KI part 1
وقتی بیدار شدم دیدم هوا بارونیه. گوشیمو نگاه کردم و دیدم کارگردان فیلم جدیدم پیام داده که یه بازیگر جدید به فیلم اضافه شده.
خیلی کنجکاو شدم. ساعت 3 باید سر صحنه میبودم. رفتم تو هال و دیدم مامان و بابام روی میز نشستن.
- صبح بخیر.
م.ب: صبح بخیر
یکم غذا خوردم و بعد رفتم تا لباس بپوشم. یه شلوار بگ کرمی پوشیدم با یه تیشرت که باید سر صحنه میپوشیدم. چیز زیادی نگرفتم و رفت تو ماشین. وقتی داشتم از پارکینگ میرفتم بیرون دیدم یه پسره با لباسی که باید سر صحنه تن اکس نام را باشه رو پوشیده و داره میره. زیاد بهش توجه نکردم و رفتم سر صحنه.
(1 ساعت بعد سر صحنه)
گریمم تموم شد و اماده بودیم همه تا بازی رو شروع کنیم. اما بازیگر جدید دیر کرده بود. قرار بود من تصادف کنم و یکی منو نجات بده. هنوز برام سخته تصورش. یکم دیگه منتظر موندیم تا گریمش تموم شه. وقتی اومد کنار دوربین دیدمش. قدش خیلی بلند بود و کلا صورت قشنگی داشت. چهرش آشنا میزد ولی یادم نمیومد. وقتی که کامیون سفید (ببین حتی تو داستان ها هم هست تا گند بزنه) رو روشن کردن تا بیاد و بزنه به من یکم ترسیدم. خب چرا اصلا من باید بمیرم (ذوق داشت ترسید) پسره خیلی رو مخ بود. خیلی حرف میزد. رفتم سر جام وایستادم تا کامیون بیاد. وقتی نزدیک شد پسره اومد و منو کشید سمت خودش. داشتم از خجالت و خنده پاره میشدم. دستش رو کمرم بود. از اینکه تاحالا این پسره رو هیچ جا ندیدم اما برام اشنا بود مغزم داشت منفجر میشد. خودمو ازش دور کردم و تو چشاش زل زدم. دستمو و گرفت و از کادر صحنه دور شدیم. بالاخره کارگردان گفت کات و بعد خیلی بلند داد زد: «افرین اقای کیم واقعا کارتون عالی بود»
فامیلیشم برام اشنا بود. ولی یادم نمیومد. بهم نگاه کرد و لبخند زدم. بعد رفتیم واسه سکانس های بعد که برای من نبود.
رفتم گیریممو پاک کردن و لباسامو پوشیدم و رفت سوار ماشین شدم.
دیدم داره بازم داره پیاده میره رفتم پیشش و پنجره رو اوردم پایین.
- میخوای با ماشین من بیای؟
لبخند زد و سوار شد. حتی این لبخند رو یجا دیدم اما یادم نمیومد (خب مگه الزایمر داری ک...؟)
ادرس خونشونو گفت و منم راه افتادم
توی راه بارون اومد و پسره خوابش برد. وقتی رسیدم دم در خونش بهش زل زدم. خیلی قشنگ و جذاب بود. لبخند زدم و سعی کردم اروم بیدارش کنم. وقتی بیدار شد بهم نگاه کرد و گفت:
+کیم تهیونگ
- کیم یونجی
+خوشبختم
ویو حاج اقا تهیونگ:
اسمش رو که گفت فهمیدم کیه. به روی خودم نیوردم که میشناسمش چون اون منو نشناخته بود. از اولم همینجوری بود که اگه کسی رو میشناخت ذوق زده میشد و بلند میگفت. در رو باز کردم رومو برگردوندم دیدم که رفته....
لایک نکنی به حاج اقا میگم بخورتت
خیلی کنجکاو شدم. ساعت 3 باید سر صحنه میبودم. رفتم تو هال و دیدم مامان و بابام روی میز نشستن.
- صبح بخیر.
م.ب: صبح بخیر
یکم غذا خوردم و بعد رفتم تا لباس بپوشم. یه شلوار بگ کرمی پوشیدم با یه تیشرت که باید سر صحنه میپوشیدم. چیز زیادی نگرفتم و رفت تو ماشین. وقتی داشتم از پارکینگ میرفتم بیرون دیدم یه پسره با لباسی که باید سر صحنه تن اکس نام را باشه رو پوشیده و داره میره. زیاد بهش توجه نکردم و رفتم سر صحنه.
(1 ساعت بعد سر صحنه)
گریمم تموم شد و اماده بودیم همه تا بازی رو شروع کنیم. اما بازیگر جدید دیر کرده بود. قرار بود من تصادف کنم و یکی منو نجات بده. هنوز برام سخته تصورش. یکم دیگه منتظر موندیم تا گریمش تموم شه. وقتی اومد کنار دوربین دیدمش. قدش خیلی بلند بود و کلا صورت قشنگی داشت. چهرش آشنا میزد ولی یادم نمیومد. وقتی که کامیون سفید (ببین حتی تو داستان ها هم هست تا گند بزنه) رو روشن کردن تا بیاد و بزنه به من یکم ترسیدم. خب چرا اصلا من باید بمیرم (ذوق داشت ترسید) پسره خیلی رو مخ بود. خیلی حرف میزد. رفتم سر جام وایستادم تا کامیون بیاد. وقتی نزدیک شد پسره اومد و منو کشید سمت خودش. داشتم از خجالت و خنده پاره میشدم. دستش رو کمرم بود. از اینکه تاحالا این پسره رو هیچ جا ندیدم اما برام اشنا بود مغزم داشت منفجر میشد. خودمو ازش دور کردم و تو چشاش زل زدم. دستمو و گرفت و از کادر صحنه دور شدیم. بالاخره کارگردان گفت کات و بعد خیلی بلند داد زد: «افرین اقای کیم واقعا کارتون عالی بود»
فامیلیشم برام اشنا بود. ولی یادم نمیومد. بهم نگاه کرد و لبخند زدم. بعد رفتیم واسه سکانس های بعد که برای من نبود.
رفتم گیریممو پاک کردن و لباسامو پوشیدم و رفت سوار ماشین شدم.
دیدم داره بازم داره پیاده میره رفتم پیشش و پنجره رو اوردم پایین.
- میخوای با ماشین من بیای؟
لبخند زد و سوار شد. حتی این لبخند رو یجا دیدم اما یادم نمیومد (خب مگه الزایمر داری ک...؟)
ادرس خونشونو گفت و منم راه افتادم
توی راه بارون اومد و پسره خوابش برد. وقتی رسیدم دم در خونش بهش زل زدم. خیلی قشنگ و جذاب بود. لبخند زدم و سعی کردم اروم بیدارش کنم. وقتی بیدار شد بهم نگاه کرد و گفت:
+کیم تهیونگ
- کیم یونجی
+خوشبختم
ویو حاج اقا تهیونگ:
اسمش رو که گفت فهمیدم کیه. به روی خودم نیوردم که میشناسمش چون اون منو نشناخته بود. از اولم همینجوری بود که اگه کسی رو میشناخت ذوق زده میشد و بلند میگفت. در رو باز کردم رومو برگردوندم دیدم که رفته....
لایک نکنی به حاج اقا میگم بخورتت
- ۶.۸k
- ۰۵ مهر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط