{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

چشمم از نگاهش فروریخت.

چشمم از نگاهش فروریخت.

سریع به سمت یکی از گل‌های بزرگ و پرزرق‌وبرقِ وسط سالن خیره شدم.

قلبم داشت با شدت می‌زد.

چرا اون این‌طوری نگام می‌کرد؟

انگار داشت من رو زیر نظر می‌گرفت.

همون‌طور که ایستاده بودم، حس می‌کردم چشم‌های اون هنوز روی من موندگار شده.

چند دقیقه گذشت.

مهمون‌ها در حال گپ زدن بودن و صدای خنده‌ها توی سالن می‌پیچید.

تا اینکه سنگینیِ حضورِ کسی رو کنارم حس کردم.

بدون اینکه برگردم، می‌دونستم کیه.

بوی عطرِ تلخ و لوکسش تمام فضای اطرافم رو پر کرد.

تهیونگ کنارم ایستاد.

اما این بار، به سمت سالن نگاه نمی‌کرد.

نگاهش مستقیم به من بود.

— حوصله‌ت سر رفته؟

لحنش جدی بود، اما یه رگه‌هایی از نگرانیِ پنهانی توش شنیده می‌شد.

& نه، فقط داشتم… اطراف رو نگاه می‌کردم.

_ دروغ نگو.

یه قدم نزدیک‌تر اومد.

طوری که حتی می‌تونستم گرمای بدنش رو حس کنم.

— داری سعی می‌کنی خودت رو توی جمعیت گم کنی.

& چرا باید این کار رو بکنم؟

تهیونگ یه مکث کرد.

نگاهش از چشمام پایین رفت و روی لب‌هام ثابت موند.

— چون وقتی این‌طوری به زمین نگاه می‌کنی، انگار داری از من فرار می‌کنی.

حرفش مثل یه ضربه‌ی آروم به قلبم نشست.

& من کجا دارم فرار می‌کنم؟

تهیونگ دستش رو به سمت من دراز کرد.

انگشت‌هاش رو خیلی آروم، به طوری که فقط لمسِ ظریفی باشه، روی بازوی من کشید.

— اینجا… بین این همه آدم.

& تو فقط یه همراهی، نه؟

سؤالم رو با لحنی که سعی می‌کردم کاملاً بی‌تفاوت باشه پرسیدم.

تهیونگ یه لبخندِ کج زد..

— اون چیزی که بقیه فکر می‌کنن، نیست.

بعد با صدایی که فقط خودم می‌شنیدم، ادامه داد:

— و تو هم می‌دونی که اینه.

^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^

🌤ادامه دارد...

ممنونم که حمایت میکنین🎀❤

و باز شدن مدرسه هارو به همتون تبریک میگم و امیدوارم که کلی اتفاق های هیجان انگیز براتون بیوفته🎊
دیدگاه ها (۴)

چند پارتی

ادامه پارت 17

──• ⌞𝐌𝐚𝐬𝐤⌝ •──نـقــاب¹¹⁰کاش می‌شد همین چند دقیقه رو از همه‌ی...

پارت۶ایزوکو با قدم‌های سنگین اما آروم به سمت اتاقش رفت. انگا...

پیمان نقره ای

لحظه ی دیدار با تو بعد از اینکه تهیونگ با اون حرکت رو از روی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط