part68

part68
.
.
عصر روز بعد بود و همه حیاط خونه خانم کیم رو آماده میکردن تا برای اجرا تمرین کنن بوم از صبح ویرایش های نهایی رو تو لیریک آهنگش ایجاد کرده بود و حالا آماده ارائش بود.
_کایا میشه سیم هارو دوباره بررسی کنی؟ کار نمیکنن
°یه لحظه... حالا درست شد؟
_اوکیه
×کریس گیتار کلاسیک نیاوردی؟
~چرا داریم ولی بوم گفت خودش الکترونیک داره بهتره
×پس حله
&خب همگی توجه کنید، همچی آمادست لطفا بشینید رو صندلی هاتون
همگی سر جاشون نشستن که رو به دیوار بلند کنار حیاط بود و با پروژکتور کانسپت فستیوال روش به نمایش گذاشته شده بود و همچی برای اجرای ازمایشی اماده بود. بوم نفس عمیقی کشید و سمت سکو رفت، یونجون لبخند مطمئنی بهش زد که قلب بومو اروم کرد
_بوم تو بهتر از هرکسی اجراش میکنی حتی اگه خوبم نبود بدون من اینجام تا برگردی پیشم خب؟
+هومم
_موفق باشی چاگیا!
+ممنونم یونجونا!
با تشویق بقیه روی صندلی وسط سکو نشست و گیتارو دستش گرفت و دکمه هاشو تنظیم رکد و صداشو صاف کرد و شروع به حرکت دادن انگشتاش رو گیتار کرد
"یونجونا میشه یه لحظه بیای؟"
یونجون نگاهشو از بومگیویی که در حال نواختن بود گرفت و به آجوما که پشت سرش بود داد
_حتما
و دنبالش به گوشه دیگه حیاط رفت و روی پله نشست، از اینجا بوم کوچیکتر دیده میشد، منتظر به خانم کیم نگاه کرد که به بوم زل زده بود
" میدونی میخوام برات داستانی رو تعریف کنم.. سی سال پیش وقتی چهارده سالم بود با یه دختری آشنا شدم اسمش جه یون بود! اون اولین دوست صمیمیم بود دختر خیلی خوشگل و مهربونی بود و آرزو داشت یه روزی دکتر بشه خونمون کنار هم بود پس هرروز به به مدرسه میرفتیم من هرروز میدیدم چجوری تلاش میکرد برای رویاش! "
یونجون همچنان در سکوت به خانم کیم گوش میداد؛ دلیل تعریف کردن زندگیشو درک نمیکرد ولی نمیتونست چیزی بگه..
" سال اخر بودیم که اون ازدواج کرد به خاطر اینکه به خانواده اون پسر بدهی داشتن، بعد چند ماه چه یون میگفت از پسره خوشش میاد و مشکلی ندارن پس منم نگرانش نشدم تا روزی که امتحان ترم داشتیم که دیدم جه یون نیومد. بعد امتحان رفتم خونشون دیدم گوشه اتاق نشسته و به دیوار خیره شده و چشماش سرخ شده بودن وقتی ازش پرسیدم گفت که فهمیده بارداره و از صبح تو شوک بوده بعد اون روز دیگه تو کلاسا شرکت نکرد و آزمون ورود به دانشگاهوو نداد چون میگفت نمیتونه با یه بچه ادامه بده هرچی تلاش کردم تا ادامه بده قبول نکرد و گفت الان دیگه رویاش بچه تو شکمشه. وقای نه ماهش شد حالش بد بود بچش پسر بود و این بارداری تو سن کم باعث شده بود پارگی رحم داشته باشه"
یون نگاهشو به بومگیو که هنوز داشت اجرا میکرد داد
_پس چرا عمل نکردن تا بچه رو در بیارن؟ جون خودش مهمتر بود!
" همه ما همینو بهش میگفتیم اما جه یون بدجوری عاشق پسرش بود تا اینکه به دنیا اومد و این عشق چندبرابر شد، بچه خیلی نازی بود خیلی خوشگل بود حتی با اینکه پسر بود!
جه یون حاضر بود جونشم براش بده هرروز بهم میگفت پسرمو ببین چه قشنگه!
به همین دلیل اسمشو گذاشت بومگیو! "
یونجون با شنیدن کلمه آخر با چشمای گرد شده و گیج به خانم کیم نگاه کرد
_ب.. بومگیو؟
خانم کیم هنوزم بدون هیچ حسی به بوم خیره شده بود، این چهره با چهره خندونی که پیش بوم داره خیلی متفاوت بود!
" بومگیو کوچولوش دو ماهه بود که فهمیدیم جه یون سرطان داره! اون موقع بدجوری داغون شدم خودشمهرروز وقتی به بومگیو نگاه میکرد گریه میکرد، اون وابسته پسرش بود! اونم در حاللی که باباش هر هفته یه بار میومد خونه بعد دو سال شیمی درمانی بدنش بدجور ضعیف شده بود و دیگه شیمی درمانی هم روش اثر نداشت تا اینکه اونروز که میخواستن ببرنش عمل دستمو محکم گرفت... "
به دستش نگاه کرد
" محکم.. با صدای بغض دارش بهم گفت مراقب پسرش باشم گفت این آخرین خواستش از منه.. گفت تنها کسیم که میتونه پاره تنشو بهم بسپاره! "
یونجون با تعجب و سوالی به خانم کیم نگاه میکرد که حالا رگه های درد و غم تو چهرش مشخص بود. چهرشو مثل قبل بی حس کرد و بغضشو قورت داد و به یونجون نگاه کرد
" جه یون مرد.. از پیشم رفت.. و باباش گفت بچرو میخواد خودش بزرگ کنه و نزاشت بپیش بومیو بمونم اینجوری بچه بیچاره از دوسالگی بی مادر شد.. هرماه میرفتم از دور ناهش میکردم تا مطمئن بشم حالش خوبه، اون تنها بزرگ شد!"
دیدگاه ها (۰)

در جست و جوی خاطرات پارت ۲۰

رمان بدون منپارت ۲رزی رمز گوشیه دوست پسرش و چند روز بود که ف...

تک پارتی وقتی میبینه اکست بهت پیام داده تهیونگ بزرگ ترین رئس...

𝘞𝘩𝘦𝘯 𝘵𝘩𝘦 𝘩𝘦𝘢𝘳𝘵 𝘤𝘢𝘭𝘭𝘪𝘯𝘨 𝘶𝘴 𝘱𝘢𝘳𝘵:88-قول میدم، بهت قول میدم. نا...

دردسرهای عظیم رو یادتونه ، فصل دومش یه دختر بچه شیر خوار رو ...

پارت سهویو تهدرسته زیاده روی کردم یون داشت گریه میکرد منم رف...

تکپارتیموضوع:(وقتی بچه رو میزارید خونه دوستت و خودتون میرید ...

رمان انتقام ازدواج کامل

#تکپارتیموضوع:(وقتی داره بابا میشه و...)لینو/ا.تماه های آخر ...

عشق بی پیان

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط