داستان کوتاه در انتظارش نویسنده الهه پورعلی

پارت هجده



دریای بیکران روبه رویم است، چه پهناور و زیبا خود را به رخ می‌کشد و چه با صفا صدایش را به گوش می‌رساند.
موج‌های بزرگش چه حرفه‌ای جلو آمده و روی پاهای بدون کفشم سر می‌خورند.
از این‌همه عظمت غرق لذت شده‌ام، کاش ساعد هم می‌آمد و احساسم تکمیل می‌شد.
کمی داخل آب قدم زدم و خود را به دریای بی‌کران و آب‌های روانش سپردم!
نیم ساعتی که قدم زدم و آرامش گرفتم کم-کم به سمت ویلا بازگشته و به جمعی که تازه از خواب بیدار شده بودند پیوستم.
در میان جمع دنبال ساعدم می‌گشتم که یافتمش، مردانه، خوش‌قامت و زیبارو مثل همیشه!
همان‌طور که نگاهش می‌‌کردم او نیز برگشت و نگاه آبی و زیبایش را به چشم‌هایم دوخت.
هر چه‌قدر سعی کردم نگاهم را بگیرم موفق نبودم و همان‌طور خیره‌اش ماندم.
درعجبم که او نیز خیره‌ی من بود و نگاه نافذ و رویایی‌اش را از من نمی‌گرفت، باد هو-هو می‌کرد و آسمان با قدرت به صدا درآمده بود، باران نم-نم می‌بارید و من عاشقانه درحال دید زدن یار بودم، با لبخند نامحسوسی که روی لبانش نقش بست دلم تاب نیاورد و به سمتی دیگر برگشتم.
خدا می‌داند در دلم چه غوغایی بود، تا به حال نگاه خیره و جذابش را روی خود ندیده بودم و این بار برایم خیلی خوشایند بود و تازگی خاصی داشت.
در این سو باد شاخه‌های بیدمجنون را می‌تکاند و دانه‌های زلال باران رویشان خودنمایی می‌کردند، همان‌طور که پشت در بودم وارد خانه نشده و برگشتم، دلم می‌خواست داخل حیاط بزرگ، زیر این باران و رعدوبرقش، دستانم را باز کرده و رو به آسمان از خوشحالی داد بزنم.
خدایا ببین به چه حال و روزی افتاده‌ام که حتی یک نگاه
کوچک از سمت او مرا تا این حد خوشحال و راضی کرده است.
بارش باران شدت گرفت و به شر-شر تبدیل شد و در این میان خوشحالی من بود و آرامشم...
با صدای عشق آلود و گرفته‌ی اول صبحی ساعد به سمت در برگشتم که با لبخند گفت:
- دختر سرما می‌خوری زیر بارون! بیا تو.
وای که ساعدم به فکرم بود، دل در دلم نبود و خون در قلبم می‌جوشید.
دوباره و این‌بار بلندتر گفت:
- سوده؟
و قلبم از سوده گفتنش از حرکت ایستاد. کاش می‌دانست که چه‌قدر در این لحظه محتاج اویم.
محتاج لحظه‌ای که به سمت من بدود و دست در دست هم زیر باران بچرخیم، چه چیزهایی از ذهنم عبور می‌کرد خدای من!
با لبخند چند قدمی به سویش برداشته و تمام احساس خود را در صدا ریخته و گفتم:
- تو هم بیا! زیر بارون خیلی خوش می‌گذره.
و تازه فهمیدم چه گفتم.
لبخندش پررنگ‌تر شد و دوباره چیزی گفت که قلبم آمد داخل دهانم:
- دختر دیوونم نکن با اون موهای خیست!
آهی از روی ناباوری کشیدم، این ساعد بود با آن لحن جذابش؟ چه گفت؟
این را گفت و به آرامی به داخل برگشت، یعنی امکان داشت او هم احساسی نسبت به من داشته باشد؟ که اگر امکان داشت من خوشبخت‌ترین دختر جهان می‌شدم!
با خوشحالی شعری بر وصف حال این لحظه‌ام بر زبان آوردم.

ببار باران

ببار باران چه دل‌ شادم
دلم‌ را من به یار دادم
چو پروانه رها در باد
من دل‌شاد و آزادم
...
ببار باران تو بر رویم
که امشب من از عشق گویم
بباران قطره‌هایت را
تو امشب روی هر مویم
...
ببار باران تو زیبایی
چو عشقی مثل رویایی
برای هر یک از ماها
تو بیش از یک دریایی
شعر: الهه پورعلی
دیدگاه ها (۰)

طبیعت

در هیاهویِ این جهان، جایی که ثانیه‌ها بی‌رحمانه می‌دوند و صد...

عاشقانه های شبنم بیاد بابامحمدم

𝓕𝓪𝓵𝓵𝓲𝓷𝓰 𝓵𝓸𝓿𝓮 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷 𝓪𝓷𝓭 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷②④_بخش دوم_کنارم می‌ایستد.برای د...

محبوب مهربانم💌می خواهی بگویمـدلمـ چقدر برایتــ تنگــ می شود....

💙تو می‌دانی من چقدر ذوق دارم برایپاییز؟ برای خنکای عصرهنگام ...

چشمم از نگاهش فروریخت.سریع به سمت یکی از گل‌های بزرگ و پرزرق...

و آهنگی دیگر که جونگکوک گذاشته پستش رو ترجمه متن آهنگبغلم کن...

رمان سبز یشم زیر باران🍀🖤پارت اول«بعضی شب‌ها، شروعِ یک اتفاق‌...

عاشقانه های شبنم

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط