داستان .بعد از اینکه بالاخره همه آروم شدن، بطری دوباره چرخید. این بار جلوی نابی ایستاد. هینا: نابی!
حقیقت یا جرئت؟
نابی: حقیقت.
هینا: دوستپسر داری؟
نابی: نه.
اما: اِ؟ چرا؟!
نابی با اعتمادبهنفس دست به سینه شد.
نابی: چون یه عقاب همیشه تنهاست. 🦅😌
سکوتی عجیب اتاق رو گرفت.
مایکی به نابی نگاه کرد.
بعد زد زیر خنده.
مایکی: عقاب؟! 😂😂😂
نابی: چیه، مشکل داری؟!
مایکی: تو بیشتر شبیه مرغی که از مرغداری فرار کرده!
نابی بالش رو کوبید توی صورتش.
نابی: خفه شووووو!
هینا که داشت از خنده میمرد، ناگهان گفت:
هینا: وایسااااا! یه چیزی تصور کردم! 😭
نابی: چی؟
هینا بین نابی و مایکی رو نگاه کرد و با هیجان گفت:
هینا: تصور کنین نابی و مایکی با هم ازدواج کرده باشن و یه بچه داشته باشن! 💀😂
نابی: چیییییی؟!
مایکی: هــــــــا؟!
هینا: گوش کنین! بچهتون توی خونه یه حرف بد میزنه، بعد مایکی بهش میگه: «حرفت رو پس بگیر و برو توی اتاقت!»
دراکن: وای خدا... 😂
هینا: بعد بچه میگه: «ولی بابا، خودت دیروز همینو گفتی!»
نابی: نخیرررر! اصلاً همچین چیزی امکان نداره! من و مایکی به هم نمیخوریم!
مایکی: آره! دقیقاً! 😒
نابی با رضایت سر تکون داد.
نابی: دیدی؟ حتی خودش هم قبول داره!
اما هینا هنوز لبخند شیطانی روی لبش بود.
هینا: ولی راستش... یه جورایی میتونم تصورش کنم.
نابی: من که نمیتونم!
مایکی: منم نمیتونم!
چند ثانیه سکوت شد.
بعد مایکی، درحالیکه نگاهش رو از نابی دزدیده بود، زیر لب گفت:
مایکی: ...ولی وقتی تصورش میکنم، یه جورایی حس خوبی بهم دست میده.
نابی: ...
دراکن: ...
اما: ...
تاکهمیچی: ... ادامه داره
نابی: حقیقت.
هینا: دوستپسر داری؟
نابی: نه.
اما: اِ؟ چرا؟!
نابی با اعتمادبهنفس دست به سینه شد.
نابی: چون یه عقاب همیشه تنهاست. 🦅😌
سکوتی عجیب اتاق رو گرفت.
مایکی به نابی نگاه کرد.
بعد زد زیر خنده.
مایکی: عقاب؟! 😂😂😂
نابی: چیه، مشکل داری؟!
مایکی: تو بیشتر شبیه مرغی که از مرغداری فرار کرده!
نابی بالش رو کوبید توی صورتش.
نابی: خفه شووووو!
هینا که داشت از خنده میمرد، ناگهان گفت:
هینا: وایسااااا! یه چیزی تصور کردم! 😭
نابی: چی؟
هینا بین نابی و مایکی رو نگاه کرد و با هیجان گفت:
هینا: تصور کنین نابی و مایکی با هم ازدواج کرده باشن و یه بچه داشته باشن! 💀😂
نابی: چیییییی؟!
مایکی: هــــــــا؟!
هینا: گوش کنین! بچهتون توی خونه یه حرف بد میزنه، بعد مایکی بهش میگه: «حرفت رو پس بگیر و برو توی اتاقت!»
دراکن: وای خدا... 😂
هینا: بعد بچه میگه: «ولی بابا، خودت دیروز همینو گفتی!»
نابی: نخیرررر! اصلاً همچین چیزی امکان نداره! من و مایکی به هم نمیخوریم!
مایکی: آره! دقیقاً! 😒
نابی با رضایت سر تکون داد.
نابی: دیدی؟ حتی خودش هم قبول داره!
اما هینا هنوز لبخند شیطانی روی لبش بود.
هینا: ولی راستش... یه جورایی میتونم تصورش کنم.
نابی: من که نمیتونم!
مایکی: منم نمیتونم!
چند ثانیه سکوت شد.
بعد مایکی، درحالیکه نگاهش رو از نابی دزدیده بود، زیر لب گفت:
مایکی: ...ولی وقتی تصورش میکنم، یه جورایی حس خوبی بهم دست میده.
نابی: ...
دراکن: ...
اما: ...
تاکهمیچی: ... ادامه داره
- ۱.۵k
- ۰۱ آبان ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط