سناریو مایکی
سناریو مایکی
{جنگل چشمات}
_منو ببخش! میدونم که منتظرم بودی اما... اما..... خب..... راستش اتفاقی افتاد که دیگه نتونستم بیام پیشت.
شیسه دوست داش بدونه که اتفاقی اما یه حسی تو وجودش بهش گفت فعلا باید سکوت کنه
اما شیسه حسش میکرد.. خاموش شدن یه حسی توی وجود مایکی رو
اون میتونست چشمای مایکی رو بخونه.. نسبت به قبل روشناییشونو از دست داده بودن.
اما مایکی لبخند میزد و شیسه هم ناخواسته از لبخند اون لبخند روی لبش میشست.
بعد اون مایکی و شیسه باهم صحبت کردن درباره این چندوقت تا اینکه مایکی با لحن سرد و قابل توجهی گفت
_ ببینم.... اونجا کتکت میزنن؟!
دختر از جا پرید. به دلایلی از اینکه راجبش صحبت کنه میترسید. حتی وقتی راجبش صحبت میکرد بدنش میلرزید. حالاهم که یادش اومده بود مایکی میدید که بدن ظریف و کوچولوی شیسه چطوری آشکارا میلرزه..
مایکی دوباره ادامه داد
_ میخوای تا ابد اونجا بمونی؟!... من فکر میکنم تو زیاد از اونجا خوشت نمیاد. اگه از اونجا بری به صلاح خودته.
دختر لباش مثل ماهی بهم خورد. میخواست ح فی بزنه اما کلمه هارو گم کرده بود. چشش بین خاطراتی که دونه دونه از جلو چشمش رد میشدن و اون روزهای جهنمی رو یادش میاوردن جابه جا میشد و میلرزید. عرق سر از پیشونیش ریخت و با صدای خیلی کمی آروم گفت
+ میت... میترسم... دیگه نمیخوام اینجا باشم هق
...
مایکی دقیق کلمات شیسه رو نفهمید اما صدای گریشو شنید اخماش رفت توهم
_ میتونی بیای اینجا؟! از اون بالا!
دختر کوچولو همونطوری که سرش پایین بود سرشو به نشونه مخالفت تکون داد
+ نه... امکان نداره..
_ من میتونم تورو از اونجا فراریت بدم..
دختر سرش رو آورد بالا.. عجیب بود
+ آخه.. آخه چطوری؟!
پسر خیلی عادی چرخشی زد و بعد یه پوزخند از سر غرور روی لبش نشست.
_ حیحی... من میام اون تو و همه ی اون عوضیارو کتک میزنم و تورو برمیدارم از اونجا میریم
دختر با یدن این روی پسر خنده ای کرد و با انگشت کوچیکش اشک کنار چشمشو پس زد
+ باشه پس... منتظرم!
سالها و روزها میگذشت و دختر ضعیف و ضعیف تر میشد
تعداد دیدار هاش با مایکیم روز با روز کمتر میشد. خیلی عجیب بود.. هربار که مایکی رو یه هفته یه بار میدید مایکی غرق تو عذاب بیشتر و ناراحت تر بنظر میرسید
هفته های بعدش که اصن نمیومد بعد یه ماه گیداش میشد و دو کلمه درحد اینکه " توی احمق هنوزم تو اون یتیم خونه ای" میزد و می رفت.
اما شیسه اینارو پای شوخی میذاشت روش چشماشو می بست... آره شاید با خودش میگفته که اون شوخیه اما خودشم ها وب میدونست مایکی داره باهاش سرد و مغرورانه رفتار میکنه.
شب که میرفت روی تخت چشماشو میبست و یاد حرفای مایکی میفتاد.. قلبش درد میگرفت... متوجه می شد که مایکی خیلی سرد و بی توجه باهاش رفتار میکنه اما کاری از دستش برنمیومد
از نظر شیسه خب... حقم داشت
درسته که شیسه خیلی مایکی رو دوست داشت و عشقش به مایکی هرروز بیشتر میشد. اما اون میتونست پسرها رو درک کنه.
طول نمیکشد..
درسته.. مایکی حالا یه سال بود که اصلا به دیدن شیسه نیومده بود
شیسه 12 سالش شده بود و مایکی 17 سالش
شیسه غمگین تر افسرده تر از قبل شده بود.. دیگه واقعا صحبت نمیکرد.. اون دختر شاداب و مهربون قبل نبود.. تو این دنیا فقط یه نفر بود که حالش براش مهم بود... یونا!
اون یونا کوچولو تازه 6 سالش شده بود و یکی از دخترهای یتیم همون گرورشگاه بود که زیردست شیسه بزرگ شده بود. اون شیسه رو دقیقا عین یه خواهر بزرگ تر میدیدید و نه سان صداش میکرد
شیسه براش لالایی میخوند و قصه میگفت تا خوابش ببره...وقتیم یونا بچه بود شیسه همه ی کاراشو میکرد.. از عوض کردن پوشکش تا شیر دادن با شیشه شیر
شیسه مثل همیشه هرروز میرفت و کنار بوم میشست و یوناهم گاهی اوقات اونجا میومد پیشش..
یونا : نه سان برای چی هرروز میای اینجا؟!
شیسه خودشو رو زمین جابه جا کرد اشک تو چشماش حلقه زد و لباشو گاز گرفت تا اشکاش نریزه
+ عاممم... اینجا بهم حس خوبی میده.. فقط همین
یونا بچه بود و زود باور میکرد با قیافه ای گیج سرشو از سمت شیسه به پایین کشید و دستشو گذاشت کنار لبش
یونا خیلی گوگولی و ناز بود. اون موهای کوتاه زرد طلایی داشت و چشمای سبز یاقوتی
کارکنای یتیم خونه همیشه درباره موها و چشمای یونا صحبت میکردن که دقیقا مخالف شیسه بود
شیسه با موهای تیره و چشمای قرمز شرابی زیباش که یخیل مشکی و زیبا به نظر میرسید و یونا با موهای زرد و چشمای سبزش که خیلی پر انرژی بود.
دلیلی که شیسه همیشه حواسش به یوناعه این بود که یونا همیشه شیسه رو یاد بچگیای خودش میندازه
مرسی که منتظر موندین 🎀🎀
{جنگل چشمات}
_منو ببخش! میدونم که منتظرم بودی اما... اما..... خب..... راستش اتفاقی افتاد که دیگه نتونستم بیام پیشت.
شیسه دوست داش بدونه که اتفاقی اما یه حسی تو وجودش بهش گفت فعلا باید سکوت کنه
اما شیسه حسش میکرد.. خاموش شدن یه حسی توی وجود مایکی رو
اون میتونست چشمای مایکی رو بخونه.. نسبت به قبل روشناییشونو از دست داده بودن.
اما مایکی لبخند میزد و شیسه هم ناخواسته از لبخند اون لبخند روی لبش میشست.
بعد اون مایکی و شیسه باهم صحبت کردن درباره این چندوقت تا اینکه مایکی با لحن سرد و قابل توجهی گفت
_ ببینم.... اونجا کتکت میزنن؟!
دختر از جا پرید. به دلایلی از اینکه راجبش صحبت کنه میترسید. حتی وقتی راجبش صحبت میکرد بدنش میلرزید. حالاهم که یادش اومده بود مایکی میدید که بدن ظریف و کوچولوی شیسه چطوری آشکارا میلرزه..
مایکی دوباره ادامه داد
_ میخوای تا ابد اونجا بمونی؟!... من فکر میکنم تو زیاد از اونجا خوشت نمیاد. اگه از اونجا بری به صلاح خودته.
دختر لباش مثل ماهی بهم خورد. میخواست ح فی بزنه اما کلمه هارو گم کرده بود. چشش بین خاطراتی که دونه دونه از جلو چشمش رد میشدن و اون روزهای جهنمی رو یادش میاوردن جابه جا میشد و میلرزید. عرق سر از پیشونیش ریخت و با صدای خیلی کمی آروم گفت
+ میت... میترسم... دیگه نمیخوام اینجا باشم هق
...
مایکی دقیق کلمات شیسه رو نفهمید اما صدای گریشو شنید اخماش رفت توهم
_ میتونی بیای اینجا؟! از اون بالا!
دختر کوچولو همونطوری که سرش پایین بود سرشو به نشونه مخالفت تکون داد
+ نه... امکان نداره..
_ من میتونم تورو از اونجا فراریت بدم..
دختر سرش رو آورد بالا.. عجیب بود
+ آخه.. آخه چطوری؟!
پسر خیلی عادی چرخشی زد و بعد یه پوزخند از سر غرور روی لبش نشست.
_ حیحی... من میام اون تو و همه ی اون عوضیارو کتک میزنم و تورو برمیدارم از اونجا میریم
دختر با یدن این روی پسر خنده ای کرد و با انگشت کوچیکش اشک کنار چشمشو پس زد
+ باشه پس... منتظرم!
سالها و روزها میگذشت و دختر ضعیف و ضعیف تر میشد
تعداد دیدار هاش با مایکیم روز با روز کمتر میشد. خیلی عجیب بود.. هربار که مایکی رو یه هفته یه بار میدید مایکی غرق تو عذاب بیشتر و ناراحت تر بنظر میرسید
هفته های بعدش که اصن نمیومد بعد یه ماه گیداش میشد و دو کلمه درحد اینکه " توی احمق هنوزم تو اون یتیم خونه ای" میزد و می رفت.
اما شیسه اینارو پای شوخی میذاشت روش چشماشو می بست... آره شاید با خودش میگفته که اون شوخیه اما خودشم ها وب میدونست مایکی داره باهاش سرد و مغرورانه رفتار میکنه.
شب که میرفت روی تخت چشماشو میبست و یاد حرفای مایکی میفتاد.. قلبش درد میگرفت... متوجه می شد که مایکی خیلی سرد و بی توجه باهاش رفتار میکنه اما کاری از دستش برنمیومد
از نظر شیسه خب... حقم داشت
درسته که شیسه خیلی مایکی رو دوست داشت و عشقش به مایکی هرروز بیشتر میشد. اما اون میتونست پسرها رو درک کنه.
طول نمیکشد..
درسته.. مایکی حالا یه سال بود که اصلا به دیدن شیسه نیومده بود
شیسه 12 سالش شده بود و مایکی 17 سالش
شیسه غمگین تر افسرده تر از قبل شده بود.. دیگه واقعا صحبت نمیکرد.. اون دختر شاداب و مهربون قبل نبود.. تو این دنیا فقط یه نفر بود که حالش براش مهم بود... یونا!
اون یونا کوچولو تازه 6 سالش شده بود و یکی از دخترهای یتیم همون گرورشگاه بود که زیردست شیسه بزرگ شده بود. اون شیسه رو دقیقا عین یه خواهر بزرگ تر میدیدید و نه سان صداش میکرد
شیسه براش لالایی میخوند و قصه میگفت تا خوابش ببره...وقتیم یونا بچه بود شیسه همه ی کاراشو میکرد.. از عوض کردن پوشکش تا شیر دادن با شیشه شیر
شیسه مثل همیشه هرروز میرفت و کنار بوم میشست و یوناهم گاهی اوقات اونجا میومد پیشش..
یونا : نه سان برای چی هرروز میای اینجا؟!
شیسه خودشو رو زمین جابه جا کرد اشک تو چشماش حلقه زد و لباشو گاز گرفت تا اشکاش نریزه
+ عاممم... اینجا بهم حس خوبی میده.. فقط همین
یونا بچه بود و زود باور میکرد با قیافه ای گیج سرشو از سمت شیسه به پایین کشید و دستشو گذاشت کنار لبش
یونا خیلی گوگولی و ناز بود. اون موهای کوتاه زرد طلایی داشت و چشمای سبز یاقوتی
کارکنای یتیم خونه همیشه درباره موها و چشمای یونا صحبت میکردن که دقیقا مخالف شیسه بود
شیسه با موهای تیره و چشمای قرمز شرابی زیباش که یخیل مشکی و زیبا به نظر میرسید و یونا با موهای زرد و چشمای سبزش که خیلی پر انرژی بود.
دلیلی که شیسه همیشه حواسش به یوناعه این بود که یونا همیشه شیسه رو یاد بچگیای خودش میندازه
مرسی که منتظر موندین 🎀🎀
- ۴۱۸
- ۱۹ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط