007-پنهان در مه - پارت ۷۳

....
007-پنهان در مه - پارت ۷۳
....

چیزی آنجا نبود، حداقل با چشمِ غیرمسلح دیده نمی‌شد. «می دونستم، قطعا نمیشه به این راحتیا از شرش خلاص بشم.»

او به مردِ بی‌هوش خیره شد. می‌دانست که اگر این مرد تا چند ساعتِ دیگر به پایگاه‌شان گزارش ندهد، تیمِ پشتیبانی‌شان برایِ جستجویِ او اعزام می‌شود. ناتسو با خودش فکر کرد: « باید یه جوری رد گم کنم. اونا حالا می‌دونن من تقریبا کجا هستم و این یعنی خواهر کوچولو هم در خطره...»

.....

او به خانهٔ کوچکشان رسید، کلید را در قفل چرخاند و وارد شد. نورِ چراغ‌هایِ خیابان از پشتِ پرده‌یِ نازک به داخل می‌تابید. ناتسو بی‌آنکه چراغی روشن کند، مستقیم به سمتِ میزِ کارش رفت. آنجا پر بود از نقشه‌ها و یادداشت‌هایِ پراکنده که به ظاهر بی‌ربط به نظر می‌رسیدند. یک عکسِ قدیمی از شخصی نامعلوم رویِ میز بود؛ تنها چیزی که به او انگیزه می‌داد تا این بازیِ خطرناک را ادامه دهد، خواهر کوچکش بود.

او شروع کرد به چک کردنِ یادداشت‌هایِ مربوط به «پروژه‌یِ محقق». هرچه بیشتر می‌خواند، نگرانی‌اش بیشتر می‌شد. ناگهان متوجهِ نکته‌ای شد که قبلاً از قلم انداخته بود؛ بخشی از گزارشِ مالیِ آکادمی که با یک نامِ مستعارِ خاص علامت‌گذاری شده بود. ضربانِ قلبش بالا رفت. این همان کدی بود که چند روزِ پیش در یکی از فایل‌هایِ سرقت‌شده از شرکتِ «دزموند» دیده بود.

ناتسو با خودش فکر کرد: «دزموندها... اون‌ها همه چیز رو به هم وصل می کنن.»

او به پنجره خیره شد. در دوردست، ساختمانِ اصلیِ آکادمی ایدن مثلِ یک قلعه‌یِ تاریک خودنمایی می‌کرد. او حالا فقط نگرانِ هویتِ خودش نبود؛ حالا می‌دانست که آنیا، در پوسته‌یِ «آلما ویسکی»، وسطِ لانه‌یِ زنبور بی خبر ایستاده و هر لحظه ممکن است آن زنبور ها نیششان را برای او تیز کنند.

ناتسو دستش را مشت کرد و رویِ میز کوبید: «باید سریع‌تر کار رو تموم کنم. قبل از اینکه اونا بفهمن اون، واقعا کیه.»

....

قبل از خواب، معلم دانش آموزان دورِ آتش جمع کرد و نقشه‌یِ جنگل را با دقت رویِ یک طُقِ بزرگ پهن کرد. انگشتش را رویِ مسیرها کشید و توضیح داد: «...و ما الان اینجاییم. بچه‌ها، لطفاً شب‌ها تویِ چادر بمونید؛ هوا تاریکه و ممکنه گم بشید. ولی محضِ احتیاط، اگه تویِ جنگل گم شدید، یادتون باشه که باید ماه رو دنبال کنید تا به قسمت‌هایِ عمیقِ جنگل نرسید. بعدش همون‌جا بمونید تا ما بیایم پیداتون کنیم.»

بکی از کنارِ آتش بلند شد و خمیازه‌ای طولانی کشید: «آلما چان، من دیگه جونم در اومده... می‌رم تویِ چادر.»

آنیا انگار برق گرفته باشدش از جا پرید و دستِ بکی را گرفت: «منم خوابم میاد! باهات میام!»

بکی از این واکنشِ ناگهانی تعجب کرد، اما لبخندی زد: «باشه، بریم.»

در حالی که آن دو به سمتِ چادرها می‌رفتند، اوین با لحنی تمسخرآمیز زیرِ لب گفت: «نگاهشون کن! واقعاً که دو تا بچه‌ان! ...نه، حرفم رو پس می‌گیرم؛ حتی بچه‌ها هم این وقتِ شب نمی‌خوابن! مگه نه، دامیان ساما؟»

دامیان بی‌توجه به حرفِ او، کمی موهایش را به‌هم ریخت و از جایش بلند شد. اوین که حیرت‌زده شده بود با چشمانِ گشادشده پرسید: «دامیان ساما...؟»

دامیان بدونِ اینکه مستقیم جواب بدهد، به سمتِ او برگشت و گفت: «دیر خوابیدن برایِ بدن ضرر داره. منم می‌رم بخوابم.»

اویل و اوین با دهانِ باز، دامیان را تماشا می‌کردند که دور می شد:«رئیس...»

.....

نیمه‌شب بود که دامیان از تشنگی از خواب پرید. بینِ وسایلش دنبالِ بطریِ آبی گشت که با خودش آورده بود، اما پیدایش نکرد. با ناراحتی زمزمه کرد: «لعنتی... احتمالاً بیرون جا گذاشتمش.»

برایِ پیدا کردنِ بطری از چادر بیرون رفت، اما برخلافِ انتظارش، تنها کسی نبود که آن وقتِ شب بیدار بود. دختری آنجا ایستاده بود؛ دختری که میانِ تاریکیِ شب می‌درخشید و حالا برایِ او از هرکسِ دیگری عجیب‌تر بود.

دامیان قدم‌هایش را تندتر کرد و نزدیکش شد: «تو... چرا اینجایی؟»

دختر که جا خورده بود، مضطرب برگشت: «اوه، خب، من...» اما یک‌دفعه نگاهش آرام شد ، در حالی که نگاهش از روی دامیان تکان نمی‌خورد با لحنی آرام گفت: «این جنگل تا الان یکم مضطربم می کرد... ولی الان یکدفعه آروم شدم.» خنده‌یِ کوتاهی کرد: «خیلی عجیبه، نه؟»

#جاسوس_خانواده #جاسوس_ایکس_خانواده
دیدگاه ها (۶)

عشقی حقیقی

007-آلما ویسکی - پارت ۵۹

سایه های پنهان در شب های گرم فصل ۳ قسمت ۳ ‌با نزدیک شدن به ا...

آوای شبپارت ۱۹موقعیت : شامانیا به زور قاشقو توی دهانش میگذاش...

زمرد های صورتی پارت ¹²دامیان اومد بالا و اونا رو تو اون وضعی...

راز هایی که مارا کنار هم آوردند=پارت۴فردای اون روز، آنیا از ...

✨ **عشق سلطنتی ✨ پارت ۱۲**(روز اردو - جنگل سرسبز و خوش‌منظره...

ادامهانیا میاد بیوفته.........لوکاس می گیرت.شدامیان از عصبان...

طلسم چشای بانمکت/p21/فصل ۲

P18انیا:نه بابا هوا گرمه فقط🍅دامیان:خوب ما الان نامزدیم دیگه...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط