{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پشت نقاب عشق 💗

پشت نقاب عشق 💗

نویسنده: جئون جنی

ا.ت: «کوکی… باید باهات حرف بزنم.»

جونگ‌کوک از پشت میزش بلند شد. نگاه نگرانش روی صورت ا.ت ثابت ماند.

جئون جونگ‌کوک: «باشه، پرنسسم. بیا بشین. چی شده؟»

ا.ت سرش را تکان داد.

ا.ت: «نه… نمی‌تونم بشینم.»

جئون جونگ‌کوک: «داری منو می‌ترسونی، عشق من. اتفاقی افتاده؟»

ا.ت لب‌هایش را به هم فشرد. تمام راه را با خودش تمرین کرده بود که چه بگوید، اما حالا که مقابل جونگ‌کوک ایستاده بود، حتی یک کلمه هم به ذهنش نمی‌رسید.

ا.ت: «من… می‌خوام برگردم خونه‌ی بابام.»

جونگ‌کوک چند لحظه ساکت ماند.

جئون جونگ‌کوک: «باشه. اگه دلت می‌خواد چند روز پیش خانواده‌ات باشی، خودم می‌رسونمت. ولی چرا این‌قدر ناراحتی؟»

ا.ت با صدایی لرزان گفت:

ا.ت: «منظورم چند روز نیست، کوکی… می‌خوام از اینجا برم. می‌خوام رابطه‌مون تموم بشه.»

انگار تمام دنیا برای جونگ‌کوک متوقف شد.

جئون جونگ‌کوک: «چی گفتی؟»

ا.ت: «متأسفم… دیگه نمی‌تونم باهات باشم.»

جونگ‌کوک چند قدم به او نزدیک شد.

جئون جونگ‌کوک: «چرا؟ من چی کار کردم؟ اگه اشتباهی کردم، بهم بگو. هر کاری لازم باشه انجام می‌دم، فقط این‌طوری نرو.»

اشک‌های ا.ت سرازیر شدند، اما مجبور بود خودش را کنترل کند.

ا.ت: «تو کاری نکردی… مشکل از منه.»

جئون جونگ‌کوک: «نگام کن و همین رو دوباره بگو.»

ا.ت سرش را پایین انداخت.

جئون جونگ‌کوک: «ا.ت، سه ساله کنار همیم. تو رو بهتر از هر کسی می‌شناسم. می‌دونم یه چیزی رو ازم پنهون می‌کنی.»

ا.ت عقب رفت.

ا.ت: «لطفاً سختش نکن، کوکی.»

جونگ‌کوک با شنیدن این حرف، برای اولین بار صدایش را بالا برد.

جئون جونگ‌کوک: «سختش نکن؟ تو داری می‌گی می‌خوای بری و من باید فقط نگاهت کنم؟ من حتی نمی‌دونم چرا!»

ا.ت از صدای او جا خورد. جونگ‌کوک همان لحظه پشیمان شد و آرام‌تر ادامه داد.

جئون جونگ‌کوک: «ببخشید… نمی‌خواستم سرت داد بزنم. فقط بهم بگو چطور می‌تونم درستش کنم.»

ا.ت دیگر نتوانست جلوی گریه‌اش را بگیرد.

ا.ت: «نمی‌تونی… هیچ کاری نمی‌تونی بکنی.»

جونگ‌کوک دستش را به سمت او دراز کرد، اما ا.ت دستش را عقب کشید. همین حرکت کوچک، قلب جونگ‌کوک را شکست.

جئون جونگ‌کوک: «دیگه حتی نمی‌ذاری دستت رو بگیرم؟»

صدایش لرزید. چشم‌هایش پر از اشک شدند؛ چیزی که ا.ت در تمام این سال‌ها حتی یک بار هم ندیده بود.

جئون جونگ‌کوک: «خواهش می‌کنم، پرنسسم… اگه دیگه دوستم نداری، بهم بگو. ولی اگه هنوز حتی یه ذره دوستم داری، نرو.»

ا.ت دلش می‌خواست خودش را در آغوشش بیندازد و همه‌چیز را تعریف کند، اما تهدید پدرش مثل زنجیری دور قلبش پیچیده بود.

ا.ت: «متأسفم، کوکی…»

جونگ‌کوک اشک‌هایش را پاک کرد و با صدایی شکسته گفت:

جئون جونگ‌کوک: «فقط امشب بمون. فردا دوباره حرف می‌زنیم. هرچقدر بخوای بهت فرصت می‌دم… فقط امشب منو تنها نذار.»

ا.ت چشم‌هایش را بست. اگر حتی یک دقیقه‌ی دیگر می‌ماند، می‌دانست دیگر توان رفتن نخواهد داشت.

ا.ت: «نمی‌تونم… باید برم.»

جونگ‌کوک دیگر چیزی نگفت. فقط با چشمانی اشک‌آلود نگاهش کرد؛ مردی که همه از او می‌ترسیدند، حالا مقابل تنها کسی که دوستش داشت، درمانده ایستاده بود.

ا.ت به سمت در رفت. درست قبل از خروج، صدای جونگ‌کوک را شنید.

جئون جونگ‌کوک: «ا.ت… من هنوز عاشقتم.»

ا.ت لحظه‌ای ایستاد، اما برنگشت. اگر نگاهش می‌کرد، تمام تصمیمش فرو می‌ریخت.

در را باز کرد و بیرون رفت؛ درحالی‌که هر قدم برایش سخت‌تر از قدم قبلی بود.

پایان پارت پنجم

نویسنده: جئون جنی 💗
دیدگاه ها (۶)

تک پارتی✨ات داشت دنبال شارژرش می‌گشت و هرچی می‌گشت پیداش نمی...

🖤 عروس مافیا | پارت پنجمعمارت جونگ‌کوک | ساعت ۳ بعدازظهرا/ت ...

«قراردادسیاه»صبح روز بعد، ا/ت با صدای ضربه‌ای آرام به در اتا...

سایه‌های قلبℙ𝔸ℝ𝕋𝟞: زیر آسمان سئولساعت نزدیک هشت شب بود.ا/ت ط...

𝐏𝐀𝐑𝐓 𝟒 | چیزی بیشتر از دوستیزمستان سئول از راه رسید.برف آرام...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط