تا خواستم بزارم جاش دیدم بیشتر انداخت...
تا خواستم بزارم جاش دیدم بیشتر انداخت...
ای بگمچی بشی بچه...
ته هم برگشت سمتم... در طول زمانی که داشتم با عصبانیت میچیدمشون تو قفسه نگاهش به من بود و با خنده بهمنگاه میکرد.....
دو تا مونده بود تو سبد ...
خواستم بردارم که دستاشو گذاشت رو دستم...
_لازممون میشه بیبی..(چشمک)
اههه لعنت...
+...
هیچی نگفتم و با حرص سرمو انداختم پایین و حرکت کردیم...
_دیگه چیزی نمیخوای؟
نمیخواستم بهش رو بدم...
چون سرم داد زد...
+.......
_.......
+نه.....
.............
خریدارو برداشتیم و تهجین رو شونه تهیونگ خوابش برده بود....
_بده من..اون کیسه سنگینه...
+..........
_هانا..
+دارم میبرم...
_هانا....
+....ها؟
_بیا تهجینو بگیر....
تهجین و گرفتم... و رفتم نشستم تو ماشین...
بعد از یک دقیقه تهیونگ هم اومد...
تهجین داشت گریه میکرد...
_بدش به....
بچرو سمت خودم کشیدم و گفتم..
+خودم میتونم آرومش کنم!
_......هانا چرا اینجوری میکنی؟
+.....
_چرا اینجوری میکنی؟این بچه بازیا چیه؟
+....
_خب تو داشتی اذیتش میکردی!..
+باشه...
_هانا..
+میگم باشه...(بغض)برو حالا...
بعد از ۲۰ ثانیه مکث راه افتاد...
وسط راه بودیم و دیدم تهجین گشنشه.. دکمه های پالتو مو باز کردم.. از زیرش یه نیم تنه پوشیده بودم...
نیم تنه مو دادم بالا و شروع کردم بهش شیر دادن....
_لباستو بکش جلوتر!
+...
اهمیت ندادم و آخر خودش گوشه پالتومو کشید جلو تر....
تهجین هم سیر شده بود فقط واسه سرگرمی هر از گاهی سینمو گاز میگرفت و میخندید...
هم اخلاقش هم قیافش فتوکپی تهیونگه!
+آخخ نکن پسر جون..!(آروم)
÷(میخنده)
+اینجوری میکنی دردم میاد کوچولوو..(اروم و مسخره)
گاز میگرفت از خنده غش میکرد...
نگاه ای خیره تهیونگو رو خودم حس میکردم....
_(تک خنده اروم)
نگاهمو دادم سمتش و دوباره از پنجره به بیرون نگاه کردم....
اصلا طاقت قهر کردن باهاشو نداشتم...#وانشات
#رمان
#بی_تی_اس
#جین
#جی_هوپ
#نامجون
#تهیونگ
#جونگ_کوک
#کره
#کیدراما
#جیمین
#شوگا
ای بگمچی بشی بچه...
ته هم برگشت سمتم... در طول زمانی که داشتم با عصبانیت میچیدمشون تو قفسه نگاهش به من بود و با خنده بهمنگاه میکرد.....
دو تا مونده بود تو سبد ...
خواستم بردارم که دستاشو گذاشت رو دستم...
_لازممون میشه بیبی..(چشمک)
اههه لعنت...
+...
هیچی نگفتم و با حرص سرمو انداختم پایین و حرکت کردیم...
_دیگه چیزی نمیخوای؟
نمیخواستم بهش رو بدم...
چون سرم داد زد...
+.......
_.......
+نه.....
.............
خریدارو برداشتیم و تهجین رو شونه تهیونگ خوابش برده بود....
_بده من..اون کیسه سنگینه...
+..........
_هانا..
+دارم میبرم...
_هانا....
+....ها؟
_بیا تهجینو بگیر....
تهجین و گرفتم... و رفتم نشستم تو ماشین...
بعد از یک دقیقه تهیونگ هم اومد...
تهجین داشت گریه میکرد...
_بدش به....
بچرو سمت خودم کشیدم و گفتم..
+خودم میتونم آرومش کنم!
_......هانا چرا اینجوری میکنی؟
+.....
_چرا اینجوری میکنی؟این بچه بازیا چیه؟
+....
_خب تو داشتی اذیتش میکردی!..
+باشه...
_هانا..
+میگم باشه...(بغض)برو حالا...
بعد از ۲۰ ثانیه مکث راه افتاد...
وسط راه بودیم و دیدم تهجین گشنشه.. دکمه های پالتو مو باز کردم.. از زیرش یه نیم تنه پوشیده بودم...
نیم تنه مو دادم بالا و شروع کردم بهش شیر دادن....
_لباستو بکش جلوتر!
+...
اهمیت ندادم و آخر خودش گوشه پالتومو کشید جلو تر....
تهجین هم سیر شده بود فقط واسه سرگرمی هر از گاهی سینمو گاز میگرفت و میخندید...
هم اخلاقش هم قیافش فتوکپی تهیونگه!
+آخخ نکن پسر جون..!(آروم)
÷(میخنده)
+اینجوری میکنی دردم میاد کوچولوو..(اروم و مسخره)
گاز میگرفت از خنده غش میکرد...
نگاه ای خیره تهیونگو رو خودم حس میکردم....
_(تک خنده اروم)
نگاهمو دادم سمتش و دوباره از پنجره به بیرون نگاه کردم....
اصلا طاقت قهر کردن باهاشو نداشتم...#وانشات
#رمان
#بی_تی_اس
#جین
#جی_هوپ
#نامجون
#تهیونگ
#جونگ_کوک
#کره
#کیدراما
#جیمین
#شوگا
- ۸.۲k
- ۰۴ اردیبهشت ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط