و چشم های مادری ک گله داشت از مرخصیِ اجباریه پسرش

و چشم های مادری ک گله داشت از مرخصیِ اجباریه پسرش
:'( :'( :'(


با اشک برای آخرین بار بایست

در حسرت برگشتن و دیدار بایست

از صندلی ات بلند شو، دره رسید

مرگ آمده سرباز! خبردار بایست
دیدگاه ها (۱۲)

𓆩 پارت ۴۷ 𓆪 🖤🥀ات با ناباوری به پرونده خیره شد.ات: بابا، این ...

سناریو تهیونگ

میبخشی پارت ۵

پارت سیزدهم: انتخابِ سیاهآسانسورِ برج با صدای ناهنجاری تا طب...

╭─────────────── ✈️ ───────────────╮✦ پارت ۹۰ | وقتی آت رفت....

پارت ۱۹۶

چندپارتی تهیونگ

باران می‌بارید.چویا با قدم‌های سریع از میان خرابه‌های ساختما...

dark life = 46ساعت بعد، ات جرأت کرد. آروم به سمت دفتر تهیونگ...

به یاد همون بچه هایی که امروز به جای اینکه بشینن روی نیمکت ه...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط