وقتی پرستار دخترش بودی💜
وقتی پرستار دخترش بودی💜
پارت ۱
ویو لیلی:
اون خیلی بامزه بود...دختر آقای جانگ...همسر ایشون چندین سال پیش فوت کرد..و آقای جانگ حدود ۱ سال پیش دنبال یه پرستار برای دخترش بود که جای خالی مادر رو برای دخترش رو پر کنه...
منم قبول کردم و از حدودا ۹ ماه پیش پرستار دخترش شدم..
خود آقای جانگ...خیلی مودب و اهل خانواده هستن..و به خصوص با من خیلی مهربون هستن
و البته چند وقتیه که بیشتر از حد معمول و قدیم بهم توجه میکنن...میفهمن چیزی ناراحتم کرده..میفهمن غذا نخوردم و دروغ میگم که خوردم...و خیلی چیزهای دیگه که خودمم گاهی متوجهشون نمیشم...
نمیدونم دلیل این همه مهر و محبت و توجه از سمت آقای جانگ چیه ولی خب راستشو بگم...خب...بدمم نمیاد..حیحی..
وقت خواب مینا بود...
توی تختش گذاشتمش و براش قصه خوندم
بعد از حدود ۲۰ وثیقه خوابش برد
برگشتم که از اتاق بیام بیرون که دیدم آقای جانگ بیرون در وایستاده و منو نگاه میکنه
+آقای جانگ چیزی شده؟..
_....
+آقای جانگ؟؟
_اها...ببخشید یه لحظه...میخواستم بپرسم میشه باهم حرف بزنیم؟..
+بله حتما...چیزی شده؟
_نه نگران نباشید...درباره خودمونه.
جا خوردم...خودمون؟؟
از کی تا حالا ما باهم جمع بسته میشیم؟؟
از اتاق مینا اومدم بیرون و درو پیش کردم..کامل نبستم که اگر مینا بیدار شد و یا گریه کرد صداشو بشنوم...
+خب آقای جانگ میشنوم..
_خب راستش...
ادامه دارد....
حمایت کنید فداتون بشم💜
پارت ۱
ویو لیلی:
اون خیلی بامزه بود...دختر آقای جانگ...همسر ایشون چندین سال پیش فوت کرد..و آقای جانگ حدود ۱ سال پیش دنبال یه پرستار برای دخترش بود که جای خالی مادر رو برای دخترش رو پر کنه...
منم قبول کردم و از حدودا ۹ ماه پیش پرستار دخترش شدم..
خود آقای جانگ...خیلی مودب و اهل خانواده هستن..و به خصوص با من خیلی مهربون هستن
و البته چند وقتیه که بیشتر از حد معمول و قدیم بهم توجه میکنن...میفهمن چیزی ناراحتم کرده..میفهمن غذا نخوردم و دروغ میگم که خوردم...و خیلی چیزهای دیگه که خودمم گاهی متوجهشون نمیشم...
نمیدونم دلیل این همه مهر و محبت و توجه از سمت آقای جانگ چیه ولی خب راستشو بگم...خب...بدمم نمیاد..حیحی..
وقت خواب مینا بود...
توی تختش گذاشتمش و براش قصه خوندم
بعد از حدود ۲۰ وثیقه خوابش برد
برگشتم که از اتاق بیام بیرون که دیدم آقای جانگ بیرون در وایستاده و منو نگاه میکنه
+آقای جانگ چیزی شده؟..
_....
+آقای جانگ؟؟
_اها...ببخشید یه لحظه...میخواستم بپرسم میشه باهم حرف بزنیم؟..
+بله حتما...چیزی شده؟
_نه نگران نباشید...درباره خودمونه.
جا خوردم...خودمون؟؟
از کی تا حالا ما باهم جمع بسته میشیم؟؟
از اتاق مینا اومدم بیرون و درو پیش کردم..کامل نبستم که اگر مینا بیدار شد و یا گریه کرد صداشو بشنوم...
+خب آقای جانگ میشنوم..
_خب راستش...
ادامه دارد....
حمایت کنید فداتون بشم💜
- ۶۴۳
- ۱۱ آبان ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط