تک پارتی درخواستی وقتی قلدرت بود ولی...
ادامه:
÷همیشه همینو میگی هانا اگه این پسر پیشت نبود میدونی چه بلایی سرت میومد؟تو واقعا مراقب خودت نیستی چرا اون همه گریه کردی بودی که فشارت بیفته و از ضعف بیهوش بشی؟
+مامان من خوبم فقط دلم گرفته بود و یکم گریه کردم همین!لازم نیست نگران باشی از کی اینجایی؟
÷دو روزه که بیهوشی و من دیروز فهمیدم و از دیروز اینجام
+ببخشید که به خاطر من از کارات عقب افتادی
÷هانا این چه حرفیه تو دخترمی و من مامانتم باید مراقبت باشم ولی این پسر بیشتر از من مراقبته فک کنم از دیروز که اومدم ندیدم که ازت بیشتر از چند سانتی متر دور بشه
سرمو انداختم پایین و چیزی نگفتم
÷حالا که مطمئن شدم سالمی برمیگردم عزیزم فقط مواظب خودت باش نمیخوام دیگه دختر کوچولومو روی تخت درمانگاه ببینم
+چشم مامان موفق باشی
مامان به سمتم اومد و پیشونیمو بوسید و رفت اون که از تعطیلات تابستون به بعد حتی برام یه نامه هم ننوشته بود که ببینه حالم خوبه یا نه ولی وقتی که کم مونده بود بمیرم یادش افتاد که هانا هم بچه اونه دیگه اون احساس سنگینی رو روی دستم حس نمیکردم سرمو به سمت چپم برگردوندم که با دیدن اینکه که داره با چشمایی که مثل کاسه خونه و اشکاش رو صورتشه تعجب کردم و افکارم کلا پرید اون داشت گریه میکرد؟ بهم نزدیک شد و بغلم کرد اشکاش باعث خیس شدن لباسم شده بود دستمو روی کمرش گذاشتم و چند بار روی کمرش کشیدم
-لعنتی اگه نرسیده بودم میدونی چی میشد؟ممکن بود اتفاقی برات بیفته یا برای همیشه از دستت بدم چرا اهمیتی به سلامتیت نمیدی؟تو دو روز بیهوش بودی هانا دو روز!میدونی تو این دو روز چیا کشیدم؟فکر اینکه دیگه نتونم چشماتو ببینم یا صداتو بشنوم دیوونم میکرد با اینکه بهم میگفتن فقط خستگیه ولی من میترسیدم خیلی زیاد هم میترسیدم الان خوبی دیگه؟سرت گیج نمیره؟
+خوبم ولی تو چرا اینجایی؟مگه نگفتی که عشقت ممنوعه و نمیتونی باهام باشی؟
-برام هیچی جز تو مهم نیست هانا من تو این دو روز فهمیدم بدون تو هیچم هیچ!میدونی تو این دو روز انقدر گریه کردم که تو ۱۷ سال اینقدر گریه نکرده بودم الان بعد از تموم شدن سرمت میریم اتاق من و اونجا استراحت میکنی الهه من دیگه نمیزارم به خودت آسیب بزنی خودم مراقبتم و حساب اون سه تا رو میرسم حالا باید استراحت کنی
+دریکو اگه بابات بفهمه برات بد میشه!
-برام مهم نیست همون طور که گفتم هیچکس و هیچ چیز به جز دختری که الان تو بغلمه برام مهم نیست میتوته تردم کنه برام مهم نیست
منو از بغلش بیرون آورد و روی تخت درازم داد و پیشونیمو بوسید
-الهه من استراحت کن شکمت درد نمیکنه؟
+خوبم(خیلییی آروم)
-من کنارتم میتونی راحت استراحت کنی و بعد از تموم شدن سرمت خودم میبرمت عزیزم استراحت کن من مواظبتم
+ولی تو بیشتر نیاز به استراحت داری چشمات خونه دریکو
-این به خاطر خواب نیست هانای من این به خاطر نگرانیه سرمت تموم شد صبر کن مادام پامفری رو صدا کنم تا سرمت رو بکشه بعد میریم
سری تکون دادم که رفت و بعد از چند دقیقه برگشت مادام سرمو درآورد و بهم نگاه کرد و لبخندی زد: عزیزم مراقب خودت باش و دیگه به خودت فشار نیار
لبخند خشکی زدم و آروم تشکر کردم نشستم روی تخت و تا خواستم بیام پایین و روی پاهام وایسم دستی دورم حلقه شد و نزاشت متوجه شدم دریکوعه براید بغلم کرد و سرمو به سینهش تکیه داد و راه افتاد بغلش گرم و آرامش بخش بود و باعث شد به خواب برم
÷همیشه همینو میگی هانا اگه این پسر پیشت نبود میدونی چه بلایی سرت میومد؟تو واقعا مراقب خودت نیستی چرا اون همه گریه کردی بودی که فشارت بیفته و از ضعف بیهوش بشی؟
+مامان من خوبم فقط دلم گرفته بود و یکم گریه کردم همین!لازم نیست نگران باشی از کی اینجایی؟
÷دو روزه که بیهوشی و من دیروز فهمیدم و از دیروز اینجام
+ببخشید که به خاطر من از کارات عقب افتادی
÷هانا این چه حرفیه تو دخترمی و من مامانتم باید مراقبت باشم ولی این پسر بیشتر از من مراقبته فک کنم از دیروز که اومدم ندیدم که ازت بیشتر از چند سانتی متر دور بشه
سرمو انداختم پایین و چیزی نگفتم
÷حالا که مطمئن شدم سالمی برمیگردم عزیزم فقط مواظب خودت باش نمیخوام دیگه دختر کوچولومو روی تخت درمانگاه ببینم
+چشم مامان موفق باشی
مامان به سمتم اومد و پیشونیمو بوسید و رفت اون که از تعطیلات تابستون به بعد حتی برام یه نامه هم ننوشته بود که ببینه حالم خوبه یا نه ولی وقتی که کم مونده بود بمیرم یادش افتاد که هانا هم بچه اونه دیگه اون احساس سنگینی رو روی دستم حس نمیکردم سرمو به سمت چپم برگردوندم که با دیدن اینکه که داره با چشمایی که مثل کاسه خونه و اشکاش رو صورتشه تعجب کردم و افکارم کلا پرید اون داشت گریه میکرد؟ بهم نزدیک شد و بغلم کرد اشکاش باعث خیس شدن لباسم شده بود دستمو روی کمرش گذاشتم و چند بار روی کمرش کشیدم
-لعنتی اگه نرسیده بودم میدونی چی میشد؟ممکن بود اتفاقی برات بیفته یا برای همیشه از دستت بدم چرا اهمیتی به سلامتیت نمیدی؟تو دو روز بیهوش بودی هانا دو روز!میدونی تو این دو روز چیا کشیدم؟فکر اینکه دیگه نتونم چشماتو ببینم یا صداتو بشنوم دیوونم میکرد با اینکه بهم میگفتن فقط خستگیه ولی من میترسیدم خیلی زیاد هم میترسیدم الان خوبی دیگه؟سرت گیج نمیره؟
+خوبم ولی تو چرا اینجایی؟مگه نگفتی که عشقت ممنوعه و نمیتونی باهام باشی؟
-برام هیچی جز تو مهم نیست هانا من تو این دو روز فهمیدم بدون تو هیچم هیچ!میدونی تو این دو روز انقدر گریه کردم که تو ۱۷ سال اینقدر گریه نکرده بودم الان بعد از تموم شدن سرمت میریم اتاق من و اونجا استراحت میکنی الهه من دیگه نمیزارم به خودت آسیب بزنی خودم مراقبتم و حساب اون سه تا رو میرسم حالا باید استراحت کنی
+دریکو اگه بابات بفهمه برات بد میشه!
-برام مهم نیست همون طور که گفتم هیچکس و هیچ چیز به جز دختری که الان تو بغلمه برام مهم نیست میتوته تردم کنه برام مهم نیست
منو از بغلش بیرون آورد و روی تخت درازم داد و پیشونیمو بوسید
-الهه من استراحت کن شکمت درد نمیکنه؟
+خوبم(خیلییی آروم)
-من کنارتم میتونی راحت استراحت کنی و بعد از تموم شدن سرمت خودم میبرمت عزیزم استراحت کن من مواظبتم
+ولی تو بیشتر نیاز به استراحت داری چشمات خونه دریکو
-این به خاطر خواب نیست هانای من این به خاطر نگرانیه سرمت تموم شد صبر کن مادام پامفری رو صدا کنم تا سرمت رو بکشه بعد میریم
سری تکون دادم که رفت و بعد از چند دقیقه برگشت مادام سرمو درآورد و بهم نگاه کرد و لبخندی زد: عزیزم مراقب خودت باش و دیگه به خودت فشار نیار
لبخند خشکی زدم و آروم تشکر کردم نشستم روی تخت و تا خواستم بیام پایین و روی پاهام وایسم دستی دورم حلقه شد و نزاشت متوجه شدم دریکوعه براید بغلم کرد و سرمو به سینهش تکیه داد و راه افتاد بغلش گرم و آرامش بخش بود و باعث شد به خواب برم
- ۲۹.۱k
- ۲۵ بهمن ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۱۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط