{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

P9

داشت حضور و غیاب میکرد که وقتی اسمم منو خوند دستمو بالا بردم:چرا جلسه پیش غایب بودی بلک؟
لونا:بنا به دلایل شخصی که مدیر هم میدونن خونه بودم
آمبریج:دلیل شخصیت چیه؟
لونا:پروفسور دلیل شخصی رو همون طور که از اسمش معلومه نمیشه گفت
آمبریج که از حرفم فکش بریده بود گفت:این بی‌ادبی به استادته بلک
لونا:من فقط مایل نیستم مسائل شخصیمو با شما و کل کلاس در میون بزارم و فک نکنم به این بی‌ادبی گفته بشه
حرفی پیدا نکرد و میدونست که کیم پس به ادامه حضور و غیابش رسید صورتش قرمز شده بود به پشتم نگاه کردم که دیدم متیو و تئو به زور خندشونو نگه داشتن دریکو هم پوکر فیس نگام میکرد سرمو برگردوندم به سمت جلو تا آتو پیدا نکنه کل کلاس داشتم به درس گوش میدادم چون میدونم الان باهام لج افتاد و چند تا سوال هم پرسید ولی وقتی دید جواب میدم بیخیال شد
ساعت ۲:۳۰
بعد از اینکه ناهار رو خوردیم کیفم رو برداشتم: مت بیا بیخیال تمرین شیم کلی درس واسه خوندن دارم باید برم کتابخونه
متیو سری تکون داد:فقط ساعت ۵ یادت نره
از جام بلند شدم که همزمان با من دریکو هم بلند شدم :منم میرم کتابخونه ساعت ۵ میبینمتون و با من از سرسرا خارج شد به سمت کتابخونه رفتیم
یه میز دو طرف خالی پیدا کردم و نشستم که دیدم دریکو هم جلوم نشست
لونا:هی درای چرا اینجا نشستی؟
دریکو:لونا یه حرفو دوبار تکرار نمیکنم میدونی که؟
لونا:ولی نیازی نیست که تو کتابخونه ام رو‌به‌روم بشینی
دریکو حرفی نزد هوفف این پسر کی به حرفم گوش داده که الانم گوش بده مشغول درس خوندن شدم
۳ ساعت بعد
دریکو ویو
بهش نگاه کردم که دیدم محو کتاب شده خیلی آروم شده و مطمئنم حال روحیش اصلا خوب نیست و سعی میکنه با شوخی و خنده خوب به نظر بیاد کتابشو از دستش کشیدم که بهم نگاه کرد
لونا:چته دیوونه ترسیدم
دریکو:گربه کوچولو پاشو بریم
لونا :هنوز کارم تموم نشده
دریکو:منم نگفتم که تموم شده باید بریم واسه کوییدیچ یادت نمیاد گربه کوچولو فک نمیکردم دچار آلزایمر هم شده باشی
لونا:او درست میگیا در ضمن من آلزایمر ندارم فقط زیادی تو کتابام غرق میشم دیگه هم کتابمو از دستم نکش
خندیدم:چنگول نکش گربه کوچولو پاشو بریم
واسه هر چیزی یه جوابی داره چرا کم نمیاره هیچ وقت و یکم پیش فک میکردم حالش خوب نیس ولی انگار واسه جواب دادن حالش زیادی خوبه
لونا:پاشو دیگه منو بلند کردی خودت نشستی هنوز
دریکو: نباید با کاپیتانت این جوری حرف بزنی کوچولو
لونا:تو هم نباید با یه خانم جوان این طوری صحبت کنی
دریکو:چشم خانم جوان اوه نه ببخشید گربه کوچولو بهتره خانم جوان بهت نمیاد
لونا: درای پاشو دیگههه
دریکو: جوش نیار عزیزم بریم
از جام بلند شدن و کیفمو برداشتم
از من جلوتر راه افتاد که سعی کردم بهش برسم و قدمامو تند تر کردم با هم به سمت زمین کوییدیچ رفتیم
به سمت رختکن رفتم تا لباسامو عوض کنم ساعتمو نگاه کردم هنوز ۱۰ دقیقه دیگه وقت داشتم نشستم رو نیمکت و رفتم تو فکر من هی سعی میکنم با حرفام حواس لونا رو از اون اتفاق پرت کنم ولی اون حتی وقتی من هم نزدیکش میشدم اذیت میشد باید باهاش حرف بزنم درسته ازش خوشم نمیاد ولی به عنوان یه انسان نمیتونم بزارم درد بکشه هوفف اصلا به من چه زود قبل از اینکه بقیه برسن بهتره لباسمو عوض کنم بعد از اینکه لباسمو عوض کردم متیو رسید سری بهش تکون دادم و بعد از برداشتن جارو از رختکن خارج شدم و به سمت زمین رفتم
نگاهی به اطراف انداختم که لونا و دیدم که روی نیمکت نشسته بود و لباسش رو عوض کرده بود عجیب بود با اینکه موهاش رو بسته بود ولی باد تکونشون میداد چند ثانیه خیرش بودم که به خودم اومدم من چرا باید به اون گربه زل بزنم؟! بیخیال اون اونقدرا هم جذاب نیست هی هی پسر اون اصلا جذاب نیست همون طور داشتم با خودم حرف میزدم و به جلوم خیره بودم که دستی دستم رو گرفت:خوبی درای؟(لوس)
به سمتش برگشتم که الیزابت رو دیدم :گفته بودم درای صدام نکن الیزابت؟(سرد)
- تو هم الیزا صدام کن تا جبران بشه(لوس+عشوه)
دستمو از دستش کشیدم:تو اینجا چیکار میکنی؟(سرد)
-اومدم بازی عشقمو بیینم درای
دریکو:پس برو پیش عشقت و دیگه درای صدام نکن ما اونقدرا هم صمیمی نیستیم که اون طوری صدام کنی(سرد و خشن)
-من همین الانشم پیش عشقمم(عشوه)
دریکو:چند بار دیگه باید ردت کنم؟ دفعه بعد با آرامش برخورد نمیکنم هشدار میدم دیدی از یه طلسم استفاده کردم که شبیه خوک شدی(نیشخند)
الیزابت که دیگه نمیتونست چی بگه خودشو به گریه زد:تو خیلی اذیتم میکنی درای ولی من بازم دوست دارم
حرف زدن با این بی‌فایدس نه
دریکو: از این به بعد نزدیکم نشو من با این کارات روز به روز بیشتر ازت متنفر میشم پس ادامه نده
فرصت ندادم که حرف بزنه و به سمت بچه‌ها رفتم
دیدگاه ها (۰)

درخواستیاز نفرت تا عشقPART: 1ویو ات: با صدای مامانم از خواب ...

Do I love him, or do I hate him?P²⁶**ویو کوک**توی کلاس نشسته...

[پارت ۱]صدای خنده های پر انرژی لونا توی کوچه میپیچیدبله بله ...

متیو و دختری از جنس دریا p1

عشق پنهان در جادویی تاریک پارت ۲پرتش کردم سمت هیولا و رفتم س...

رمان: فقط یک قدم تا توپارت ۲:تئودور به لاس زدن با ا.ت ادامه ...

سناریو*درخواستی*وقتی خوابیدی ولی بجای اونا بالش رو بغل کردی:...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط