{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

صبح روز بعد، خانه عجیب ساکت بود.

صبح روز بعد، خانه عجیب ساکت بود.

ا.ت از اتاقش بیرون آمد و تهیونگ را دید که مشغول آماده کردن صبحانه بود.

لبخند کوچکی زد.

ا.ت :
صبح بخیر، عشقم.

تهیونگ فقط سرش را بلند کرد.

تهیونگ :
صبح بخیر.

ا.ت :
هنوز ناراحتی؟

تهیونگ :
نمی‌دونم.

ا.ت :
برای موهام؟

تهیونگ قاشق را روی میز گذاشت.

تهیونگ :
نه فقط برای موهات.

ا.ت آرام کنارش نشست.

تهیونگ :
من می‌دونم موهات مال خودته. می‌دونم هر کاری بخوای می‌تونی باهاشون بکنی.

ا.ت :
پس مشکل چیه؟

تهیونگ :
اینکه فکر کردی باید مخفیانه این کار رو بکنی.

ا.ت کمی سکوت کرد.

ا.ت :
می‌ترسیدم ناراحت بشی.

تهیونگ :
و من از اینکه بدون اینکه چیزی بگی رفتی و انجامش دادی ناراحت شدم.

ا.ت :
ولی اگه ازت اجازه می‌گرفتم، شاید می‌گفتی نه.

تهیونگ :
من حق نداشتم بگم نه.

ا.ت به او نگاه کرد.

تهیونگ ادامه داد:

تهیونگ :
فقط می‌خواستم بدونم. همین.

ا.ت :
پس چرا دیشب این‌قدر ناراحت شدی؟

تهیونگ لبخند خیلی کمرنگی زد.

تهیونگ :
چون این موها رو خیلی دوست داشتم.

ا.ت :
یعنی الان موهای جدیدم رو دوست نداری؟

تهیونگ چند لحظه به موهای کوتاهش نگاه کرد.

تهیونگ :
هنوز عادت نکردم.

ا.ت :
باشه.

از جایش بلند شد.

ا.ت :
پس مزاحمت نمی‌شم.

تهیونگ :
ا.ت...

اما ا.ت از اتاق بیرون رفته بود.

چند ساعت گذشت.

آن روز تقریباً با هم حرف نزدند.

روز بعد هم همین‌طور.

تهیونگ هر بار می‌خواست حرف بزند، چیزی جلویش را می‌گرفت.

اما عصر روز سوم، وقتی ا.ت داشت موهای کوتاهش را جلوی آینه مرتب می‌کرد، صدای در آمد.

تهیونگ وارد اتاق شد.

چند لحظه چیزی نگفت.

بعد آرام جلو آمد.

تهیونگ :
دخترم...

ا.ت بدون اینکه نگاهش کند، جواب داد:

ا.ت :
جانم؟

تهیونگ :
هنوز ازم ناراحتی؟

ا.ت :
من؟ تو با من قهری.

تهیونگ آهسته خندید.

تهیونگ :
درسته.

چند لحظه سکوت برقرار شد.

تهیونگ :
می‌تونم یه چیزی بگم؟

ا.ت برگشت سمتش.

ا.ت :
بگو.

تهیونگ :
اولین بار که دیدمت، موهات یکی از چیزهایی بود که خیلی توجهم رو جلب کرد.

ا.ت لبخند خیلی کوچکی زد.

تهیونگ :
ولی بعد فهمیدم چیزی که بیشتر از موهات دوست دارم، خودتی.

ا.ت ساکت ماند.

تهیونگ :
فقط هنوز از اینکه توی اون مهمونی کنارم بودی و من حتی متوجه نشدم، یکم خجالت می‌کشم.

ا.ت خندید.

ا.ت :
پس مشکل اصلی اینه که خودت متوجه نشدی؟

تهیونگ هم خندید.

تهیونگ :
شاید!

برای اولین بار بعد از چند روز، فضای اتاق کمی آرام شد.

اما هنوز یک حرف مهم باقی مانده بود...

گیللیلیلیلییلیلیلیلیلی

حمایتتتتت ✨🤍💗
دیدگاه ها (۶)

پارت دوم | «اون کی بود؟»ا/ت بعد از کلاس از ساختمان دانشگاه ب...

💜 پارت سوم | چیزی که تهیونگ فهمیدتهیونگ هنوز با همان لبخند ش...

℘ɑׁׅꭈׁׅtׁׅ 4 | چیزی که نمی‌توانست پنهانش کندصبح دوشنبه، دانش...

پارت 2

𝕄𝕌𝕊𝕀ℂ🎶𝙿𝙰𝚁𝚃 𝟺 | یک قدم نزدیک‌ترروز بعد، ساعت چهار عصر.ا/ت جلو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط