سری تکون دادمو بالا رفتم، در اتاق هیون رو باز کردمو لباسا
سری تکون دادمو بالا رفتم، در اتاق هیون رو باز کردمو لباسام رو درآوردم و یکی از تیشرتای بلندش رو پوشیدم و بیرون اومدم ، یه حسی کشوندم به اتاقی که بچه ها بازی میکردن ، از لای در بهشون خیره شدم ، خیلی شاد بودن مخصوصا هیونین انگار نه انگار تازه فهمیده بود خواهر داره ، همینطور بهشون زل زده بودم که دستایی دورم حلقه شدن و بعد بوی عطرش تویه مشامم پیچید
چرا اومدی؟ داشتم میومدم پایین
_دیدم طول کشید اومدت خودم اومدم
بی حرف توی بغلش به بچه ها خیره بودم
_خیلی زود باهم کنار اومدن نه؟
اره..
سرش رو جلو اورد و بوسه ای به گونه ام زد
_تویه این چند سال همیشه دلم میخواست یه روز این صحنه رو ببینم،اینکه من باشمو تو و بچهامون ، یه خانواده ی خوشبخت...یونا ؟
هوم؟
_از یوجون جدا شو...
دستاش رو آروم از دورم باز کردمو به سمت بالکن رفتم اونم دنبالم اومد، روی اون مبل تک نفره یا حصیری نشستم و اونم مقابلم نشست
-چرا فرار کردی؟ جوابمو بده ، از یوجون جدا میشی ؟
چرا باید جدا بشم ؟
_بخاطر خانوامون! من ، هیونین هینا...من عوض شدم یونا ، اینو خودت خوب میدونی
تو عوض نشدی هیون بدتر از قبلت شدی...خیلی دروغا گفتی بهم ، نگفتی که یه بچه ی هفت ساله داریم ، راجب رابطه ات با یوری هیچی به من نگفتی...تو همین الانشم نامزد داری ، اگه یک درصد احتمالش باشه که قبول کنم از یوجون جدا شم و باتو ازدواج کنم این یوریه که سر راه ما قرار میگیره و وقتی بقیه اینو بفهمن که یوری معشوقته مطمئنن مجبورت میکنن باهاش ازدواج کنی ، اون وسط منو بچه هامیم که بیشترین ضربه رو میخوریم
بی حرف بهم زل زده بود
+ ما توی سرنوشت هم نبودیم ، هربار چیزی باعث شده که جدا بشیم ، ما پایان قشنگی نداریم هیون....
از جا بلند شد و به سمتم اومد و دستش رو روی صورتم گذاشت
_اگه تویه سرنوشت هم نبودیم چرا باید عاشق هم میشدیم ؟ ما دوتا بچه داریم ، هیچکس نمیتونه جلوی من رو بگیره که بخوام از تو دست بکشم حتی اگر پایان قشنگی هم نداشته باشیم ازتو دست نمیکشم ، ایندفعه هیچ چیزی تویه دنیا نمیتونه من رو از تو جدا کنه ، فقط مرگم میتونه منو از تو جدا کنه..
چون شنبه و یکشنبه پارت نذاشتم اگه حمایتا زیاد باشه عصر چندتا پارت هدیه میزارم ❤️
چرا اومدی؟ داشتم میومدم پایین
_دیدم طول کشید اومدت خودم اومدم
بی حرف توی بغلش به بچه ها خیره بودم
_خیلی زود باهم کنار اومدن نه؟
اره..
سرش رو جلو اورد و بوسه ای به گونه ام زد
_تویه این چند سال همیشه دلم میخواست یه روز این صحنه رو ببینم،اینکه من باشمو تو و بچهامون ، یه خانواده ی خوشبخت...یونا ؟
هوم؟
_از یوجون جدا شو...
دستاش رو آروم از دورم باز کردمو به سمت بالکن رفتم اونم دنبالم اومد، روی اون مبل تک نفره یا حصیری نشستم و اونم مقابلم نشست
-چرا فرار کردی؟ جوابمو بده ، از یوجون جدا میشی ؟
چرا باید جدا بشم ؟
_بخاطر خانوامون! من ، هیونین هینا...من عوض شدم یونا ، اینو خودت خوب میدونی
تو عوض نشدی هیون بدتر از قبلت شدی...خیلی دروغا گفتی بهم ، نگفتی که یه بچه ی هفت ساله داریم ، راجب رابطه ات با یوری هیچی به من نگفتی...تو همین الانشم نامزد داری ، اگه یک درصد احتمالش باشه که قبول کنم از یوجون جدا شم و باتو ازدواج کنم این یوریه که سر راه ما قرار میگیره و وقتی بقیه اینو بفهمن که یوری معشوقته مطمئنن مجبورت میکنن باهاش ازدواج کنی ، اون وسط منو بچه هامیم که بیشترین ضربه رو میخوریم
بی حرف بهم زل زده بود
+ ما توی سرنوشت هم نبودیم ، هربار چیزی باعث شده که جدا بشیم ، ما پایان قشنگی نداریم هیون....
از جا بلند شد و به سمتم اومد و دستش رو روی صورتم گذاشت
_اگه تویه سرنوشت هم نبودیم چرا باید عاشق هم میشدیم ؟ ما دوتا بچه داریم ، هیچکس نمیتونه جلوی من رو بگیره که بخوام از تو دست بکشم حتی اگر پایان قشنگی هم نداشته باشیم ازتو دست نمیکشم ، ایندفعه هیچ چیزی تویه دنیا نمیتونه من رو از تو جدا کنه ، فقط مرگم میتونه منو از تو جدا کنه..
چون شنبه و یکشنبه پارت نذاشتم اگه حمایتا زیاد باشه عصر چندتا پارت هدیه میزارم ❤️
- ۹.۴k
- ۱۷ تیر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط