برده عمارت جئون

پارت ¹⁴⁸
جونگکوک رفته و من هنوز روی زمین دراز کشیده بودم و هیچ حرکتی نمیکردم.

دیگه جون نداشتم،کاش میمردم و نفسم بالا نمی‌اومد.

حتی گریه هم نمیکردم،سرد و سنگی زل زده بودم به اتاق دیلانی که برام شیهه می‌کشید.

با تکون کوچیکی که توی شکمم حس کردم مثل جن زده ها بلند شدم.

روی زمین نشستم و با چشمای گشاد به شکمم خیره شدم.

نه اشک میریختم.
نه حسی داشتم.
قلبم عین سنگ شده بود.

با تکون دوباره مشتم رو توی شکمم کوبیدم و گفتم:

-چرا نمیمیری تو؟
چرا زنده ای؟
مگه نمیدونی نمیخوامت؟

توی شکمم دوباره چیزی وول خورد و تنم از عصبانیت گر گرفت.

اینبار با دو تا دست توی شکمم مشت کوبیدم:

-چرا نمیمیری اخه؟
این همه کتک خوردم چرا زنده ای؟(ایده برگرفته از جمله های خودتون)
میخوای به دنیا بیای که چی بشه؟

زندگی خودم پر از کثافته تو دیگه بدترش نکن
من نمیخوام مامانت باشم...نمیخواااام

صدای جیغم توی اسطبل طنین انداز میشد و با تمام زورم توی شکمم مشت میکوبیدم.

در حالیکه هق هقم توی اسطبل پیچیده بود لباس پوشیدم و به طرف خونه رفتم.

باید هر طور شده با مامانم تماس میگرفتم تا بچه بزرگتر نشده سقطش میکردم.


از در پشتی وارد خونه شدم تا با مهمونا روبرو نشم اما سکوت و تاریکی سالن باعث شد با تعجب به اطراف نگاه کنم.

لارا در حالیکه ظرفای کثیف توی دستش بود از سالن بیرون و با چشمایی که میخندید پرسید:

-کجا بودید خانوم؟نمیدونید چی شد که
-مهمونا کجان؟

در حالیکه ذوق زده به نظر میرسید گفت:

-خانوم نمیدونید چی شد

بعد از اینکه آقا یونا خانوم رو آورد توی سالن جلوی همه بهشون گفت تعریف کنه که چی شده

اونقدر درد داشتم که نمیتونستم وایسم،برای همین روی پله ها نشستم و لارا ادامه داد:

-گفتن ات خانوم الکی عصبی نمیشه

یونا خانوم میخواستن مظلوم نمایی کنن و دروغ بگن اما اقا گفتن دوربینا رو چک میکنن که خانوم مجبور شدن واقعیت و بگن

لارا تعریف می‌کرد و من روی همون کلمه ای مونده بودم که جونگکوک می‌گفت ات دروغ نمیگه.

هیچ کس اندازه خود نامردش من رو نمی‌شناخت:

-وقتی اقا کل ماجرا رو فهمیدن اینقدر عصبی شده بودن که خاله ها و بقیه فامیلای یونا خانوم رو به خاطر توهین به پدر و مادرتون انداختن بیرون و مهمونی رو بهم زدن

وای خانوم نمیدونید چجوری حال همه رو گرفتن و  بیرون کردن


لارا جلوی پاهام نشست و دستام رو گرفت،اشک توی چشماش جمع شده بود درست مثل خودم:

-آقا گفتن توهین به ات توهین مستقیم به منه
خانوم من که گفتم آقا عاشقتونه

درد اونقدر زیاد بود که به کمک لارا به اتاقم برگشتم و بعد از رفتنش به مامان پیامک دادم:

-مامان آدرس و پیدا کردی؟
دیدگاه ها (۳۵۹)

41partیون‌سوک: «مطمئنی؟»لارا: «آره، اگه مهم بود بده، اگه نه،...

پارت دهم ....پدر.ت. می تونید برید توی اتاق جلسه و صحبت کنید ...

((جوانه عشق در قلبی سنگی))Part:19(ویو جونگکوک)(فلش بگ به چند...

Do I love him, or do I hate him?p:⁴اجوما هم خیلی سریع درست ک...

˚୨୧⋆د؏ـوﺕ‌ﻧﺎﻣـه‌ی طَﻟـﺎﯾـی˚୨୧⋆ ۲۱ پارتویو &چند دقیقه گذشت.ته...

سم فیک = "محو اقیانوس نگاهت" پارت "26" • • • • • • • • • "ه...

**پارت ۲۷**دیدنِ اون عکس‌ها روی میز، تمامِ دنیام رو لرزوند. ...

𓆩 پارت ۴۶ 𓆪 🖤🥀جیمین با عصبانیت وارد عمارت شد.جیمین: تمام افر...

bts

#قرارداد_دوستانه s2p17هانا : چقدر گذشته بود ؟؟ پنچ دقیقه ؟؟ ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط