#تکپارتی_تهکوک
#تکپارتی_تهکوک
صدای عاشقانه امشب
بارون بی وقفه به شیشه های ماشین میخورد. چراغ های خیابون خاموش بودند و نور ماه شب رو زیباتر کرده بود. از ماشین پیاده شدم و زنگ خانه را زدم. کسی در را باز نکرد. مگه میشه؟ چرا تهیونگ در رو باز نکرد؟ خوشبختانه کلید در را همراهم اورده بودم و در رو باز کردم. چکمه های چرمیمو در اوردم و رفتم داخل. ته توی اشپز خونه ایستاده بود. سرش پایین و با لیوانی که توی دستش بود و اروم اونو به سمت لب هاش نزدیک میکرد. رفتم نزدیکش و سرش رو بالا گرفتم
:تهیونگ! چیکار میکنی ؟
چشماش خمار بود،با نگاه های خسته و خمار نگاهم کرد
: جونگکوک
:جانم
: امشب میخوام ببـــ/و سمــ"ت
:هه. تهیونگا چی میگی. مستی؟
:اره ولی میدونم دارم چی میگم
جوری رفتار میکرد انگار از حرفایی که میزنه واقعا مطمئنه! دستش رو گرفتم و روی کاناپه نشوندمش و لباس هاشو در اوردم و لباس راحتی تنش کردم
ناگهان دستم رو کشید سمت خودش و منو کشید توی بغلش
:چیکار میکنی ته؟!
: میخوام تورو مال خودم بکنم
:ولم کن بزار برم. از بیرون اومدم خستم
صدای رعد و برق بلندی از بیرون به گوش میرسید
:چرا نمیزاری پیشت بمونم؟
چشماش روی من متمرکز بود و فقط به من نگاه میکرد.
اروم کمرم رو از میان دستاش بیرون کشیدم و رفتم لباس هامو در بیارم که چیزی گفت
:جونگکوکا. یک لیوام ابجو برام بیار
:نه نمیشه. به اندازه کافی خوردی
: گفتم بیاررررر
:منم گفتم نمیشه
از روی کاناپه بلند شد و اومد دم در اتاق. هنوز لباس هام رو نپوشیده بودم که سمتم خیز برداشت و هولم داد روی تخت و روم ولو شد.
:تهیونگا. چیکار میکنی؟! از روم بلند شو
جوابی نداد... اروم لــ/باشــ' رو روی لـــ"/بام کذاشت و مــحکم مــ/ک زد. دستاشو دور کمرم گذاشت و اروم بغلم کرد.
اروم سرش رو اورد بالا
: چطور بود کوک؟
نیشخندی زدم و جواب دادم
: چجوری باید باشه؟
تک خنده ای زد و از روم بلند شد.
:هنوز مونده. ولی به وقتش
لباس هام رو پوشیدم و ایستادم
: دلت میخواد امشب پیشت بخوابم کوک؟
: اوم ..اره
ساعت تقریبا 2 نصف شب بود و خیلی خسته بودم. رفتم روی تخت دراز کشیدم و تهیونگ هم اومد پیشم. پلک هام سنگینی میکردن ولی دلم نمیخواست بخوابم
:تهیونگ
:هوم
: شبا چجوری خوابت میبره؟
: با فکر کردن به معشوقم
: معشوقت کیه؟
: مگه کسی به غیر از تو معشوقه من میشه کوک..
پلک هام اروم بسته میشدن که خوابم برد...
ته اروم دستی روی سرم کشید و بــ/وسه ای روی پیشانی ام گذاشت و خودش هم به خواب رفت..
#تکپارتی
#تهکوک
صدای عاشقانه امشب
بارون بی وقفه به شیشه های ماشین میخورد. چراغ های خیابون خاموش بودند و نور ماه شب رو زیباتر کرده بود. از ماشین پیاده شدم و زنگ خانه را زدم. کسی در را باز نکرد. مگه میشه؟ چرا تهیونگ در رو باز نکرد؟ خوشبختانه کلید در را همراهم اورده بودم و در رو باز کردم. چکمه های چرمیمو در اوردم و رفتم داخل. ته توی اشپز خونه ایستاده بود. سرش پایین و با لیوانی که توی دستش بود و اروم اونو به سمت لب هاش نزدیک میکرد. رفتم نزدیکش و سرش رو بالا گرفتم
:تهیونگ! چیکار میکنی ؟
چشماش خمار بود،با نگاه های خسته و خمار نگاهم کرد
: جونگکوک
:جانم
: امشب میخوام ببـــ/و سمــ"ت
:هه. تهیونگا چی میگی. مستی؟
:اره ولی میدونم دارم چی میگم
جوری رفتار میکرد انگار از حرفایی که میزنه واقعا مطمئنه! دستش رو گرفتم و روی کاناپه نشوندمش و لباس هاشو در اوردم و لباس راحتی تنش کردم
ناگهان دستم رو کشید سمت خودش و منو کشید توی بغلش
:چیکار میکنی ته؟!
: میخوام تورو مال خودم بکنم
:ولم کن بزار برم. از بیرون اومدم خستم
صدای رعد و برق بلندی از بیرون به گوش میرسید
:چرا نمیزاری پیشت بمونم؟
چشماش روی من متمرکز بود و فقط به من نگاه میکرد.
اروم کمرم رو از میان دستاش بیرون کشیدم و رفتم لباس هامو در بیارم که چیزی گفت
:جونگکوکا. یک لیوام ابجو برام بیار
:نه نمیشه. به اندازه کافی خوردی
: گفتم بیاررررر
:منم گفتم نمیشه
از روی کاناپه بلند شد و اومد دم در اتاق. هنوز لباس هام رو نپوشیده بودم که سمتم خیز برداشت و هولم داد روی تخت و روم ولو شد.
:تهیونگا. چیکار میکنی؟! از روم بلند شو
جوابی نداد... اروم لــ/باشــ' رو روی لـــ"/بام کذاشت و مــحکم مــ/ک زد. دستاشو دور کمرم گذاشت و اروم بغلم کرد.
اروم سرش رو اورد بالا
: چطور بود کوک؟
نیشخندی زدم و جواب دادم
: چجوری باید باشه؟
تک خنده ای زد و از روم بلند شد.
:هنوز مونده. ولی به وقتش
لباس هام رو پوشیدم و ایستادم
: دلت میخواد امشب پیشت بخوابم کوک؟
: اوم ..اره
ساعت تقریبا 2 نصف شب بود و خیلی خسته بودم. رفتم روی تخت دراز کشیدم و تهیونگ هم اومد پیشم. پلک هام سنگینی میکردن ولی دلم نمیخواست بخوابم
:تهیونگ
:هوم
: شبا چجوری خوابت میبره؟
: با فکر کردن به معشوقم
: معشوقت کیه؟
: مگه کسی به غیر از تو معشوقه من میشه کوک..
پلک هام اروم بسته میشدن که خوابم برد...
ته اروم دستی روی سرم کشید و بــ/وسه ای روی پیشانی ام گذاشت و خودش هم به خواب رفت..
#تکپارتی
#تهکوک
- ۱۷۰
- ۱۷ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط