بازی تلخ تکرار)p11

#part_11

کاترین
با پرستیژه خاصی وایستاده بود و یه برگه تو دستش بود و داشت مثل اینکه چکش می‌کرد
اطرافشم چندتا مرد مونده بودن اما از همه نظر فقط اون بود که به چشم میومد!
با حالت شاکی‌ای سریع چشم ازش گرفتم
خب که چی؟چیکار کنم؟ واقعا خوددرگیری داشتم من.
به راهم ادامه دادم،هر چقدر به آخره کارخونه میرسیدم تعداده کارکنا کمتر می‌شد،اتفاقی یه لباس واقعا زیبا چشممو گرفت!
با دیدنش چشمام برقی زد و بدو رفتم سمتش ،چقدر زیبا بود..دوختش مرواریدایی که روش کار شده بودن..واقعا زیبا بود!
همونطور که غرق بررسی اون لباس بودم با صدای داده یه مرد با تعجب به اطراف نگاه کردم
–آتیش آتیش کارخونه آتیش گرفته
بوی بنزین و نفت که به مشامم خورد آستینمو جلوی بینیم گرفتم تا از محوطه خارج بشم
همه داشتن بدو بدو به سمت خروجی میرفتن
من نسبت به خروجی خیلی دورتر بودم شعله های آتیش که به داخل نفوذ کردن هوای داخل خفه تر شد
با سرفه های پی در پی سعی در رسوندن خودم به خروجی داشتم که یهویی با افتادن بسته های پارچه ها که حالا آتیش گرفته بودن راهم سد شد
به سرفه افتادمو بلند گفتم : یکی..کمکم کنه
هیچ جوره نمیشد رد شد،شعله ور شدن آتیش داخل محوطه وضع رو بدتر کرد
سرفه های شدید پشت سره هم باعث شد تعادلمو از دست بدم و بیوفتم روی زمین
صدای آشنایی داشت صدام می‌کرد
–کاترین؟کاترین صدامو میشنوی؟
آخرین سعیمو کردم و با تمام توان داد زدمو کمک خواستم
اما کم کم با حس خفگی چشمام رو هم افتاد.

تهیونگ
وقتی از محوطه آتیش گرفته خارج شدیم نفس راحتی کشیدم
–وای وای دختره آقای پارک داخل موندن..کاترین داخله،وای خدای من
کاترین؟
یه نگاه به دروازه‌ای که داشت ذوب می‌شد کردم..هیچکس جرات نداشت بره داخل چون تقریبا تا چند دقیقه دیگه فقط پارچه های جزغاله باقی میمونن
با فکر به اون دختر کتمو درآوردم و بدون توجه به اعتراض بقیه رفتم داخل
اسمش چی بود؟کاترین؟
–کاترین؟ کاترین صدامو میشنوی؟
سرفه‌ای کردمو به راهم ادامه دادم
یهو صداش که درخواست کمک می‌کرد به گوشم خورد
صداش از پشت اون آوار میومد
–لعنتی
سعی کردم هرطور شده رد بشم..به جسمش که رو زمین بود خودمو رسوندمو بغلش کردم،با هر بدبختی بود آوردمش بیرون
و تا چند ثانیه دیگه چیزی از کارخونه باقی نمونده بود
دیدگاه ها (۷)

نامجون این پست رو لایک کرده و کامنت گذاشته «ممنونم» داستان ی...

حتی انسان‌های اولیه هم نونشون داخل یه کیسه‌ای چیزی می‌کردن م...

هر کدومشون یه صدایی و نوایی داشتن.حتی صدای کاریهاشون هم فرق ...

چون پارت ۱۱ زیاد بود دوتا فرستادم

شاهکاری به نام دروغ

**پارت ۱۸**در با صدایِ انفجاری باز شد و نورِ تندِ چراغ‌هایِ ...

### پارت ۸: خنجرِ پنهان در تاریکیبارون به شدت به شیشه‌هایِ ع...

«فصل۲ The magic of lov »part ۱۸۴نشستم. عوضي برگشت تو اتاقش....

زیبای کوچک فریبکار

چند پارتی (درخواستی)

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط