پارت ۳۶
پارت ۳۶
از زبان ا/ت :
منو تهیونگ کلی غذا خریده بودیم تهیونگ قول داده بود برام کباب گوشت خوک بپزه برای همین آتیش درست کردیمو کنارش نشستیم و قهوه خوردیم بعدشم از تهیونگ خواستم برام گوشت خوک بپزه ولی همین که بوی گوشت به مشامم خورد حالت تهوع پیدا کردم سریع پاشدم رفتم اون طرف تر که دیگه بوش بهم نخوره تهیونگم نگران شد و دنبالم دوید و گفت : چی شد عزیزم ؟
ا/ت: نمیدونم بوی گوشت حالمو بد کرد داشتم بالا میاوردم میشه از اونجا ورش داری؟
تهیونگ: باشه عزیزم نمیخوای ببرمت دکتر؟
ا/ت: نه خوبم
تهیونگ: خیلی خب گوشتو برداشتم حالا خوبه غذاهای دیگم خریدیم وگرنه گشنه میموندی
دوباره برگشتم سرجام نشستم و یکم که حالم بهتر شد با هم غذا خوردیم
تهیونگ: عزیزم فک نمیکنی یکم اشتهات زیاد شده؟
ا/ت: یعنی چاق شدم؟
تهیونگ خندید و گفت : نه من کی همچین حرفی زدم آخه
ا/ت: پس چی؟
تهیونگ: آخه امروز تو سئول کلی خوراکی خوردی الانم از همه غذاها خوردی شانس آوردیم از گوشت حالت به هم خورد
ا/ت: خیلی بدجنسی ولی باید بگم من هنوز دلم غذا میخواد😄
تهیونگ: دیگه نمیارمت گردش چون فقط دارم به تو غذا میدم خسته شدم
از این حرفش خندم گرفت بلند بلند میخندیدم اونم بیشتر حرص میخورد...
از زبان تهیونگ: آخرای شب هوا سردتر شد به ا/ت گفتم بیاد بریم تو چادر و دیگه بخوابیم اونجا کنار هم دراز کشیدیم که ا/ت گفت: من سردمه
تهیونگ: ولی عزیزم هرچی لباس گرم بودم دادم بپوشی توچادر گرمه من که دارم عرق میکنم
ا/ت اوفف بلندی کشید و گفت بیخیال تو نمیفهمی بعدشم دراز کشید و به من پشت کرد اون لحضه فهمیدم چی میخواد منم کنارش دراز کشیدم و از پشت بغلش کردم و گفتم حالا گرم شدی؟
ا/ت هم دستامو دور خودش محکم تر کردو گفت : آره همینه
چند دقیقه ساکت شدیم بعد ا/ت گفت: تهیونگ یه چیزی ازت بخوام بهم نمیخندی؟
تهیونگ: نمیدونم سعی میکنم نخندم
ا/ت: برام قصه میگی؟
تهیونگ زد زیر خنده و فقط بلند بلند میخندید دستاشم از دور کمرم شل شد و ریسه میرفت منم چرخیدم به سمتشو گفتم: قرار بود نخندی
تهیونگ: من گفتم سعی میکنم نخندم بچه شدی امشب
الکی قهر کردمو گفتم اصن نمیخوام که تهیونگ خندشو قطع کرد و گفت خیله خب عصبانی نشو و دوباره بغلم کرد و گفت اگه قصه بگم در ازاش بوس میخوام میدی؟
ا/ت: باشه بگو
اونم شروع کرد به قصه گفتن: یه روزی یه پرنسس بود که خیلی خشگل بود واسه خودش تو جنگل قدم میزد که یه شاهزاده خوش تیپ اونو دید شاهزاده تصمیم گرفت پرنسس خشگلو برای خودش بدزده و ببره اما پرنسس اولش دوس نداشت با شاهزاده بره ولی شاهزاده ثابت کرد که دوسش داره و بلاخره تونست اونو با خودش ببره ....
داشتم گوش میکردم تهیونگ موهامو نوازش میکرد...قصه خودمونو میگفت...که نفهمیدم کی خوابم برد...
شرط: ۵۰لایک
از زبان ا/ت :
منو تهیونگ کلی غذا خریده بودیم تهیونگ قول داده بود برام کباب گوشت خوک بپزه برای همین آتیش درست کردیمو کنارش نشستیم و قهوه خوردیم بعدشم از تهیونگ خواستم برام گوشت خوک بپزه ولی همین که بوی گوشت به مشامم خورد حالت تهوع پیدا کردم سریع پاشدم رفتم اون طرف تر که دیگه بوش بهم نخوره تهیونگم نگران شد و دنبالم دوید و گفت : چی شد عزیزم ؟
ا/ت: نمیدونم بوی گوشت حالمو بد کرد داشتم بالا میاوردم میشه از اونجا ورش داری؟
تهیونگ: باشه عزیزم نمیخوای ببرمت دکتر؟
ا/ت: نه خوبم
تهیونگ: خیلی خب گوشتو برداشتم حالا خوبه غذاهای دیگم خریدیم وگرنه گشنه میموندی
دوباره برگشتم سرجام نشستم و یکم که حالم بهتر شد با هم غذا خوردیم
تهیونگ: عزیزم فک نمیکنی یکم اشتهات زیاد شده؟
ا/ت: یعنی چاق شدم؟
تهیونگ خندید و گفت : نه من کی همچین حرفی زدم آخه
ا/ت: پس چی؟
تهیونگ: آخه امروز تو سئول کلی خوراکی خوردی الانم از همه غذاها خوردی شانس آوردیم از گوشت حالت به هم خورد
ا/ت: خیلی بدجنسی ولی باید بگم من هنوز دلم غذا میخواد😄
تهیونگ: دیگه نمیارمت گردش چون فقط دارم به تو غذا میدم خسته شدم
از این حرفش خندم گرفت بلند بلند میخندیدم اونم بیشتر حرص میخورد...
از زبان تهیونگ: آخرای شب هوا سردتر شد به ا/ت گفتم بیاد بریم تو چادر و دیگه بخوابیم اونجا کنار هم دراز کشیدیم که ا/ت گفت: من سردمه
تهیونگ: ولی عزیزم هرچی لباس گرم بودم دادم بپوشی توچادر گرمه من که دارم عرق میکنم
ا/ت اوفف بلندی کشید و گفت بیخیال تو نمیفهمی بعدشم دراز کشید و به من پشت کرد اون لحضه فهمیدم چی میخواد منم کنارش دراز کشیدم و از پشت بغلش کردم و گفتم حالا گرم شدی؟
ا/ت هم دستامو دور خودش محکم تر کردو گفت : آره همینه
چند دقیقه ساکت شدیم بعد ا/ت گفت: تهیونگ یه چیزی ازت بخوام بهم نمیخندی؟
تهیونگ: نمیدونم سعی میکنم نخندم
ا/ت: برام قصه میگی؟
تهیونگ زد زیر خنده و فقط بلند بلند میخندید دستاشم از دور کمرم شل شد و ریسه میرفت منم چرخیدم به سمتشو گفتم: قرار بود نخندی
تهیونگ: من گفتم سعی میکنم نخندم بچه شدی امشب
الکی قهر کردمو گفتم اصن نمیخوام که تهیونگ خندشو قطع کرد و گفت خیله خب عصبانی نشو و دوباره بغلم کرد و گفت اگه قصه بگم در ازاش بوس میخوام میدی؟
ا/ت: باشه بگو
اونم شروع کرد به قصه گفتن: یه روزی یه پرنسس بود که خیلی خشگل بود واسه خودش تو جنگل قدم میزد که یه شاهزاده خوش تیپ اونو دید شاهزاده تصمیم گرفت پرنسس خشگلو برای خودش بدزده و ببره اما پرنسس اولش دوس نداشت با شاهزاده بره ولی شاهزاده ثابت کرد که دوسش داره و بلاخره تونست اونو با خودش ببره ....
داشتم گوش میکردم تهیونگ موهامو نوازش میکرد...قصه خودمونو میگفت...که نفهمیدم کی خوابم برد...
شرط: ۵۰لایک
- ۳۶.۵k
- ۲۵ اردیبهشت ۱۴۰۲
دیدگاه ها (۳۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط