{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت سیزدهم: انتخابِ سیاه

پارت سیزدهم: انتخابِ سیاه
آسانسورِ برج با صدای ناهنجاری تا طبقه‌ی چهلم بالا رفت. با باز شدن درهای فلزی، بادِ شدیدی که روی پشت‌بام زوزه می‌کشید، صورتشان را شلاق زد. صحنه‌ای که دیدند، نفس هر سه نفرشان را در سینه حبس کرد…

تهیونگ و جینا، هر دو با دست‌های بسته و طناب‌هایی که به یک قرقره‌ی جرثقیل بزرگ وصل شده بود، معلق بر فراز لبه‌ی برج و پرتگاه چهارصد متری آویزان بودند! زیر پایشان فقط تاریکی و آسفالت خیابان بود.

وسط پشت‌بام، مردی با ماسک گل سرخ با یک لیوان نوشیدنی ایستاده بود. یک ریموتِ دوکاره در دست داشت.

مرد ماسک‌دار با دیدن آن‌ها لبخند زد و به سمت ات و کوک برگشت:

— به‌به! پادشاهان نامیرا! بازی خیلی ساده‌ست… من فقط یک دکمه رو می‌زنم. اما طناب‌ها به هم متصلن. ات… اگر طناب جینا رو بکشی بالا، طناب تهیونگ پاره می‌شه و می‌افته پایین! و کوک… اگر تو تهیونگ رو بالا بکشی، جینا سقوط می‌کنه!

مرد ماسک‌دار ریموت را فشار داد. صدای کشیده شدن هولناکِ چرخ‌دنده‌ها بلند شد!

طناب‌ها با سرعتی وحشتناک شروع به لغزیدن کردند.

تهیونگ با چشم‌های پر از اشک به کوک خیره شد و فریاد زد:

— کوک! نجاتش نده… جینا رو نجات بدید!

جینا هم‌زمان در حالی که طناب دور گردنش تنگ‌تر می‌شد با صدای بریده فریاد زد:

— ات… ولم کن… بکشش بالا!

ات و کوک هم‌زمان به سمت دستگیره‌های اضطراری قرقره دویدند. اما فقط یک اهرم برای قفل کردن وجود داشت! اهرمی که با کشیدنش، فقط یکی از طناب‌ها قفل می‌شد و دیگری در کسری از ثانیه پاره می‌شد و به اعماق تاریکی سقوط می‌کرد!

دست ات و دست کوک، هم‌زمان روی یک اهرم قفل شد…

چشم‌های ات در چشم‌های کوک گره خورد. ثانیه‌ای بود که انگار صد سال طول کشید. هر دو می‌دانستند اگر دستشان را بکشند، یکی از عزیزانشان را برای همیشه از دست می‌دهند.

کوک با صدایی که از ته گلویش درمی‌آمد، فریاد زد:

— ات! ولش کن! بذار من انتخاب کنم!

ات با چشمانی که از اشک و خشم می‌سوخت، دستش را روی اهرم فشار داد:

— نه! من این بار… اجازه نمی‌دم تو بارِ گناهِ یه مرگ دیگه رو به دوش بکشی!

مرد ماسک‌دار با لذتی سادیستیک خندید:

— ۳… ۲… ۱…

صدای پاره شدنِ اولین رشته‌ی طناب در آسمان شب صدا داد…

«کرااااک!»

و صدای جیغی که در باد و میانِ اعماق دره گم شد…
دیدگاه ها (۰)

بین خودمون باشه... کلی کلیپ و ویدیو های باحال میذارم...♡☆لای...

تا آخر ببینید.... ادیت خودمه اگه بد شده ببخشید....

رمان: سلطنتِ گل‌های سیاه 🍒🖤پارت هشتم: نفرینِ دودات با صدای خ...

پارت ۱۶ 🖤جینا با دیدن عکس رنگش پرید.— «ات، به خدا من هیچ کار...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط