{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

این پارت رو یادم رفت

این پارت رو یادم رفت

Do I love him, or do I hate him?

P³²

ویو جونگکوک

صبح با صدای زنگ گوشیم بیدار شدم. رئیس باند بهم زنگ زده بود.

_بله؟

رئیس: باید فردا بری آمریکا. یه مأموریت مهم داریم که حداقل دو سال طول می‌کشه.

_چی؟ دو سال؟!

رئیس: این دستوریه که باید اجراش کنی.

تماس رو قطع کردم و به جینا نگاه کردم که کنارم خوابیده بود.

_لعنتی... چطوری بهت بگم، دختر؟

نمی‌تونستم بهش بگم مافیام و باید دو سال ازش دور باشم. نمی‌خواستم منتظرم بمونه.

آروم پیشونیش رو بوسیدم.

_ببخشید، عشقم...

ویو جینا

صبح که بیدار شدم، جونگکوک رفته بود. فقط یه پیام برام گذاشته بود:

«جینا، ببخشید. باید برم. دنبال من نگرد.»

+چی...؟ جونگکوک؟!

هرچی به گوشیش زنگ زدم، جواب نداد.

از اون روز به بعد، دیگه ندیدمش.

و من موندم و یه قلب شکسته...

فلش‌بک: شش سال بعد

ویو جینا

حالا من یه زن بیست‌وچندساله بودم که شرکت خودمو راه انداخته بودم. دیگه اون دختر سابق نبودم.

جونگو هم ازدواج کرده بود و زندگی خودش رو داشت.

امروز قرار بود با یه شرکت بزرگ قرارداد ببندم.

منشی: خانم، مدیر شرکت رسیدن.

+بفرستینشون داخل.

در باز شد.

مردی با کت‌وشلوار مشکی وارد شد. موهاش مرتب بود و نگاهش سردتر از چیزی بود که به یاد داشتم.

سرم رو بالا آوردم و خشکم زد.

جونگکوک...

همون کسی که شش سال پیش بدون هیچ توضیحی ترکم کرده بود.

جونگکوک هم با دیدنم سر جاش میخکوب شد.

_ج... جینا؟

+آقای جونگکوک، لطفاً بشینید. جلسه‌مون رو شروع کنیم.

_جینا، من...

+اینجا محل کاره. لطفاً حرفه‌ای رفتار کنید.

جونگکوک با ناباوری نگام می‌کرد.

اما من دیگه اون دختر شش سال پیش نبودم.

ویو جونگکوک

شش سال...

شش سال بود که هر شب بهش فکر می‌کردم.

و حالا روبه‌روم نشسته بود؛ سرد، مغرور و دور از دسترس.

_جینا، باید باهات حرف بزنم.

+حرفی بین ما نمونده، آقای جونگکوک.

این جمله بیشتر از هر چیزی درد داشت.

ولی من هنوز یه راز داشتم که اون ازش خبر نداشت...

من هیچ‌وقت فراموشش نکرده بودم.
دیدگاه ها (۰)

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط