×قسمت سی×پارتدو
×قسمت سی×پارتدو
حق با اون بود..فایده ای نداشت..باز بغض کردم.
_حالا چیکار کنمامیر؟؟دارمدیوونه میشم
_دوسش داری؟!
_چی میگی تو؟!من جونمم واسش میدم..نفسم به نفسش بنده
_پس کنارش بمون...حتی اگه بره
دلم گرفت..ینی ممکن بود ویدای من نباشه..حرفمو به زبون اوردم
_اگهبره چی؟!من که دیوونه میشم
_فکر میکنی اگه قرار باشهبره،اینکه تو کنارش باشی واسش بهتره یا اینکهاز نبودت عذاب بکشه وبره بهتره؟!
_برمکنارش چی بهش بگم؟!اکه باز پسمزدچی؟؟
_نترس نمیزنه..مونیکابمگفته خالش چجوریه..احساساتشو فقط پیشاون بروز میده..ویدا الان بیشتر از هر وقت دیگهای بهت نیاز داره..تنهاش نزار
حق با امیر بود..ویدا بهمنیاز داشت..شاید وجودم باعث میشد این روزای سخت واسش بهتر بگزره
من بایدکنارش باشم..اره ..همینه
...........
ویدا
خرسی که تولد پارسالم سامان واسم خریده بودو به صورتمکشیدم و عطر سامانو با تمام وجود داخل ریه هام فرو کردم..
دلم واسش تنگ شده بود..دونه های اشک ازچشمام فرو ریخت..خرسو بغل کردمو خودمو زیر پتو قایمکردم..هق هقم بالا رفت و گریه کردم..صدای باز شدندر اومد
گفتم:میدونمتویی ایمان..حالم خوب نیست..دلمواسش یه ذره شده.کاش الان اینجا بود..میدونی ایمان..بچگی کردمکه گفتندوسش ندارم..فقط میخواستماز خودم دورش کنم..ایمان..حالم خوب نیست..کاش اینجا بود
_اگهاینجا باشه چی؟!
یکم به مخم فشار اوردم..صداش چهاشنا بود..وای ایماننبود..همیشه تنها کسی که یهویی مثه جن ظاهر میشد سامان بود..سامان..صدایسامان بود..مثهبرق گرفته ها ازجام بلند شدمو با شوک تو چشماش خیره شدم
هنوزم شیطونبود..ولی وقتی نگاهش به موهامافتاد باز غم گرفت صورتشو..
واسه چیاینجا بود؟!
_اینجا چیکار میکنی؟؟
خمشد توصورتم و گفت:نباید میومدمدیدنعشقم؟!مگه خودت ارزونکردیاینجا باشم؟!
دهنمباز مونده بود..خودمو جمع و جور کردم و گفتم:سامان..بهترهبری..دوستندارماز اینکه بامنیعذابببینی
_ویدا من بدونه تو عذابمیکشم..چیمیفهمی تو اخه؟؟
_با من بودنم عذابتمیده..نخوا کهاینو انکار کنی
_نهبهاندازهنبودنت
دیگه چیزی نگفتم..شایدحق بااونبود..حقیقتا بودنش ارزویمنبود..نمیدونمچرا نمیشد خودمو راضی کنم که کنارمبمونه
سرمو انداختمپایین وبهسرنگیکهتودستم بودسرگرمشدم..نفس عصبی کشیدو دستشو توموهاش کشید..کلافه بود..ایمانطبق معمول بی هوا اومدتواتاق
دستش توجیبش بود و هنسفری تو گوشاش..یهکلاهاسپرت سر کردهبود با یهتیشرت ابی
معلومنیست کیبهایندیوونهگفتهبیاداینجا روحیه بده..این کهخودش انگار هزار تا مشکل داره
حواسش بهوجود سامان تواتاق نبود..با چشمای بسته کنار تختمدراز کشید ودستشو گذاشتزیر سرش..چشماشو بسته بود..خیلی پرروبودکلا..
_ویدامون چطوره؟؟
حالا نمیدونستمچیکارکنم..سامان چپ چپنگام کرد واز جاش بلند شد و اومد کتف ایمانو گرفت واز جاش بلندش کرد..خندمگرفتهبود..اخه ایمانخیلی ریلکسبلند شدنشست رپی تخت وهنسفریش کهدراومده بودو گذاشتتو گوشش وخواستروی زانوهای منسرشو بزاره کهسامان باز دستشو کشید وبلندش کرد
_تو چقدپررویی..
ایمانبهشمحل نداد ورویصندلی کنار تخت نشست وپاهاشو گذاشتروی میزکنار تخت..بعدمیه گیلاس از تو کمپوت روی میز برداشت وانداخت بالا..سامانشدید حرصی شده بود..
چپچپبه مننگاهکرد ومنمازخندهلبموگاز گرفتم..ایمان زیر لب اواز میخوند وسامان گفت:بهت یادندادن وقتی میری توی اتاق در بزنی؟؟
پاتواز روی میز بردار..مگه این کمپوتا مالع توعه که میخوری..یه بار دیگه ببینمبه ویدا نزدیک شدی فلجت میکنم
هوی بچه
ایمان هنسفریشودر اوردوگفت:ببخشید داداش با منی؟چیمیگی؟؟
صدای خندنمبلند شد..ایمانیهچشمک بامزهبهمزد وباز به سامان زل زد کهاز کلش دود بلند میشد..سامان گفت:میری بیرون یابیرونت کنم؟!
_ویدااینچی میگه..بگمترانهبیادبیرونشکنه؟؟
با رگههایخندهایکههنوزتوصدایمبود گفتم:نهبابا..سامانه
ایمانیکم مشکوک به سامان نگاه کرد وبعدانگار نه انگار کهاتفاقی افتاده باشهگفت:عه..سلام داش سامان..من ایمانم..ببین چه خوب حواسمبه ویداتون بوده
_میبینم..اگهقبلنم با اینکله سنگینت رو پاش خوابیده باشیکهیهچکاپمواسه زانوهاش بایدبره..شرمندهکردیمارو
ایمان یه نیمچهلبخندیزد وگفت:نهداداش..کاری نکردم..وظیفست..تا باشهاز اینکارا
منکهمردهبودماز خنده..حالا کهفکرمیکنم ایمانجدا خیلی خوب روحیهمیده..بعد که سامانبا لگد ایمانوبیرون کردنشستکنارمو کای واسم حرف زد..تا جایی کهمیتونست حرفی از بیماریمنزد...ولی کلی بامهربونیاشوعاشقانه هاش بهم دلگرمیداد..انقدری که خوابمبرد..چهخوب بود سامانم کنارمه
حق با اون بود..فایده ای نداشت..باز بغض کردم.
_حالا چیکار کنمامیر؟؟دارمدیوونه میشم
_دوسش داری؟!
_چی میگی تو؟!من جونمم واسش میدم..نفسم به نفسش بنده
_پس کنارش بمون...حتی اگه بره
دلم گرفت..ینی ممکن بود ویدای من نباشه..حرفمو به زبون اوردم
_اگهبره چی؟!من که دیوونه میشم
_فکر میکنی اگه قرار باشهبره،اینکه تو کنارش باشی واسش بهتره یا اینکهاز نبودت عذاب بکشه وبره بهتره؟!
_برمکنارش چی بهش بگم؟!اکه باز پسمزدچی؟؟
_نترس نمیزنه..مونیکابمگفته خالش چجوریه..احساساتشو فقط پیشاون بروز میده..ویدا الان بیشتر از هر وقت دیگهای بهت نیاز داره..تنهاش نزار
حق با امیر بود..ویدا بهمنیاز داشت..شاید وجودم باعث میشد این روزای سخت واسش بهتر بگزره
من بایدکنارش باشم..اره ..همینه
...........
ویدا
خرسی که تولد پارسالم سامان واسم خریده بودو به صورتمکشیدم و عطر سامانو با تمام وجود داخل ریه هام فرو کردم..
دلم واسش تنگ شده بود..دونه های اشک ازچشمام فرو ریخت..خرسو بغل کردمو خودمو زیر پتو قایمکردم..هق هقم بالا رفت و گریه کردم..صدای باز شدندر اومد
گفتم:میدونمتویی ایمان..حالم خوب نیست..دلمواسش یه ذره شده.کاش الان اینجا بود..میدونی ایمان..بچگی کردمکه گفتندوسش ندارم..فقط میخواستماز خودم دورش کنم..ایمان..حالم خوب نیست..کاش اینجا بود
_اگهاینجا باشه چی؟!
یکم به مخم فشار اوردم..صداش چهاشنا بود..وای ایماننبود..همیشه تنها کسی که یهویی مثه جن ظاهر میشد سامان بود..سامان..صدایسامان بود..مثهبرق گرفته ها ازجام بلند شدمو با شوک تو چشماش خیره شدم
هنوزم شیطونبود..ولی وقتی نگاهش به موهامافتاد باز غم گرفت صورتشو..
واسه چیاینجا بود؟!
_اینجا چیکار میکنی؟؟
خمشد توصورتم و گفت:نباید میومدمدیدنعشقم؟!مگه خودت ارزونکردیاینجا باشم؟!
دهنمباز مونده بود..خودمو جمع و جور کردم و گفتم:سامان..بهترهبری..دوستندارماز اینکه بامنیعذابببینی
_ویدا من بدونه تو عذابمیکشم..چیمیفهمی تو اخه؟؟
_با من بودنم عذابتمیده..نخوا کهاینو انکار کنی
_نهبهاندازهنبودنت
دیگه چیزی نگفتم..شایدحق بااونبود..حقیقتا بودنش ارزویمنبود..نمیدونمچرا نمیشد خودمو راضی کنم که کنارمبمونه
سرمو انداختمپایین وبهسرنگیکهتودستم بودسرگرمشدم..نفس عصبی کشیدو دستشو توموهاش کشید..کلافه بود..ایمانطبق معمول بی هوا اومدتواتاق
دستش توجیبش بود و هنسفری تو گوشاش..یهکلاهاسپرت سر کردهبود با یهتیشرت ابی
معلومنیست کیبهایندیوونهگفتهبیاداینجا روحیه بده..این کهخودش انگار هزار تا مشکل داره
حواسش بهوجود سامان تواتاق نبود..با چشمای بسته کنار تختمدراز کشید ودستشو گذاشتزیر سرش..چشماشو بسته بود..خیلی پرروبودکلا..
_ویدامون چطوره؟؟
حالا نمیدونستمچیکارکنم..سامان چپ چپنگام کرد واز جاش بلند شد و اومد کتف ایمانو گرفت واز جاش بلندش کرد..خندمگرفتهبود..اخه ایمانخیلی ریلکسبلند شدنشست رپی تخت وهنسفریش کهدراومده بودو گذاشتتو گوشش وخواستروی زانوهای منسرشو بزاره کهسامان باز دستشو کشید وبلندش کرد
_تو چقدپررویی..
ایمانبهشمحل نداد ورویصندلی کنار تخت نشست وپاهاشو گذاشتروی میزکنار تخت..بعدمیه گیلاس از تو کمپوت روی میز برداشت وانداخت بالا..سامانشدید حرصی شده بود..
چپچپبه مننگاهکرد ومنمازخندهلبموگاز گرفتم..ایمان زیر لب اواز میخوند وسامان گفت:بهت یادندادن وقتی میری توی اتاق در بزنی؟؟
پاتواز روی میز بردار..مگه این کمپوتا مالع توعه که میخوری..یه بار دیگه ببینمبه ویدا نزدیک شدی فلجت میکنم
هوی بچه
ایمان هنسفریشودر اوردوگفت:ببخشید داداش با منی؟چیمیگی؟؟
صدای خندنمبلند شد..ایمانیهچشمک بامزهبهمزد وباز به سامان زل زد کهاز کلش دود بلند میشد..سامان گفت:میری بیرون یابیرونت کنم؟!
_ویدااینچی میگه..بگمترانهبیادبیرونشکنه؟؟
با رگههایخندهایکههنوزتوصدایمبود گفتم:نهبابا..سامانه
ایمانیکم مشکوک به سامان نگاه کرد وبعدانگار نه انگار کهاتفاقی افتاده باشهگفت:عه..سلام داش سامان..من ایمانم..ببین چه خوب حواسمبه ویداتون بوده
_میبینم..اگهقبلنم با اینکله سنگینت رو پاش خوابیده باشیکهیهچکاپمواسه زانوهاش بایدبره..شرمندهکردیمارو
ایمان یه نیمچهلبخندیزد وگفت:نهداداش..کاری نکردم..وظیفست..تا باشهاز اینکارا
منکهمردهبودماز خنده..حالا کهفکرمیکنم ایمانجدا خیلی خوب روحیهمیده..بعد که سامانبا لگد ایمانوبیرون کردنشستکنارمو کای واسم حرف زد..تا جایی کهمیتونست حرفی از بیماریمنزد...ولی کلی بامهربونیاشوعاشقانه هاش بهم دلگرمیداد..انقدری که خوابمبرد..چهخوب بود سامانم کنارمه
- ۱.۴k
- ۲۳ بهمن ۱۳۹۴
دیدگاه ها (۲۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط