ساعت ۱۱ شب/هنوز یکم لجبازم
ساعت ۱۱ شب/هنوز یکم لجبازم
روی مبل نشسته بودین
هوسوک برات شکلات آورده بود و پتوی مورد علاقه ات رو دور شونه هات انداخته بود.
سرش رو روی شونه ات گذاشت.
_بیبی؟
_هون؟
_هنوز قهری.؟
_آره.
حتی یه ذره هم نه؟
_نه
_حتی با شکلات؟
شکلات رو از دستش گرفتی.
_شکلات رو قبول میکنم اما خودت رو نه!.
هوسوک با ناباوری بهت نگاه کرد
_یا خدا!!!یعنی من از شکلات کمترم؟
نتونستی جلوی خنده ات رو بگیری.
_خندیدی.
_نخندیده.
_ویراااااا! دیدمت
بالشت رو برداشتی و کوبوندی به بازوش
_هوسوک خفه شو.
اون هم خندید و دوباره بغلت کرد
این بار سرت رو روی سینش گذاشتی،خودش آروم زمزمه کرد:
دوستت دارم ویرا.خیلی خیلی زیاد.
_منم دوستت دارم هوسوک آنا هنوز یه کوچولو ناراحتم.
هوسوک موهات رو نوازش کرد.
_ اشکالی نداره عشق من .من عجله ندارم.
و برای اولین بار در سه روز گذشته خونه دوباره شبیه خونه شد.
نه چون همهچی یک شبه درست شده بود.بلکه چون هردوتون به جای سکوت حرف زده بودید.
و اینسری عشق پایانش بود
پایان.
روی مبل نشسته بودین
هوسوک برات شکلات آورده بود و پتوی مورد علاقه ات رو دور شونه هات انداخته بود.
سرش رو روی شونه ات گذاشت.
_بیبی؟
_هون؟
_هنوز قهری.؟
_آره.
حتی یه ذره هم نه؟
_نه
_حتی با شکلات؟
شکلات رو از دستش گرفتی.
_شکلات رو قبول میکنم اما خودت رو نه!.
هوسوک با ناباوری بهت نگاه کرد
_یا خدا!!!یعنی من از شکلات کمترم؟
نتونستی جلوی خنده ات رو بگیری.
_خندیدی.
_نخندیده.
_ویراااااا! دیدمت
بالشت رو برداشتی و کوبوندی به بازوش
_هوسوک خفه شو.
اون هم خندید و دوباره بغلت کرد
این بار سرت رو روی سینش گذاشتی،خودش آروم زمزمه کرد:
دوستت دارم ویرا.خیلی خیلی زیاد.
_منم دوستت دارم هوسوک آنا هنوز یه کوچولو ناراحتم.
هوسوک موهات رو نوازش کرد.
_ اشکالی نداره عشق من .من عجله ندارم.
و برای اولین بار در سه روز گذشته خونه دوباره شبیه خونه شد.
نه چون همهچی یک شبه درست شده بود.بلکه چون هردوتون به جای سکوت حرف زده بودید.
و اینسری عشق پایانش بود
پایان.
- ۲۱۵
- ۰۸ آبان ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط