پارت سوم
ویو توجی
بالاخره رفت...آخیشششششششش...دارم میمیرم از گشنگی...بزار برم یکم از این غذایی که درست کرده بخورم
ظرفو گرفت دستش و همه ی پاستا رو خورد
+این لامصب چقد خوشمزس...دست پختش خیلی خوبه
ویو نیک
هندزفری ام رو توی گوشم گذاشتم و اهنگ Blue بیلی رو پلی کردم...بی حدف توی خیابون راه رفتم...گوشیمم ساینلت کردم....
ویو توجی
تقریبا ساعت ۹ شبه...حوصلم سر رفته
¥سلامممم بچه هاااااا
+هوففف...سلام
¥نیک کوش؟؟
+اسمش نیکه!؟...
¥اره...تو اتاقشه؟؟براش کوفته خریدم یکم خوشحال شه...
+خونه نیست رفتع
¥کجااااا رفتههههههه؟؟نگو یکاری کردی که بره؟؟
+اره خب...خوشم نیومد اینجا بمونه...
¥میدونستی خیلی بی عقلی؟؟این دختر حالش خوب نیست...ممکنه الان یکاری دست خودش داده باشه....احمق تو نمیدونی این حالش بده هاااا؟؟
+خو به من چه...تو اوردیش اینجاااا...
¥برو دنبالش بگرد و تا پیداش نکردی نیا
+خو به من چه
¥توجی بحث نکن فقط برو دنبالش...همین
+باش...
توجی سوار موتورش شد و رفت دنبال نیک...
خودشم یکم عذاب وجدان داشت ولی همچنان هم دوست نداشت نیک پیششون زندگی کنه
ویو نیک
روی یه صندلی نشسته بودم و خودمو جمع کرده بودم...داشتم از گرسنگی ضعف میکردم...هوا هم سرد بود...اما...اهنگ بیلی یکم حالمو خوب کرده بود
ویو توجی
راستش یکم عذاب وجدان دارم...شاید...خیلی مشکلات داره...
که یهو یه چیز سیاه روی نیمکت میبینه و میفهمه نیکه
+هوی...بیا رو موتور بشین برگردیم(توجی خیلی بلد نبود محترمانه حرف بزنه)
نیک هنوزم از این رفتار توجی خوشش نمیومد
توجی بلند شد که بیاره نیکو بشونه رو موتور که برن خونه....
یهو نیک یه بوکس میزنه به کف دست توجی که بهش نزدیک نشه
_یادم نبود بگم...من بوکسورم
توجی تو ذهنش:اصلا بهش نمیاد انقدر ضربه دستش قوی باشه...باورم نمیشه اینو میگم ولی دستم درد میکنه
+گمشو بیا بریم...حال ندارم ناز بکشم...اه
_برام مهم نی که حال نداری....(بعدشم بلند شد و رفت)
*توجی هم مثل یه اسباب بازی بلندش کرد و گذاشتش پشت موتورش...خودشم نشست جلوی نیک...
+هه...اندازه یه مورچه ای...ولی زبونت خیلی درازه..
_پوففففففف
بعدشم بر میگردن خونه
¥نیک بیا کوفته بخور
دور هم کوفته میخورن و هرکسی میره تو اتاق خودش
اندر خواب نیک:
£دخترم...فراز کنننننن
_مامان نههههههههه
(صدای انفجار و مردن خانوادش)
نیک داشت تو خواب گریه میکرد و صدای هق هقش میرفت بیرون اتاق
ویو توجی
نصف شب داشتم میرفتم دسشویی که صدای گریه شنیدم...گوشمو چسبوندم به در اتاق نیک
_مامان..هق....مامان....هق....تنهام نزار تو این دنیا ی ترسناک....هق....مامان....تو نباشی من....نمیتونم...هق...زندگی .....هق....کنم
+پس خانواده نداره...هوف....
((۲ هفته بعد))
نیک هرروز خونه رو تمیز میکرد...غذا درست میکرد....یکمم حال روحیش بهتر شده بود
¥نیک...من دارم میرم به یه مهمونی...همراهم میای؟؟
_خودت میدونی اهل این چیزا نیستم...مهمونی های شما هم ۲ یا ۳ روز طول میکشه ...حال ندارم ...و دوست ندارم کلا برم مهمونی...بهت خوش بگذره
¥اسرار نمیکنم...باشه...بای...ولی این شماره توجیه...داشته باشیش بد نیست...اون شماره تورو داره...خودم بهش دادم...توهم داشته باش...
الکس شماره رو به نیک داد و رفت...
توجی اومد خونه
+ناهار چیه؟؟
_مک اند چیز
+بده بخورم گشنمه
نیک غذا رو توی ظرف گذاشت و رفت روی مبل نشست...
توجی ناگهان همش نگاهش میرفت سمت نیک...
سکوت مطلق بود..نیک تلویزیون رو روشن کرد...مسابقه بوکس بود...داشت با لذت نگا میکرد که یهو توجی کانال رو عوض کرد
+چرت و پرت محظه...اه...مسخره
نیک از مبل بلند شد و رفت تو اتاقش...واقعا حس غربت و تنهایی میکرد
ویو توجی
نمیدونم چرا دوست دارم بیشتر کنارش باشم...اه
رفتم در اتاقش:من دارم میرم بیرون...تا دیر وقت هم نمیام...ولی ۱۲ شب برمیگردم
_اوکی...
ویو راوی
توجی رفت...نیک توی خونه تنها مونده بود...برا خودش رفت بیرون و بعد ۲ ساعت برگشت خونه...غذا درست کرد و تصمیم گرفت اتاقشو تمیز کنه..
ساعت ۱۲ شب شد...
توجی برنگشته بود خونه...
نیک:خودش گفته بود ۱۲ برمیگرده...الان ساعت ۱۲ هست...یعنی چیزی شده؟؟اههههه لعنتی تو نباید نگران اون غول بیابونی باشی...اون هرکاری دلش بخواد میکنه...زور همه هم داره...فقط من بدبختم که مجبورم اینو تحمل کنم....
ساعت ۲ شب شد...توجی هنوز نیومده بود خونه...
_باید بهش پیام بدم...شاید چیزیش شده...نه نه نه دختر...پیام نده
ولی نتونست...توجی رو سیو کرده بود:غول مرحله اخر با استیکر💀
بهش گفت:سلام...گفتی ۱۲ برمیگردی...الان ساعت ۲ شبه...
پیام ارسال شد....
نیک تا ساعت ۲ و ۴۵ دقیقه صبر کرد ولی روی مبل خوابش برد...سرش روی دسته مبل بود و خودش رو جمع کرده بود
بالاخره رفت...آخیشششششششش...دارم میمیرم از گشنگی...بزار برم یکم از این غذایی که درست کرده بخورم
ظرفو گرفت دستش و همه ی پاستا رو خورد
+این لامصب چقد خوشمزس...دست پختش خیلی خوبه
ویو نیک
هندزفری ام رو توی گوشم گذاشتم و اهنگ Blue بیلی رو پلی کردم...بی حدف توی خیابون راه رفتم...گوشیمم ساینلت کردم....
ویو توجی
تقریبا ساعت ۹ شبه...حوصلم سر رفته
¥سلامممم بچه هاااااا
+هوففف...سلام
¥نیک کوش؟؟
+اسمش نیکه!؟...
¥اره...تو اتاقشه؟؟براش کوفته خریدم یکم خوشحال شه...
+خونه نیست رفتع
¥کجااااا رفتههههههه؟؟نگو یکاری کردی که بره؟؟
+اره خب...خوشم نیومد اینجا بمونه...
¥میدونستی خیلی بی عقلی؟؟این دختر حالش خوب نیست...ممکنه الان یکاری دست خودش داده باشه....احمق تو نمیدونی این حالش بده هاااا؟؟
+خو به من چه...تو اوردیش اینجاااا...
¥برو دنبالش بگرد و تا پیداش نکردی نیا
+خو به من چه
¥توجی بحث نکن فقط برو دنبالش...همین
+باش...
توجی سوار موتورش شد و رفت دنبال نیک...
خودشم یکم عذاب وجدان داشت ولی همچنان هم دوست نداشت نیک پیششون زندگی کنه
ویو نیک
روی یه صندلی نشسته بودم و خودمو جمع کرده بودم...داشتم از گرسنگی ضعف میکردم...هوا هم سرد بود...اما...اهنگ بیلی یکم حالمو خوب کرده بود
ویو توجی
راستش یکم عذاب وجدان دارم...شاید...خیلی مشکلات داره...
که یهو یه چیز سیاه روی نیمکت میبینه و میفهمه نیکه
+هوی...بیا رو موتور بشین برگردیم(توجی خیلی بلد نبود محترمانه حرف بزنه)
نیک هنوزم از این رفتار توجی خوشش نمیومد
توجی بلند شد که بیاره نیکو بشونه رو موتور که برن خونه....
یهو نیک یه بوکس میزنه به کف دست توجی که بهش نزدیک نشه
_یادم نبود بگم...من بوکسورم
توجی تو ذهنش:اصلا بهش نمیاد انقدر ضربه دستش قوی باشه...باورم نمیشه اینو میگم ولی دستم درد میکنه
+گمشو بیا بریم...حال ندارم ناز بکشم...اه
_برام مهم نی که حال نداری....(بعدشم بلند شد و رفت)
*توجی هم مثل یه اسباب بازی بلندش کرد و گذاشتش پشت موتورش...خودشم نشست جلوی نیک...
+هه...اندازه یه مورچه ای...ولی زبونت خیلی درازه..
_پوففففففف
بعدشم بر میگردن خونه
¥نیک بیا کوفته بخور
دور هم کوفته میخورن و هرکسی میره تو اتاق خودش
اندر خواب نیک:
£دخترم...فراز کنننننن
_مامان نههههههههه
(صدای انفجار و مردن خانوادش)
نیک داشت تو خواب گریه میکرد و صدای هق هقش میرفت بیرون اتاق
ویو توجی
نصف شب داشتم میرفتم دسشویی که صدای گریه شنیدم...گوشمو چسبوندم به در اتاق نیک
_مامان..هق....مامان....هق....تنهام نزار تو این دنیا ی ترسناک....هق....مامان....تو نباشی من....نمیتونم...هق...زندگی .....هق....کنم
+پس خانواده نداره...هوف....
((۲ هفته بعد))
نیک هرروز خونه رو تمیز میکرد...غذا درست میکرد....یکمم حال روحیش بهتر شده بود
¥نیک...من دارم میرم به یه مهمونی...همراهم میای؟؟
_خودت میدونی اهل این چیزا نیستم...مهمونی های شما هم ۲ یا ۳ روز طول میکشه ...حال ندارم ...و دوست ندارم کلا برم مهمونی...بهت خوش بگذره
¥اسرار نمیکنم...باشه...بای...ولی این شماره توجیه...داشته باشیش بد نیست...اون شماره تورو داره...خودم بهش دادم...توهم داشته باش...
الکس شماره رو به نیک داد و رفت...
توجی اومد خونه
+ناهار چیه؟؟
_مک اند چیز
+بده بخورم گشنمه
نیک غذا رو توی ظرف گذاشت و رفت روی مبل نشست...
توجی ناگهان همش نگاهش میرفت سمت نیک...
سکوت مطلق بود..نیک تلویزیون رو روشن کرد...مسابقه بوکس بود...داشت با لذت نگا میکرد که یهو توجی کانال رو عوض کرد
+چرت و پرت محظه...اه...مسخره
نیک از مبل بلند شد و رفت تو اتاقش...واقعا حس غربت و تنهایی میکرد
ویو توجی
نمیدونم چرا دوست دارم بیشتر کنارش باشم...اه
رفتم در اتاقش:من دارم میرم بیرون...تا دیر وقت هم نمیام...ولی ۱۲ شب برمیگردم
_اوکی...
ویو راوی
توجی رفت...نیک توی خونه تنها مونده بود...برا خودش رفت بیرون و بعد ۲ ساعت برگشت خونه...غذا درست کرد و تصمیم گرفت اتاقشو تمیز کنه..
ساعت ۱۲ شب شد...
توجی برنگشته بود خونه...
نیک:خودش گفته بود ۱۲ برمیگرده...الان ساعت ۱۲ هست...یعنی چیزی شده؟؟اههههه لعنتی تو نباید نگران اون غول بیابونی باشی...اون هرکاری دلش بخواد میکنه...زور همه هم داره...فقط من بدبختم که مجبورم اینو تحمل کنم....
ساعت ۲ شب شد...توجی هنوز نیومده بود خونه...
_باید بهش پیام بدم...شاید چیزیش شده...نه نه نه دختر...پیام نده
ولی نتونست...توجی رو سیو کرده بود:غول مرحله اخر با استیکر💀
بهش گفت:سلام...گفتی ۱۲ برمیگردی...الان ساعت ۲ شبه...
پیام ارسال شد....
نیک تا ساعت ۲ و ۴۵ دقیقه صبر کرد ولی روی مبل خوابش برد...سرش روی دسته مبل بود و خودش رو جمع کرده بود
- ۱.۶k
- ۳۰ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط