پارت هشت
پارت هشت
تمام راه برگشت به خونه رو با لبخند احمقانهای روی لبهاش طی کرد.
اما همین که به خودش اومد، وایساد.
میتا: «...وایسا ببینم. من چرا انقدر ذوق دارم؟!»
دستش رو روی صورتش گذاشت.
میتا: «اون فقط مربی خیاطیمه! یه آدم مهربونه که با همه همینطوری رفتار میکنه!»
چند ثانیه سکوت کرد.
میتا: «...احتمالاً.»
و همین «احتمالاً» کافی بود تا دوباره یاد لبخند میتسویا بیفته.
جلسهی بعد، میتا سعی کرد کاملاً عادی رفتار کنه.
سعی کرد.
چون به محض اینکه وارد کارگاه شد و میتسویا با لبخند گفت «سلام، سوزوکی»، مغزش رسماً از کار افتاد.
تمام راه برگشت به خونه رو با لبخند احمقانهای روی لبهاش طی کرد.
اما همین که به خودش اومد، وایساد.
میتا: «...وایسا ببینم. من چرا انقدر ذوق دارم؟!»
دستش رو روی صورتش گذاشت.
میتا: «اون فقط مربی خیاطیمه! یه آدم مهربونه که با همه همینطوری رفتار میکنه!»
چند ثانیه سکوت کرد.
میتا: «...احتمالاً.»
و همین «احتمالاً» کافی بود تا دوباره یاد لبخند میتسویا بیفته.
جلسهی بعد، میتا سعی کرد کاملاً عادی رفتار کنه.
سعی کرد.
چون به محض اینکه وارد کارگاه شد و میتسویا با لبخند گفت «سلام، سوزوکی»، مغزش رسماً از کار افتاد.
- ۱۰۲
- ۰۷ آبان ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط