𝑭𝒓𝒐𝒎 𝒎𝒚 𝒉𝒆𝒂𝒓𝒕 ::
𝑭𝒓𝒐𝒎 𝒎𝒚 𝒉𝒆𝒂𝒓𝒕 ::
Part⁵:
《 ویو ا/ت..
به خودش تویه اینه خیره شد.
برایه یه دورهمی خانوادگی لازم بود انقدر پیش برن؟..
موهاش رو کمی حالت داد و باز گذاشت..میکاپه ملایمش هم هم انگار تموم شده بود.
تازه رسیده بود..واقعا لازم نبود.چه خانوادیه پیگیری.انگاری فقط همین یه شب وجود داشت..
به لباسه مشکی رنگش خیره شد..
بلند بود ولی بالا تنه تنش لخت بود و پوسته سفیدو ترقوه هاش رو نشون میداد..
یادش نمی اومد کی همچین لباس هایی می پوشید..جایی هم دعوت نمیشد که بخواد همچین لباس هایی بپوشه..
برای ماموریت هاش مجبور بود فقط جلیقه ی ضدگلوله بپوشه.
ندیمه:همه اومدن..منتظر شمان.
برایه باره اخر به خودش تویه اینه خیره شد و.زیره لبی چیزی رو زم زمه کرد و از اتاق رفت بیرون.
امیدوارم گند نزنم.▪︎
نمیدونست اصلا نمیدونست.
واقعا دیوونگی بود.معلوم نیست کیا رو قراره ببینه و باید چه رفتاری داشته باشه.
ولی همچنان داره ادامه میده؟؟رسما خودش رو به کشتن میده.خوبه این خانواده هم عادی نیستن..
عالی شد.
وقتی دید به پذیرایی پیدا کرد ایستاد..بهتر بود بیینه چند نفرن.
به مادرش خیره شد.کناره مردی نشسته بود.مرد پشتش به دخترک بود بنابر این نتونست چهرش رو ببینه..
نفسش داشت بند می اومد..
ممکنه جئون هیسوک باشه؟..مادرش شراب رو داخله لیوانش ریخت و قبل از اینکه بنوشتش چشممش به دخترک افتاد..
سریع لبخنده گشادی زد و یه جورایی داد زد و به سمتش رفت.
لی لارا:دخترم..یه نا بیا.
با اوردنه اسمش همه برگشتن سمتش..
خوب تویه محوطیه دیدش تا الان ۴تا سر میدید..
۲تا مرد و مامانش و زن عمو.
جئون جین:خوش اومدی بعداز چند سال به کره دخترم.!
بغلش رو باز کردو سریع تویه اغوشش گرفت..دخترم؟
پس اینم پدرش..ولی اسمش چیه؟
نمیدونست چرا ولی به این فکر کرد که این مرد داخله این سن چرا باید انقدر هیکله خوبی داشته باشه؟
لبخندی زد و تا خاست جوابی بده نگاهش افتاد به مرده دیگه ای که کنارش بود..منتظره معرفیش بود ولی با سکوت به دخترک خیره شد..
نگاهش سرده سرد بود و جوری به دخترک خیره شده بود انگار باید حرکتی میزد..
مادرش اهمی یواش کرد و متوجه شد..ولی این مرد کیه؟
تعظیمی کرد و دستش رو گرفت..
یه نا:سلام..دلم براتون تنگ شده بود..!
باید اخره جملش نصبتش رو با دخترک رو میگفت..
تر موقع چهرش رو انالیزار میکرد براش اشنا تر میشد..
همین کافی بود دیگه؟یهو سرد بودنش تبدیل شد به یه لبخند.
جئون هیسوک:..بهم گفته بودن عوض شدی ولی فکر نمیکردم انقدر عمو..!
کلمه ی اخرش هزار بار تویه ذهنش اکو میشد..
باور نمیکرد که انقدر زود ببینتش..دلش میخاست سمتش حمله بکنه..جئون هیسوک..!
چقدر بهش نزدیکه.چرا فقط نمیکشتش و فرار نمیکنه؟
لعنتی..چند ثانیه تویه سکوت بهش خیره شد.سر این نمیتونست سریع خودش رو جمع بکنه.
ولی یبا یک لبخند از افکارش اومد بیرون و سرش رو بالا پایین برد.!.
یه نا:عوض شدم؟..
اروم گفتو کسی توجه ای نکرد..تویه افکارش غرق شده بود.
ندیمه ها بدون سرو صدایی میز رو برایه شامه خانوادگی اماده میکردن..
میدونست ممکنه تویه خطر بیوفته و خودش رو لو بده ولی دلش میخاست..برگرده سمته اتاقش.
چطوری میتونست پیشش غذا بخوره؟
اصلا فکر کردن بهش عصبیش میکرد.
رو به مادرش که پیشش بود کرد کردو لب زد..
یه نا:میشه من برگر..
لی سونا:جونگکوک کجاست؟
جونگکوک؟.اونم قراره باشه؟لعنتی باید فرار کنه؟بره قایم بشه؟..
لعنتی چرا همه چی داره داخله همین امشب می افته؟..
بدون اینکه چیزی بگه قدیمی سمته اتاقش ور داشت ولی با صدایه کفشه مردونه ای از پشته سرش سره جاش خشک شد....
عطره تلخ و خوش بویی که با بویه گل قاطی شده شده زده بود و تا اینجا می اومد..
عمرا بتونه برگرده..یعنی خودشه؟
جونگکوک:من اینجام..سلام.
خودشه..خودشه.
همون جونگکوک..
سعی میکرد به خودش بفهمونه که با هویته یه نا اومده نه ا/ت.
اون پسر عموته.!
همه لبخنده گرمی رویه لب هاشون نشسته بود و به جونگکوک خیره شده بودن و جوابش رو دادن..
رابطش با جونگکوک چطوره؟
صمیمی هستن؟
جونگکوک:ببخشید دیر کردم..
مکثی کرد..
از پشت میتونست سنگینیه نگاهش رو حس بکنه..
دیر یا زود باید برگرده.نمیتونست اینجوری بهش سلام بده که.
☆☆■□
Part⁵:
《 ویو ا/ت..
به خودش تویه اینه خیره شد.
برایه یه دورهمی خانوادگی لازم بود انقدر پیش برن؟..
موهاش رو کمی حالت داد و باز گذاشت..میکاپه ملایمش هم هم انگار تموم شده بود.
تازه رسیده بود..واقعا لازم نبود.چه خانوادیه پیگیری.انگاری فقط همین یه شب وجود داشت..
به لباسه مشکی رنگش خیره شد..
بلند بود ولی بالا تنه تنش لخت بود و پوسته سفیدو ترقوه هاش رو نشون میداد..
یادش نمی اومد کی همچین لباس هایی می پوشید..جایی هم دعوت نمیشد که بخواد همچین لباس هایی بپوشه..
برای ماموریت هاش مجبور بود فقط جلیقه ی ضدگلوله بپوشه.
ندیمه:همه اومدن..منتظر شمان.
برایه باره اخر به خودش تویه اینه خیره شد و.زیره لبی چیزی رو زم زمه کرد و از اتاق رفت بیرون.
امیدوارم گند نزنم.▪︎
نمیدونست اصلا نمیدونست.
واقعا دیوونگی بود.معلوم نیست کیا رو قراره ببینه و باید چه رفتاری داشته باشه.
ولی همچنان داره ادامه میده؟؟رسما خودش رو به کشتن میده.خوبه این خانواده هم عادی نیستن..
عالی شد.
وقتی دید به پذیرایی پیدا کرد ایستاد..بهتر بود بیینه چند نفرن.
به مادرش خیره شد.کناره مردی نشسته بود.مرد پشتش به دخترک بود بنابر این نتونست چهرش رو ببینه..
نفسش داشت بند می اومد..
ممکنه جئون هیسوک باشه؟..مادرش شراب رو داخله لیوانش ریخت و قبل از اینکه بنوشتش چشممش به دخترک افتاد..
سریع لبخنده گشادی زد و یه جورایی داد زد و به سمتش رفت.
لی لارا:دخترم..یه نا بیا.
با اوردنه اسمش همه برگشتن سمتش..
خوب تویه محوطیه دیدش تا الان ۴تا سر میدید..
۲تا مرد و مامانش و زن عمو.
جئون جین:خوش اومدی بعداز چند سال به کره دخترم.!
بغلش رو باز کردو سریع تویه اغوشش گرفت..دخترم؟
پس اینم پدرش..ولی اسمش چیه؟
نمیدونست چرا ولی به این فکر کرد که این مرد داخله این سن چرا باید انقدر هیکله خوبی داشته باشه؟
لبخندی زد و تا خاست جوابی بده نگاهش افتاد به مرده دیگه ای که کنارش بود..منتظره معرفیش بود ولی با سکوت به دخترک خیره شد..
نگاهش سرده سرد بود و جوری به دخترک خیره شده بود انگار باید حرکتی میزد..
مادرش اهمی یواش کرد و متوجه شد..ولی این مرد کیه؟
تعظیمی کرد و دستش رو گرفت..
یه نا:سلام..دلم براتون تنگ شده بود..!
باید اخره جملش نصبتش رو با دخترک رو میگفت..
تر موقع چهرش رو انالیزار میکرد براش اشنا تر میشد..
همین کافی بود دیگه؟یهو سرد بودنش تبدیل شد به یه لبخند.
جئون هیسوک:..بهم گفته بودن عوض شدی ولی فکر نمیکردم انقدر عمو..!
کلمه ی اخرش هزار بار تویه ذهنش اکو میشد..
باور نمیکرد که انقدر زود ببینتش..دلش میخاست سمتش حمله بکنه..جئون هیسوک..!
چقدر بهش نزدیکه.چرا فقط نمیکشتش و فرار نمیکنه؟
لعنتی..چند ثانیه تویه سکوت بهش خیره شد.سر این نمیتونست سریع خودش رو جمع بکنه.
ولی یبا یک لبخند از افکارش اومد بیرون و سرش رو بالا پایین برد.!.
یه نا:عوض شدم؟..
اروم گفتو کسی توجه ای نکرد..تویه افکارش غرق شده بود.
ندیمه ها بدون سرو صدایی میز رو برایه شامه خانوادگی اماده میکردن..
میدونست ممکنه تویه خطر بیوفته و خودش رو لو بده ولی دلش میخاست..برگرده سمته اتاقش.
چطوری میتونست پیشش غذا بخوره؟
اصلا فکر کردن بهش عصبیش میکرد.
رو به مادرش که پیشش بود کرد کردو لب زد..
یه نا:میشه من برگر..
لی سونا:جونگکوک کجاست؟
جونگکوک؟.اونم قراره باشه؟لعنتی باید فرار کنه؟بره قایم بشه؟..
لعنتی چرا همه چی داره داخله همین امشب می افته؟..
بدون اینکه چیزی بگه قدیمی سمته اتاقش ور داشت ولی با صدایه کفشه مردونه ای از پشته سرش سره جاش خشک شد....
عطره تلخ و خوش بویی که با بویه گل قاطی شده شده زده بود و تا اینجا می اومد..
عمرا بتونه برگرده..یعنی خودشه؟
جونگکوک:من اینجام..سلام.
خودشه..خودشه.
همون جونگکوک..
سعی میکرد به خودش بفهمونه که با هویته یه نا اومده نه ا/ت.
اون پسر عموته.!
همه لبخنده گرمی رویه لب هاشون نشسته بود و به جونگکوک خیره شده بودن و جوابش رو دادن..
رابطش با جونگکوک چطوره؟
صمیمی هستن؟
جونگکوک:ببخشید دیر کردم..
مکثی کرد..
از پشت میتونست سنگینیه نگاهش رو حس بکنه..
دیر یا زود باید برگرده.نمیتونست اینجوری بهش سلام بده که.
☆☆■□
- ۲۱۴
- ۰۲ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط