{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

✅ ‏گفتم: محسن جان، دیر میای بچه‌ها نگرانتن

✅ ‏گفتم: محسن جان، دیر میای بچه‌ها نگرانتن
لبخندی زد و حرف از صمیم قلبش بیرون آمد
حرفی که زبانم را قفل زد.

غیرتمندانه گفت:
هرچی من بیشتر کار کنم، نتانیاهو کمتر خواب راحت به چشمش میاد؛ پس اجازه بده بیشتر کار کنم...

‏معنای این حرفش را زمانی فهمیدم که شهید شد وقتی که نتانیاهو توئیت زد و برای یهودی‌ها شنبه خوبی را آرزو کرد، از شنبه آرام در اسرائیل گفت؛ از شنبه بعد از محسن فخری‌زاده...

خاطرات همسر ‎شهید محسن فخری‌زاده

✅ @Afsaran_ir
دیدگاه ها (۶)

پارت ۴|تاج و خونبرای ۸۷ تایی شدنمون گذاشتم ته با بی حوصلگی ج...

تک پارتی✨یک روز بدون کوک... صبح زود بود.کوک جلوی آینه ایستاد...

چند پارتی نامجون

My lovely neighbor part : 62

part 180دو روز از وقتی که چویا از اون چهار دیواری خلاص شده ب...

خاطرات ناتمامPart4حرفاشو با ملایمت و شمرده شمرده میزد.. جوری...

Twelve

𝑻𝒆𝒎𝒑𝒕𝒂𝒕𝒊𝒐𝒏 𝒂𝒏𝒅 𝒔𝒉𝒂𝒅𝒐𝒘سایـہ و وسوسـہ𝐏𝐚𝐫𝐭 ۹۴خشمش فروکش کرد و ل...

تکاپو پارت 102: چرا نمیتونم حلش کنم؟... 🪽🤍🪽🤍🪽🤍🪽🤍🪽🤍دیمیتریوس ...

پارت۹(در عمق نگاه تو)ایزوکو با تعجب او را نگاه می‌کرد. باید ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط