╭╌┄

╭╌┄
Illegal marriage┄┉✿┉┄ 16

ایزابلا گیج بود، نمیدونست این برگه چیه ولی همون لحظه در باز شد و دوتا بادیگارد یه آدم که نه یه جنازه رو پرت کردن داخل، ایزابلا نزدیک بود بالا بیاره..
.
.
.
چند ساعت بعد تقریبا ساعت 3:31 دقیقه ایزابلا رفت سمت در و با تموم قدرتش به در نشست زد
ایزابلا:«هی یکی درو باز کنه...با شمام.... هیچ خری اونجا نیست؟..... من باید برم دستشویی....هوی....محض اطلاع اگه من نرم دستشویی بد میشه ها..... »
یهو در باز شد و مایکل امد داخل
مایکل:«چته؟ چرا رم کردی؟ »
ایزابلا:«خفه شو عو꙳ضی»
مایکل :«پررو نشو بگو چی میخوای انقد داد میزنی؟ »
ایزابلا:«باید برم دستشویی»
مایکل:«نمیشه»
ایزابلا:«اونوقت چرا؟ »
مایکل:«چون رئیس گفتن»
ایزابلا:«اصا من میخوام با رئیس عو꙳ضی ات حرف بزنم »
مایکل بدون هیچ واکنش خاصی گوشیش رو در اورد وبه رییسی زنگ زد و بعد از چند تا بوق صداش امد:«چی کار داری؟ »
ایزابلا:«میخوام برم دستشویی»
مرد سایه:«نمیشه»
ایزابلا:«چرا؟ »
مرد سایه:«چون من میگم»
ایزابلا با کلافگی جواب داد:«حرفت به یه ورم نیست به نوچه هات بگو بزارن برم دستشویی همین الان»
مرد سایه:«تو به من دستور نمیدی »
ایزابلا:«وایش چقد رو مخی تو، من باید برم دستشویی، پریودم»
مرد سایه:«دروغ میگی،وقت پرودیت الان نیست، سه روز پیش پریودیت تموم مشد »
ایزابلا خشکش زد اون مرد حتی تاریخ پریودیش هم میدونست، این دیگه چه آدمی بود
ایزابلا خنده عصبی کرد و گفت:«واقعا؟ توی کثا꙳فت کل زندگیم رو زیر و رو کردی؟ آخه به چه حقی؟ »
تنها صدایی که قبل از رفتن مایکل و بسته شدن در امد، صدای خنده های تاریک و بَم مرد سایه امد
وقتی در بسته شد ایزابلا با تموم قدرتش داد زد:«حRوم꙳زاده ی آش꙳غالللللللل»
بعدش با پاش محکم به در لگد زد که در باز شد
مایکل درو قفل نکرده بود؟ یادش رفت؟
ایزابلا گیج بود میترسید این یه تله باشه ولی از ازدواج با مرد سایه بیشتر میترسید پس دل رو زد به دریا و رفت بیرون دونبال راه خروج وفرار بگرده ....

‧̍̊·̊‧̥°̩̥˚̩̩̥͙°̩̥‧̥·̊‧̍̊ ♡ °̩̥˚̩̩̥͙°̩̥ ·͙*̩̩͙˚̩̥̩̥*̩̩̥͙·̩̩̥͙*̩̩̥͙˚̩̥̩̥*̩̩͙‧͙ °̩̥˚̩̩̥͙°̩̥ ♡ ‧̍̊·̊‧̥°̩̥˚̩̩̥͙°̩̥‧̥·̊‧̍̊
دیدگاه ها (۱۳)

📖 قلدرِ منپارت اول | تازه‌واردصدای همهمه‌ی کلاس از چند دقیقه...

پارت ۷رئیس شورا، در حالی که خون از گوشه‌ی لبش جاری بود، با ن...

Heir of Light and Darknesspart : 19جونگ‌کوک هنوز دست تهیونگ ...

گل خونی پارت 50- باشع خداحافظ عزیزمجونگکوک گوشی رو قطع کرد ر...

دیدار باتو (پارت ۲)

شماهم موافقین 🎀 میدونم که هستید.دوستان من آدم مودی ام الان و...

پارت یک از زبان نویسنده صدای گریه ی دختر کل عمارت رو پر کرده...

# قولی_که_شکست ###پارت ۹تهیونگ ناراحت شد و سعی کرد سر جونگکو...

#عشق_یا_گلوله؟𝑪𝒉𝒂𝒑𝒕𝒆𝒓 𝑻𝒘𝒐 : ²𝑷𝒂𝒓𝒕 : ³³ویو میکا_____چند ثانیه...

𝑴𝒂𝒇𝒊𝒂 𝑴𝒊𝒏𝒆Part 5صبح روز بعدآرین زودتر از بقیه بیدار شده بود ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط