{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

حتما بخونید خیلی قشنگههههه سلام مصطفی هستم32سالمه.بخاطر ا

حتما بخونید خیلی قشنگههههه سلام مصطفی هستم32سالمه.بخاطر ارامش وجدانمواینکه شایداین متن به دست امثال من برسه این متن را مینویسم.امیدوارم درسی باشه برای بقیه...چندسال پیش با پریسا اشناشدم وچون دختر پاکی ومعصومی بود بعد از مشورت وتاییدخانوادم باهم ازدواج کردیم.زندگی معمولی و ارامی داشتیم بعد از دوسال کم کم هوس کردیم بچه دارشیم.ومن وقتی تصورمیکردم بابا میشم تمام وجودم رو ارامش و یه حس خاص ک فقط باباها میتونن درک کنن،فرا میگرفت.
برادر و خواهرانم همه شون پسر داشتن.ولی من همیشه از خدا میخواستم بچم دختر باشه.باهمسرم توافق کردیم که فقط یه بچه داشته باشیم و من از صمیم قلب ارزو میکردم بچمون دختر باشه.همسرم دوماه حامله بود ک باهم ب مشهد رفتیم و چون شوق و ذوق زیادی ب بچه داشتیم کلی لباس و عروسک خریدیم.پریسا ب من میگفت فقط از خدا بخواه بچمون سالم و صالح باشه.ولی من میخندیدمو میگفتم سالم باشه صالح باشه دخترهم باشه...وقتی از مشهد اومدیم اتاق بچه رو تزیین ومرتب کردیم.گذشت و گذشت.پریسا 4ماهه حامله بود سونوگرافی رفت ودکتر گفت بچتون سالمه و دختره ...نمیتونم بیان کنم ولی خدارو بخاطر لطفش خیلی شکر کردیم.گذشت و گذشت....
من و پریسا بخاطر شرایطش زناشویی مستقیم نداشتیم...
ولی بخاطر روحیه پریسا و مخصوصا خودم نمیذاشتم رابطه جنسیمون سرد بشه...
متاسفانه یکم اراده من سست شده بود...یک روز ک بایکی از دوستام تو مغازه نشسته بودیم بهم پیشنهاد داد ک وقتیکه مادرش خونه نیس یکی از دوست دختراشو ببریم خونشون...منم شرایطم طوری بود ک دوستم بیشتر وسوسم میکرد...قبول کردم و...
گذشت ...تااینکه بازاینکار وهربار بایه خانم تکرار شد...دیگه احتیاجی نبود ک طرفه پریسا برم.
ازاین کارم لذت میبردم...
پریسا همش ب منم کنایه میزد اما من جدی نمیگرفتم ومیگفتم منتطرم بچمون ب دنیا بیاد و بعدرابطمون مثله سابق میشه.از صمیم قلب پریسا و بچمون را دوست میداشتم اما مثل کسی ک اعتیاد داره ب این کار وابسته شده بودم.اما اصلا فکرشو نمیکردم پریسا ب من شک کنه.
پریسا هفت ماهه حامله بود و من هی لجنزاری ک بخودم درست کرده بودم غرق میشدم .ای کاش میشد ب گذشته برمیگشتم.
ی شب ک عروسی دوست پریسا بود تصمیم گرفتم در نبود پریسا یکی از دخترهارو بیارم خونه.چندباراین کارو قبلا انجام داده بودم .عصر پریسا با من تماس گرفت وگفت باخواهرش ب ارایشگاه میره.منم ک فرصت رو مناسب دیدم دختره رو ب خونمون اوردم...
حدودا یک ساعت بعدش دختره رفت و منم ک خیلی هول بودم ب پریسا زنگ زدم و هرچی زنگ زدم جواب نداد.
ب خواهرش زنگ زدم اون گفت خبری از پریسا ندارم.دلواپس و عصبانی شدم...
دوبار صدبار هزار بار زنگ زدم جواب نداد.داشتم دیوانه میشدم.شایداگه حامله نبود بهش شک میکردم و دربارش فکرای بد میکردم. ساعت هفت شب بود.وخبری از پریسا نبود.کفشامو پوشیدم ک برم بیرون ک یک دفعه دیدم هر سه جفت کفش پریسا سرجاشه.تعجب کردم.اومدم یکی یکی اتاق و اشپزخونه رو نگاه کردم.ترس تودلم افتاد ک نکنه پریسا خونه بوده و همه چی رو دیده...
حمام و توالت روهم نگاه کردم فقط تو کمد لباس نگاه نکرده بودم.
در کمد دیواری رو باز کردم...
پریسا تو کمد بوداما انگار خودشو ب خواب زده بود...زبونم بند اومده بودنمیدونستم چی بگم...گفتم تو اینجایی ؟؟
مگه ارایشگاه نبودی؟؟
جواب نداد...
وقتی تکونش دادم ی دفعه افتاد...
لباسش غرقه ب خون بود...
پریسا رگ دستش رو زده بود...و من اصلا باورم نمیشد اون همه چی رو کامل دیده بود...وقتی اونو ب بیمارستان رسوندم اوتموم کرده بود دکتر گفت بخاطر خونریزی شدید مادر و بچه هردو مردن...تموم دنیا بر سرم خراب شد...هنوز همه ازم میپرسن چرا!!!مگه چ مشکلی داشتید ک پریسا خودشو کشت و بفکر بچه تو شکمش رو هم نکرد...
و من فقط نگاشون نیکنم و حرفی ندارم بگم.
بیمارستان دوتا جنازه تحویلم داد.
حالم خیلی خرابه...ب کسی چیزی نگفتم ولی زندگی ک بعد از پریسا برام مونده از عذاب طناب دار بدتره.
بی اختیار ب اتاق دخترمون میرم و ساعتها زانو میزنم و اشک میریزم و میشینم لباسها و عروسکهارو نگاه میکنم.برگه ها سونوو البوم عکس تنها یاد بود ک از پریسا و دخترم برام مونده.پریسا من اشتباه کردم اما این تقاصی نبود ک بخاطر ی لحظه لذت و نفهمی بخام پس بدم.تو حق زندگی داشتی.
زندگی برای من تموم شده.پریسا فقط یک رویای کوتاه بود.بارها خواستم تیغ رو روی رگهام بکشم اما شهامتش رو ندارم.تیغی ک پریسا هفت بار رو دستاش کشیده بود...میخوام برم اعتراف کنم اما برم چی بگم؟؟
چی عوض میشه؟؟
پریسا برمیگرده؟؟
دخترم چی؟؟
یا امام رضا قول داده بودم ک دخترم ب دنیا اومد سه تایی بیایم پا بوست.
پریسا خیلی ظالمی..
من صدبار گناه کردم و بهت خیانت کردم اما تو یکبار ب همیشه نابودم کردی...
هرروز میرم سر خاکشون...
ازشون معذرت خواهی میکنم...
اما
دیدگاه ها (۶)

بچه ها این ویدیو رو قبلا تو پیجم پست کرده بودم ولی از اونجای...

رمان تو خود منی

پآرت ⁵(قبلش ببخشید دیر شد واقعا سرم شلوغ بود🫠💞) نوا همونطور ...

رمان دخت من

رمان تو خود منی

رمان تو خود منی

رمان تو خود منی

dark love

رمان تو خود منی

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط