part2
part2
دوسال از روزی که کف اتاقش با چشمای نابینا پیدا کرده بودنش میگذشت هیچکس حتی خودش نمیدونست اون روز چه اتفاقی براش افتاده
ولی میدونی ...تو این دوسال یاد گرفته بود چطوری تضاهر کنه که میبینه حتی خانوادشم شک میکردن گاهی که اون واقعا نابینا شده یا نه .....
تصمیم گرفت که بره بیرون از خونه و چرخی بزنه
با لمس کردن لباس ها لباس مد نظرش رو پیدا کرد
یه عینک و کیفش رو برداشت ..موهاش رو از پشت بست
به طبقه پایین خونه رفت و به راننده گفت که ببرتش جنگل که صدای مامانش دراومد ...کجا بسلامتی ؟جنگل؟ اونم این وقت ظهر ؟
اره
نمیشه
به هر حال من که دارم میرم بایی
منتظر بقیه حرف مامانش نشد و در خونرو بست و وارد حیاط عمارت شد
یک ساعتی بود که تو راه بودن ولی هنوز نرسیده بودن برای همین تصمیم گرفت کمی بخوابه ...
وقتی بیدار شد متوجه شد توی ماشین نیست و روی تخته هرچی سعی کرد تکون بخوره نمیتونست به تخت بسته شده بود ....شروع کرد به جیغ و داد که در باز شد و نگاهش رو سمت صدا چرخوند تا کسی که وارد میشع متوجه نابینا بودنش نشه
تو کی؟چرا منو دزدیدی؟
صدای پوزخند مردی رو شنید
هنوز جلوی در ایستاده بود و به چشمای دختر نگاه میکرد
میخوای بگی منو یادت نیست لیا؟
با شنیدن اسمش تعجب کرد اسمی که دوسال پیش دفنش کرد
اشتباه گرفتی ...من لیا نیستم و کسی به این اسم نمیشناسم ...
ببخشید پس الان باید یونا صدات کنم ؟(نیشخندی زد و چشم دوخت به چشمای دخترک)
از کجا منو میشناسی؟دنبال چیی؟
به هر حال کسی که چشماشو ازش گرفتم یادم میاد
و خب میدونی دنبال دختر دشمنمم
اسمش کیم لیاس که به کیم یونا بعد نابینا شدنش تبدیل شد
تو دشمن بابامی؟
و ..تقصیر تو بود ؟تو چشمامو گرفتی نه؟
کی هستی؟
من ...من کیم ؟
یه تشکر بهت بدهکارم لیا تو با چشمات دختری که دوسش داشتم رو نجات دادی ...اما از چشمات متنفرم ...باعث شد اون دختر بهم خیانت کنه
بدون گوش دادن به سوالات دختر حرف میزد
اما نتونستم بکشمش ..نتونستم من خیلی عاشقش بودم
حالا با چشمات تو اتاقی که براش ساختم زندانیه ...
اگر بتونی تو یک سال کاری کنی که دوباره عاشقم بشه آزادت میکنم
من حتی نمیدونم اون دختر کیه
نمیدونم تو کی
و چرا باید با دزد چشمام همکاری کنم؟
چون که من میگم ...
تو کی باشی که بخوای حرفتو گوش بدم ؟
با خونسردی تمام لب زد
شاید چون همونطور که چشمات رو دزدیدم بتونم جونت رو هم بدزدم؟
چرا پس زودتر این کارو نمیکنی؟
چیزی برای از دست دادن ندارم که بخوام از مردن بترسم
دوسال از روزی که کف اتاقش با چشمای نابینا پیدا کرده بودنش میگذشت هیچکس حتی خودش نمیدونست اون روز چه اتفاقی براش افتاده
ولی میدونی ...تو این دوسال یاد گرفته بود چطوری تضاهر کنه که میبینه حتی خانوادشم شک میکردن گاهی که اون واقعا نابینا شده یا نه .....
تصمیم گرفت که بره بیرون از خونه و چرخی بزنه
با لمس کردن لباس ها لباس مد نظرش رو پیدا کرد
یه عینک و کیفش رو برداشت ..موهاش رو از پشت بست
به طبقه پایین خونه رفت و به راننده گفت که ببرتش جنگل که صدای مامانش دراومد ...کجا بسلامتی ؟جنگل؟ اونم این وقت ظهر ؟
اره
نمیشه
به هر حال من که دارم میرم بایی
منتظر بقیه حرف مامانش نشد و در خونرو بست و وارد حیاط عمارت شد
یک ساعتی بود که تو راه بودن ولی هنوز نرسیده بودن برای همین تصمیم گرفت کمی بخوابه ...
وقتی بیدار شد متوجه شد توی ماشین نیست و روی تخته هرچی سعی کرد تکون بخوره نمیتونست به تخت بسته شده بود ....شروع کرد به جیغ و داد که در باز شد و نگاهش رو سمت صدا چرخوند تا کسی که وارد میشع متوجه نابینا بودنش نشه
تو کی؟چرا منو دزدیدی؟
صدای پوزخند مردی رو شنید
هنوز جلوی در ایستاده بود و به چشمای دختر نگاه میکرد
میخوای بگی منو یادت نیست لیا؟
با شنیدن اسمش تعجب کرد اسمی که دوسال پیش دفنش کرد
اشتباه گرفتی ...من لیا نیستم و کسی به این اسم نمیشناسم ...
ببخشید پس الان باید یونا صدات کنم ؟(نیشخندی زد و چشم دوخت به چشمای دخترک)
از کجا منو میشناسی؟دنبال چیی؟
به هر حال کسی که چشماشو ازش گرفتم یادم میاد
و خب میدونی دنبال دختر دشمنمم
اسمش کیم لیاس که به کیم یونا بعد نابینا شدنش تبدیل شد
تو دشمن بابامی؟
و ..تقصیر تو بود ؟تو چشمامو گرفتی نه؟
کی هستی؟
من ...من کیم ؟
یه تشکر بهت بدهکارم لیا تو با چشمات دختری که دوسش داشتم رو نجات دادی ...اما از چشمات متنفرم ...باعث شد اون دختر بهم خیانت کنه
بدون گوش دادن به سوالات دختر حرف میزد
اما نتونستم بکشمش ..نتونستم من خیلی عاشقش بودم
حالا با چشمات تو اتاقی که براش ساختم زندانیه ...
اگر بتونی تو یک سال کاری کنی که دوباره عاشقم بشه آزادت میکنم
من حتی نمیدونم اون دختر کیه
نمیدونم تو کی
و چرا باید با دزد چشمام همکاری کنم؟
چون که من میگم ...
تو کی باشی که بخوای حرفتو گوش بدم ؟
با خونسردی تمام لب زد
شاید چون همونطور که چشمات رو دزدیدم بتونم جونت رو هم بدزدم؟
چرا پس زودتر این کارو نمیکنی؟
چیزی برای از دست دادن ندارم که بخوام از مردن بترسم
- ۴.۹k
- ۱۴ خرداد ۱۴۰۲
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط