the first lie
part ۲۰
ویو کیم کلارا ♡
روی تخت دراز کشیده بودم و داشتم با گوشیم ور میرفتم که صدای زنگ در اومد.
با خودم گفتم حتماً جیناست.
از جام بلند شدم و رفتم سمت در.
کلارا: سلاممممم!
جینا: سلام دخترهی دیوونه.
کلارا: بیا توووو.
چند لحظه بعد کوک اومد
کلارا: اه... باز این اومد!
جینا: چته؟ نامزدته دیگه!
کلارا: جینا یه بار دیگه این کلمه رو تکرار کنی از پنجره پرتت میکنم پایین.
جینا: باشه بابا، عروس خانوم!
همون لحظه در باز شد و جونگکوک اومد داخل.
کوک: سلام به خانوما.
کلارا: سلام به بعضیا.
کوک: چه استقبال گرمی!
جینا: بچهها جدی باشید، یه موضوع مهم داریم.
کلارا: خب بگو ببینم چی شده؟
کوک گوشی خودش رو درآورد و پیام ناشناس رو نشونمون داد.
کلارا: این چیه؟
کوک: دیشب یکی این پیام رو برام فرستاده.
کلارا با دقت پیام رو خوند.
کلارا: یعنی یکی میدونه دیشب پیش من بودی؟
کوک: آره.
جینا: وایسا ببینم... یعنی یکی از آدمای خودمونه؟
کوک: نمیدونم، ولی احتمالاً کسیه که رفتوآمدهای هر دومون رو زیر نظر داره.
کلارا: شمارهش رو بده.
کوک: برای چی؟
کلارا: میخوام بفهمم صاحب این شماره کیه.
کوک: خانوم رئیس، فکر کردی با یه شماره میشه همهچی رو فهمید؟
کلارا: حداقل از تو بیشتر میفهمم.
جینا: شروع شد...
کلارا: خفه شو جینا!
کوک خندید و دوباره به گوشی نگاه کرد.
همون لحظه گوشی خودم زنگ خورد.
بابام بود.
کلارا: الو پدر؟
پدر: کلارا، کجایی دخترم؟
کلارا: تو اتاقمم.
پدر: میخوام هرچه زودتر بیای دفترم. یه موضوع مهم پیش اومده.
کلارا: چه موضوعی؟
پدر: تلفنی نمیشه توضیح داد. منتظرتم.
تماس قطع شد.
جینا: چی شد؟
کلارا: بابامه... میگه باید برم دفترش.
کوک: منم میام.
کلارا: تو دیگه چرا؟
کوک: چون ظاهراً این موضوع به منم مربوطه.
یه لحظه بهش نگاه کردم.
کلارا: باشه، فقط تو ماشین حرف نزن!
کوک: چشم بداخلاق.
ویو کیم کلارا ♡
روی تخت دراز کشیده بودم و داشتم با گوشیم ور میرفتم که صدای زنگ در اومد.
با خودم گفتم حتماً جیناست.
از جام بلند شدم و رفتم سمت در.
کلارا: سلاممممم!
جینا: سلام دخترهی دیوونه.
کلارا: بیا توووو.
چند لحظه بعد کوک اومد
کلارا: اه... باز این اومد!
جینا: چته؟ نامزدته دیگه!
کلارا: جینا یه بار دیگه این کلمه رو تکرار کنی از پنجره پرتت میکنم پایین.
جینا: باشه بابا، عروس خانوم!
همون لحظه در باز شد و جونگکوک اومد داخل.
کوک: سلام به خانوما.
کلارا: سلام به بعضیا.
کوک: چه استقبال گرمی!
جینا: بچهها جدی باشید، یه موضوع مهم داریم.
کلارا: خب بگو ببینم چی شده؟
کوک گوشی خودش رو درآورد و پیام ناشناس رو نشونمون داد.
کلارا: این چیه؟
کوک: دیشب یکی این پیام رو برام فرستاده.
کلارا با دقت پیام رو خوند.
کلارا: یعنی یکی میدونه دیشب پیش من بودی؟
کوک: آره.
جینا: وایسا ببینم... یعنی یکی از آدمای خودمونه؟
کوک: نمیدونم، ولی احتمالاً کسیه که رفتوآمدهای هر دومون رو زیر نظر داره.
کلارا: شمارهش رو بده.
کوک: برای چی؟
کلارا: میخوام بفهمم صاحب این شماره کیه.
کوک: خانوم رئیس، فکر کردی با یه شماره میشه همهچی رو فهمید؟
کلارا: حداقل از تو بیشتر میفهمم.
جینا: شروع شد...
کلارا: خفه شو جینا!
کوک خندید و دوباره به گوشی نگاه کرد.
همون لحظه گوشی خودم زنگ خورد.
بابام بود.
کلارا: الو پدر؟
پدر: کلارا، کجایی دخترم؟
کلارا: تو اتاقمم.
پدر: میخوام هرچه زودتر بیای دفترم. یه موضوع مهم پیش اومده.
کلارا: چه موضوعی؟
پدر: تلفنی نمیشه توضیح داد. منتظرتم.
تماس قطع شد.
جینا: چی شد؟
کلارا: بابامه... میگه باید برم دفترش.
کوک: منم میام.
کلارا: تو دیگه چرا؟
کوک: چون ظاهراً این موضوع به منم مربوطه.
یه لحظه بهش نگاه کردم.
کلارا: باشه، فقط تو ماشین حرف نزن!
کوک: چشم بداخلاق.
- ۴۷۰
- ۱۴ آبان ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط