★وقتی‌روت‌دست‌بلند‌کرد‌اما...Pt1

زنگ در رو فشار داد. وقتی بعد از چند ثانیه صدایی نشنید چند بار پشت سر هم این کار رو ادامه داد تا بلکه فرد مورد نظرش درب رو باز کنه. بالاخره درب خانه با سرعت باز شد.
_چی میخوای؟
خنده هیستریکی کرد و ادامه داد:
_چی میخوام...؟ خانم بنگ جینا، بهت خوش میگذره که ویدیو های فیک برای چان بفرستی؟
_نگاش کنا! عجب پرروی، ویدیو های فیک؟ اصلا میدونی اگه چان بفهمه با من اینجوری حرف زدی چیکارت میکنه؟ آره! ولت میکنه تا یک گوشه با اون قلبت بمیری دختره هر.زه!
با شنیدن کلمه [هر.زه] تقریبا فریاد زد:
_لقب خودت رو روی من نذار!
_ کانگ هه ری!
با شنیدن صدایی آشنا و عصبانی از پشت سرش، انگار که یک سطل آب سرد رویش ریخته باشند، به خودش لرزید.
با کشیده شدن دستش با شدتی زیاد، رویش رو به صاحب صدا برگردوند.
حالا این جینا بود که دست به سینه و با پوزخندی رومخ جلوی در ایستاده بود و دعوایی رو که از نظر اون جالب و جذاب بود، تماشا میکرد.
_کانگ هه ری، آخرین بارت بود که اینطور سر خواهرم داد میکشیدی! با خودت چه فکر کردی؟ ها؟
با انگشت اشاره به سمت در حیاط اشاره کرد و گفت:
_از خونه خواهرم گمشو بیرون هر.زه!
صدایش بشدت بلند و غیر قابل تحمل بود. عصبانیت از چهره اش می‌بارید، قرمز شده بود و رگ دست ها و گردنش بیرون زده بود. تاحالا اون رو به این حد عصبی ندیده بود، اما.....
حرفی زد که حتی رویش کنترلی نداشت، با صدای بلندی فریاد میزد:
_من هیچ جا نمیرم! هنوزم نمیخوای باور کنی اون عکسا مال خواهر خودت بوده؟ نه! نمیخوای چون فقط منتظر یک لحظه بودی تا منو بزاری که برم! منو مقصر بدونی و منو جلوی کل در و همسایه و خواهرت خورد کنی! فقط میخواستی سرم داد بکشی و از این کار لذت ببری! و هیچوقت باور نکنی که هر.زه من نیستم، اونیه که ۱۵ سال باهاش زندگی کردی! سر دوست دختر خودت که انقدر هر روز بهش عشق میورزیدی فریاد کشیدی چون فقط نمیخوای باورش کنی، نمیخوا-
با برخورد دست چان به صورتش، انگار که پرتاب شده باشد، به زمین افتاد. اون لحظه، کل دنیا روی سرش خراب شد. فریاد، یک چیز عادی بود. اما...... چان الان روش دست بلند کرده بود؟ هندل کردنش براش سخت بود. تو نمیتونی درکش کنی چون تجربه نکردی! حس غم، عصبانیت و درد... افکار بهم ریخته و شلوغ.... سوالاتی که هی توی سرش تکرار میشد.
[نکنه اون منو دوست نداشته؟ نکنه اون از اولش با یکی دیگه بود؟ انقدر راحت روم دست بلند کرد؟ انقدر راحت حرف خواهرش رو باور کرد؟ انقدر راحت کل اعتماد بنفسش رو خورد کرد؟ این همونیه که من میشناسم؟ این حس چیه؟ خیلی درد میکنه! از ته دلم احساس پوچی میکنم! میسوزه، چرا انقدر دارم اشک میریزم؟ دختر به خودت بیا! این چه وضعیه؟ اون یادش رفته که....؟....]
قطره های اشک به آرومی روی صورتش سر میخوردند و به زمین می افتادند. جای دست بنگ چان، قرمز شده بود و میسوخت. دردناک ترین قسمتش این بود که چان حتی از کاری که کرده بود پشیمون نبود. در همون حین با لحنی زمزمه وار و ترسناک گفت:
_از اینجا.... گمشو بیرون!
بدون نگاه کردن به فرد روبه روش، با موهای بهم ریخته ای که صورتش رو پوشانده بودند، از روی زمین بلند شد و بدون هیچ حرفی از اونجا خارج شد و در رو باز گذاشت که....
.
.
.
با دقت قدم هایش رو روی خیابان بارونی می‌گذاشت. دیگر توان فکر کردن اتفاقات چند دقیقه پیش رو نداشت. حدودا یک ساعتی بود که بی هدف در خیابان ها قدم میزد. چشم هایش قرمز شده و پف کرده بود، همینطور گونه اش. جای دستش....
هنوز هم ردش بود و یکذره هم از سوزشش کم نشده بود. حالا کاملا تصمیمش رو گرفته بود، اون مثل دخترای دیگه احمق نبود که بعد از این اتفاق به سرعت بره و خودش رو از ساختمون پرت کنه، رگش رو بزنه قرص بخوره و یا خودش رو جلوی ماشین بندازه. اون فقط می‌خواست تمومش کنه، چون فهمیده بود که اون چقدر به خواهر جن.ده اش وابسته ست و چشمانش رو به روی حقیقت بسته.... اون فقط می‌خواست برگرده خونه، وسایلش رو جمع کنه، و بی سر و صدا به جایی که حتی به فکر بنگ چان هم نرسه بره. اما.... مگه میشد؟ بنگ چان همه چیز رو راجع به اون میدونست، شاید میشد گفت هرچیزی که حتی خود هه ری ام نمیدونست.
.
.
.
دسته کلیدش رو از کیفش در آورد و درب خانه را باز کرد. اینکه بعد از مدت ها به خونه خودش برگشته بود احساس خوبی بهش میداد.
نگاهی زیر چشمی به دسته کلید انداخت و پوزخندی زد. جاکلیدی کاپلی صورتی رنگی رو که بنگ چان برای سالگرد ۳ سالگی اشون خریده بود.... از طرفی، دلش می‌خواست برگرده و همین جاکلیدی کاپلی رو توی صورت بنگ چان بکوبه، ولی، این تنها چیزی بود که از اون داشت، پس فقط بی اهمیت دسته کلید رو مبل انداخت و به سمت اتاقش رفت......
.
.
.
.
[ادامه دارد....]
دیدگاه ها (۱۴)

رمان هفتمین سایه (ادامه)

p2

#درخواستی_هیونلیکس_چانمین#چند_پارتیPart:5#انتخاب_امنچند دقیق...

بعد از یه‌سری تجربه‌‌ها دیگه اون آدم سابق نیستی. خیلی چیزها ...

پارت هشت تمام راه برگشت به خونه رو با لبخند احمقانه‌ای روی ل...

پارت چهاردهم: کاغذهایِ پاره‌وپورهلیها به اتاقش پناه برد و در...

#pain#P¹⁰⁷#Season²خواست بلند بشه اما پاهاش توان این کار رو ن...

**پارت ۱۸**در با صدایِ انفجاری باز شد و نورِ تندِ چراغ‌هایِ ...

dark life = 43ات کتاب رو بست. «چی؟»تهیونگ بلند شد و دستش رو ...

پارت۸(کاتسوکی با حرص از روی تخت بلند شد و چند بار طولِ اتاقش...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط