پارت چهارم فیک ازدواج مافیایی
پارت ۴
کوک ویو
دیشب تو بار بودم و داشتم با پسرا (یونگی ، جیمین و جین) ویسکی میخوردم چشمم خورد به چهارتا دختر که قیافشون برام آشنا بود از جین پرسیدم و فهمیدم اونا همون چهارتا دختران که یه سال پایین تر از ما هستن و مادر و پدراشون مافیاس
باورم نمیشد خیلی عجیب بود ولی مهم نیس
چون خیلی ویسکی خورده بودم کاملا مست بودم
به سختی رفتم خونه
و چون حوصله انجام کاری رو نداشتم
همونجوری خوابیدم
فردا بیدار شدم سرم یکم درد میکردم یه قرص خوردم و رفتم یه دوش ۳۰ مینی گرفتم لباسامو عوض کردم و رفتم پایین و شروع کردم به صبحانه خوردن
ا،ت ویو
وقتی با خوردن نور خورشید به چشمام بیدار شدم از خدمتکاری که درحال کنار زدن پرده ی اتاق بود پرسیدم ساعت چنده ؟
ا،ت : مینو «قطعی اسم بود ببخشید🤣» ساعت چنده ؟
خ، م : سلام خانم ظهر بخیر ساعت ۱۲ عه ظهر هست
ا،ت : باشه ممنون
خ،م : خانم کیم گفتن بهتون بگم زودتر بیاید
ا،ت : باشه ممنون برو یه ۴۰ مین دیگه میام
خ،م : چشم خانم
بعد از اینکه خدمتکار رفت رفتم دستشویی و کارهای لازم رو انجام دادم
از دستشویی اومدم و روتین پوستی یه صبحمو انجام دادم
و رفتم حموم و یه دوش ۱۰ مینی گرفتم یه لباس ساده پوشیدم و یه دمپایی یه کیوت هم پوشیدم «هردوشونو میذارم» و موهامو خشک کردم و باز گذاشتم
رفتم پایین پدرم نبود و فقط مادرم بود که روی مبل منتظر من نشسته بود
رفتم نشستم کنارش سلام کردم و جواب داد
ا،ت: بفرمایید مادر جان چیکارم داشتید ؟
م،ت : چرا اینقد دیر بیدار شدی ؟ (تقریبا با لحن سرد)
ا،ت : آخه دیشب دیر رسیدیم و کارامو انجام دادم یه فیلم دیدم و تقریبا ۵ صبح بود و چون ۵ صبح خوابیدم دیر بیدار شدم ، چیزی شده ؟
م،ت : نه اشکال نداره فقط مراقب سلامتیت باش دخترم
ا،ت : باشه ممنون مادر جان
م،ت: حالا میتونی بری
ا،ت : ممنون مادر جون
بعد از اینکه مادرم گفت برم تشکر کردم و چون گشنم بود نشستم سر میز و آجوما برام پنکیک و آب پرتغال آورد و شروع کردم به خوردن صبحانم
در حال صبحانه خوردن بودم که گوشیم زنگ خورد ، میا بود
میا ویو
بعد از اینکه از بار اومدم لباسامو عوض کردم حموم رفتم و گرفتم خوابیدم صبح که بیدار شدم رفتم حموم و اومدم لباس عوض کردم موهامو خشک کردم و رفتم پایین داشتم صبحانه میخوردم که جینا بهم زنگ زد
( مکالمشون)
جینا: سلام میا خوبی ؟ صبح بخیر
میا: سلام صب بخیر ممنون تو چطوری چیزی شده ؟
جینا : نه فقد میگم تو به ا،ت بگو که امشب به این آدرسی که واسش میفرستم بیاد یه ویلا گرفتم بریم روستا یه چند روز اونجا باشیم خوش بگذرونیم به سانا گفتم و به تو ام گفتم تو به ا،ت بگو
دوباره ا،ت ویو
(مکالمش با میا)
میا : سلام خوشگله چطوری خوبی چیخبرا از خواب بیدار شدی صبحانه خوردی ؟
ا،ت : اوههه چته آروم باش آره دیر بیدار شدم الان دارم صبحانه میخورم
میا: باشه ببین یکی دو ساعت پیش جینا بهم زنگ زد گفت یه ویلا گرفته تو روستا ، آدرسشو برات فرستاده به سانا هم گفته بریم یه چند روز اونجا باشیم خوش بگذرونیم
ا،ت : عه باشه پس هر ستاتون ساعت شیش بیاین اینجا بعد باهم بریم
میا : باشه الان بهشون میگم فعلا خدافظ
ا،ت : باشه بای
کوک ویو
دیشب تو بار بودم و داشتم با پسرا (یونگی ، جیمین و جین) ویسکی میخوردم چشمم خورد به چهارتا دختر که قیافشون برام آشنا بود از جین پرسیدم و فهمیدم اونا همون چهارتا دختران که یه سال پایین تر از ما هستن و مادر و پدراشون مافیاس
باورم نمیشد خیلی عجیب بود ولی مهم نیس
چون خیلی ویسکی خورده بودم کاملا مست بودم
به سختی رفتم خونه
و چون حوصله انجام کاری رو نداشتم
همونجوری خوابیدم
فردا بیدار شدم سرم یکم درد میکردم یه قرص خوردم و رفتم یه دوش ۳۰ مینی گرفتم لباسامو عوض کردم و رفتم پایین و شروع کردم به صبحانه خوردن
ا،ت ویو
وقتی با خوردن نور خورشید به چشمام بیدار شدم از خدمتکاری که درحال کنار زدن پرده ی اتاق بود پرسیدم ساعت چنده ؟
ا،ت : مینو «قطعی اسم بود ببخشید🤣» ساعت چنده ؟
خ، م : سلام خانم ظهر بخیر ساعت ۱۲ عه ظهر هست
ا،ت : باشه ممنون
خ،م : خانم کیم گفتن بهتون بگم زودتر بیاید
ا،ت : باشه ممنون برو یه ۴۰ مین دیگه میام
خ،م : چشم خانم
بعد از اینکه خدمتکار رفت رفتم دستشویی و کارهای لازم رو انجام دادم
از دستشویی اومدم و روتین پوستی یه صبحمو انجام دادم
و رفتم حموم و یه دوش ۱۰ مینی گرفتم یه لباس ساده پوشیدم و یه دمپایی یه کیوت هم پوشیدم «هردوشونو میذارم» و موهامو خشک کردم و باز گذاشتم
رفتم پایین پدرم نبود و فقط مادرم بود که روی مبل منتظر من نشسته بود
رفتم نشستم کنارش سلام کردم و جواب داد
ا،ت: بفرمایید مادر جان چیکارم داشتید ؟
م،ت : چرا اینقد دیر بیدار شدی ؟ (تقریبا با لحن سرد)
ا،ت : آخه دیشب دیر رسیدیم و کارامو انجام دادم یه فیلم دیدم و تقریبا ۵ صبح بود و چون ۵ صبح خوابیدم دیر بیدار شدم ، چیزی شده ؟
م،ت : نه اشکال نداره فقط مراقب سلامتیت باش دخترم
ا،ت : باشه ممنون مادر جان
م،ت: حالا میتونی بری
ا،ت : ممنون مادر جون
بعد از اینکه مادرم گفت برم تشکر کردم و چون گشنم بود نشستم سر میز و آجوما برام پنکیک و آب پرتغال آورد و شروع کردم به خوردن صبحانم
در حال صبحانه خوردن بودم که گوشیم زنگ خورد ، میا بود
میا ویو
بعد از اینکه از بار اومدم لباسامو عوض کردم حموم رفتم و گرفتم خوابیدم صبح که بیدار شدم رفتم حموم و اومدم لباس عوض کردم موهامو خشک کردم و رفتم پایین داشتم صبحانه میخوردم که جینا بهم زنگ زد
( مکالمشون)
جینا: سلام میا خوبی ؟ صبح بخیر
میا: سلام صب بخیر ممنون تو چطوری چیزی شده ؟
جینا : نه فقد میگم تو به ا،ت بگو که امشب به این آدرسی که واسش میفرستم بیاد یه ویلا گرفتم بریم روستا یه چند روز اونجا باشیم خوش بگذرونیم به سانا گفتم و به تو ام گفتم تو به ا،ت بگو
دوباره ا،ت ویو
(مکالمش با میا)
میا : سلام خوشگله چطوری خوبی چیخبرا از خواب بیدار شدی صبحانه خوردی ؟
ا،ت : اوههه چته آروم باش آره دیر بیدار شدم الان دارم صبحانه میخورم
میا: باشه ببین یکی دو ساعت پیش جینا بهم زنگ زد گفت یه ویلا گرفته تو روستا ، آدرسشو برات فرستاده به سانا هم گفته بریم یه چند روز اونجا باشیم خوش بگذرونیم
ا،ت : عه باشه پس هر ستاتون ساعت شیش بیاین اینجا بعد باهم بریم
میا : باشه الان بهشون میگم فعلا خدافظ
ا،ت : باشه بای
- ۳۳.۱k
- ۳۱ شهریور ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط