{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

عاشقانه های پاک

عاشقانه های پاک

قسمت شصت و هفت


نتایج دانشگاه ک اعلام شد ،ایوب بستری بود ...
روزنامه خریدم و رفتم بیمارستان....
زهرا بچه ها را اورده بود ملاقات دست همه کاکائو بود حتی ایوب...
خودش گفته بود دیگر برایش کمپوت نبرند...کاکائو بیشتر دوست داشت....



روزنامه را از دستم گرفت و دنبال اسمم گشت چند بار اسمم را بلند خواند....
انگار باورش نمیشد ...هر دکتر و پرستاری ک بالای سرش می امد ،روزنامه را ب او نشان میداد....
با ایوب هم دانشگاهی شدم....
او ترم اخر مدیریت دولتی بود و من مدیریت بازرگانی را شروع کردم....



روز ثبت نام مسئول امور دانشجویی تا من را دید شناخت"خانم غیاثوند؟درست است؟"
چشم هایم گرد شد"مگر روی پیشانیم نوشته اند؟"
-نه خانم،بس که اقای بلندی همه جا از شما حرف میزنند ....
مینشیند، میگوید شهلا....بلند میشود، میگوید،شهلا
من هم کنجکاو شدم ....
اسمتان را که توی لیست دیدم ،با عکس پرونده تطبیق دادم ....
خیلی دوست داشتم ببینم این خانم شهلا غیاثوند کیست ک اقای بلندی این طور از او تعریف میکند...


ادامه دارد....
دیدگاه ها (۱)

قسمت شصت و ششنتایج دانشگاه ک اعلام شد ،ایوب بستری بود ...روز...

عاشقانه های پاکقسمت سیزدههمان حرف ها را پشت تلفن تکرار کردم ...

قسمت سیزدههمان حرف ها را پشت تلفن تکرار کردم و برگشتممامان ...

عاشقانه های پاکقسمت شصت و هشتکلاس ک تمام شد ایوب را دم در دی...

عاشقانه های پاکقسمت هشتاد و هشتان روزها حال و روز خوشی نداشت...

قسمت هشتاد و هفتان روزها حال و روز خوشی نداشتیم.....خانم برا...

قسمت نود و سهکنار دیوار بی حال نشسته بود....خون تازه تا روی ...

قسمت نود و هفتاب دهانم را قورت دادم تا صدایم بغض الود نباشد"...

عاشقانه های پاکقسمت نود و نهصدای خانم نصیری را شنیدم .....بی...

قسمت هفتاد و چهاراگر ان روز #دکتر #اعصاب و روان مرا از اتاقش...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط