعبه کادو مخصوصی رو که روش اسم لونا رو زده بود رو از میان سایر هدیه ها برداشت و به سمتش رفت.
+ من واقعا متاسفم لونا.. میدونم که این زندگی حق تو بود ولی قسم میخورم که من کاری نکردم، من ازشون نخواستم که منو با خودشون ببرن،هیچوقت نمیخواستم خانواده ات رو بدزدم من فقط..
: توی عوضی این همه مدت کجا غیبت زده بود!
شوکه شد و چشم هاش بیشتر از قبل باز شد.
: سوجین هیچوقت درست و حسابی لحاف و روش نمیکشه، امیلی هم همیشه دست و پاهاش کثیفه، همیشه باید حواسم به هردوشون باشه. کار های من به خودی خودش سخت بودن و مسئولیت های توهم بهشون اضافه شد...اههه..فقط به سوجین بگو شبا خوب روشو بپوشونه من که نمیتونم هر شب...
محکم بغلش کرد. نفس کشیدن هم به سختی امکان پذیر بود. یونا خیلی خوب میدونست که این پر شور و پر حرارت ترین معذرت خواهی ای بود که لونا میتونست بکنه.
+ ازت ممنونم لونا
: باشه باشه ولی دیگه حق نداری بیخبر بزاری بری
خنده بلندی کرد
+ قول میدم!
خیالش راحت شد. هدیه رو بهش داد
+ این برای توعه لونا..
: هه.. درسته، کریسمس و کادوهاش!.. مثل اینکه مسیر بابانوئل برای اولین بار این طرفام افتاده
روبان رو باز کرد و در جعبه رو برداشت. چشم هاش برق میزدن. حتی انعکاس وسیله از چشم های درخشانش دیده میشد.
: نه..نه نه نه..این نمیتونه واقعی باشه..شوخیت گرفته این..این واقعا برای منه؟.. تو یعنی..منظورم اینکه من..یعنی اینا..اینا کفشهای صورتی باله ان؟ و برای منن؟
+ البته. همیشه میگفتی که دوست داری امتحانش کنی امیدوارم واقعا خوشت اومده باشه!
سفت در آغوشش گرفت
: ازت ممنونم یونا! این بهترین هدیه ای بود که بابانوئل میتونست بهم بده.
با خنده شیرین یونا گوله اشک جمع شده دور چشمش روی گونه اش افتاد. گونه اش رو پاک کرد و با لبخند به سمت بچه هایی که کنار درخت ایستاده بودن برگشت. زیبا ترین قابی بود که چشم هاش تابحال دیده بودن. تا صبح میتونست به چهره های خندان و شاداب روبه روش بدون پلک زدن زل بزنه.
- باید عکس بگیریم.
& اره تهیونگ راست میگه باید یه عکس از اولین کریسمس عمرمون داشته باشیم.
علامت ها: یونا+/ تهیونگ-/ سوجین&/ جیون×/ هانول@/ سیون¢/ کیوم£
+ امیلی کوچولوی من..!
با صدای نیمه رسای یکی از بچه ها رشته عواطف بار دیگر نخ کش شد و حواس ها جمع شد. تک تک بچه ها با شرمندگی و سری آویزان تر از دستانشان در عرض بدنشان ازش عذرخواهی و ابراز پشیمانی کردن.
لونا بین جمعیت گم شده بود. هنوز هم نتونسته بود یونا، دوست عزیزش رو بخاطر اون قضایا ببخشه؟
تنها یک راه برای فهمیدنش و پایمال یا به ثمر رساندن همه این تلاش ها وجود داشت. یونا جعبه کادو مخصوصی رو که روش اسم لونا رو زده بود رو از میان سایر هدیه ها برداشت و به سمتش رفت.
+ من واقعا متاسفم لونا.. میدونم که این زندگی حق تو بود ولی قسم میخورم که من کاری نکردم، من ازشون نخواستم که منو با خودشون ببرن،هیچوقت نمیخواستم خانواده ات رو بدزدم من فقط..
: توی عوضی این همه مدت کجا غیبت زده بود!
شوکه شد و چشم هاش بیشتر از قبل باز شد.
: سوجین هیچوقت درست و حسابی لحاف و روش نمیکشه، امیلی هم همیشه دست و پاهاش کثیفه، همیشه باید حواسم به هردوشون باشه. کار های من به خودی خودش سخت بودن و مسئولیت های توهم بهشون اضافه شد...اههه..فقط به سوجین بگو شبا خوب روشو بپوشونه من که نمیتونم هر شب...
محکم بغلش کرد. نفس کشیدن هم به سختی امکان پذیر بود. یونا خیلی خوب میدونست که این پر شور و پر حرارت ترین معذرت خواهی ای بود که لونا میتونست بکنه.
+ ازت ممنونم لونا
: باشه باشه ولی دیگه حق نداری بیخبر بزاری بری
خنده بلندی کرد
+ قول میدم!
خیالش راحت شد. هدیه رو بهش داد
+ این برای توعه لونا..
: هه.. درسته، کریسمس و کادوهاش!.. مثل اینکه مسیر بابانوئل برای اولین بار این طرفام افتاده
روبان رو باز کرد و در جعبه رو برداشت. چشم هاش برق میزدن. حتی انعکاس وسیله از چشم های درخشانش دیده میشد.
: نه..نه نه نه..این نمیتونه واقعی باشه..شوخیت گرفته این..این واقعا برای منه؟.. تو یعنی..منظورم اینکه من..یعنی اینا..اینا کفشهای صورتی باله ان؟ و برای منن؟
+ البته. همیشه میگفتی که دوست داری امتحانش کنی امیدوارم واقعا خوشت اومده باشه!
سفت در آغوشش گرفت
: ازت ممنونم یونا! این بهترین هدیه ای بود که بابانوئل میتونست بهم بده.
با خنده شیرین یونا گوله اشک جمع شده دور چشمش روی گونه اش افتاد. گونه اش رو پاک کرد و با لبخند به سمت بچه هایی که کنار درخت ایستاده بودن برگشت. زیبا ترین قابی بود که چشم هاش تابحال دیده بودن. تا صبح میتونست به چهره های خندان و شاداب روبه روش بدون پلک زدن زل بزنه.
- باید عکس بگیریم.
& اره تهیونگ راست میگه باید یه عکس از اولین کریسمس عمرمون داشته باشیم.
- ۱۲.۰k
- ۲۴ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط