#برادر ناتنی من
Part:31
«ویو ات»
کوک رفت شرکت و منم وارد خونه شدم.
هعییی، بالاخره یه روز بدون دیدن اون دخترهی عنتر….
البته خود جونگکوک هم خیلی بهتر از اون نیست...
عهههههه اتتتتتتتتت…!
تو چرا هرچی به زبونت میاد میگی؟!
اصلاً ولش کن.
رفتم بالا و لباسامو عوض کردم و روی تخت دراز کشیدم.
گوشیمو برداشتم و یه سریال باز کردم.
ولی...
چرا نمیتونم روی فیلم تمرکز کنم؟!
همش یاد دیشب میفتم.
یعنی کوک الان به بوسم فکر میکنه؟
اصلاً خوشش اومد؟
وای خدااااااااااا.
نکنه فکر کنه من یه دختر بیحیام؟!
همینجوری داشتم تو افکار خودم غرق میشدم که گوشیم زنگ خورد.
تماس تصویری از طرف: لیا
ات: الووو سلامممم
لیا: سلام دختر قشنگم، خوبی؟
ات: خوبم تو خوبی؟
لیا: منم خوبم عزیزم. جونگکوک خونه نیست؟
ات: نه، رفته شرکت.
لیا: آها، پس مراقب خودت باش. چیزی لازم داشتی بهم بگو.
ات: چشم.
لیا: راستی...
ات: جانم؟
لیا: جونگکوک این روزا یکم سرش شلوغه. اگه دیدی خستهست اذیتش نکن.
ات: چشم حواسم هست.
لیا: قربونت برم، خداحافظ.
ات: بای بای.
تماس قطع شد.
اَه، حالا من چیکار کنم؟
بلند شدم و رفتم پایین تا یه چیزی بخورم.
«پایان ویو ات»
«ویو کوک»
توی شرکت بودم و داشتم پروندههای روی میزم رو بررسی میکردم.
الکس وارد اتاق شد.
الکس: رئیس، یه خبر بد دارم.
کوک: بگو.
الکس: یکی از انبارهای ما دیشب دوباره مورد حمله قرار گرفته.
کوک: چی؟!
الکس: متأسفانه این بار اطلاعات زیادی هم از دست رفته.
کوک: اسم کسایی که اونجا بودن رو برام بیار.
الکس: چشم رئیس.
الکس از اتاق رفت بیرون.
لعنتی...
یکی داره عمداً به من نزدیک میشه.
ولی هنوز نفهمیدم کیه.
گوشیمو برداشتم و شماره الکس رو گرفتم.
کوک: یه نفر رو بفرست خونه. نمیخوام ات تنها باشه.
الکس: چشم رئیس.
تماس رو قطع کردم.
بعد نگاهم افتاد به عکس ات که روی صفحه گوشیم بود.
لبخند زدم.
دختر کوچولوی دردسرساز من...
راستی باید درمورد اون بوسه هم باهاش حرف بزنم.
«پایان ویو کوک»
«ویو ات»
کوک رفت شرکت و منم وارد خونه شدم.
هعییی، بالاخره یه روز بدون دیدن اون دخترهی عنتر….
البته خود جونگکوک هم خیلی بهتر از اون نیست...
عهههههه اتتتتتتتتت…!
تو چرا هرچی به زبونت میاد میگی؟!
اصلاً ولش کن.
رفتم بالا و لباسامو عوض کردم و روی تخت دراز کشیدم.
گوشیمو برداشتم و یه سریال باز کردم.
ولی...
چرا نمیتونم روی فیلم تمرکز کنم؟!
همش یاد دیشب میفتم.
یعنی کوک الان به بوسم فکر میکنه؟
اصلاً خوشش اومد؟
وای خدااااااااااا.
نکنه فکر کنه من یه دختر بیحیام؟!
همینجوری داشتم تو افکار خودم غرق میشدم که گوشیم زنگ خورد.
تماس تصویری از طرف: لیا
ات: الووو سلامممم
لیا: سلام دختر قشنگم، خوبی؟
ات: خوبم تو خوبی؟
لیا: منم خوبم عزیزم. جونگکوک خونه نیست؟
ات: نه، رفته شرکت.
لیا: آها، پس مراقب خودت باش. چیزی لازم داشتی بهم بگو.
ات: چشم.
لیا: راستی...
ات: جانم؟
لیا: جونگکوک این روزا یکم سرش شلوغه. اگه دیدی خستهست اذیتش نکن.
ات: چشم حواسم هست.
لیا: قربونت برم، خداحافظ.
ات: بای بای.
تماس قطع شد.
اَه، حالا من چیکار کنم؟
بلند شدم و رفتم پایین تا یه چیزی بخورم.
«پایان ویو ات»
«ویو کوک»
توی شرکت بودم و داشتم پروندههای روی میزم رو بررسی میکردم.
الکس وارد اتاق شد.
الکس: رئیس، یه خبر بد دارم.
کوک: بگو.
الکس: یکی از انبارهای ما دیشب دوباره مورد حمله قرار گرفته.
کوک: چی؟!
الکس: متأسفانه این بار اطلاعات زیادی هم از دست رفته.
کوک: اسم کسایی که اونجا بودن رو برام بیار.
الکس: چشم رئیس.
الکس از اتاق رفت بیرون.
لعنتی...
یکی داره عمداً به من نزدیک میشه.
ولی هنوز نفهمیدم کیه.
گوشیمو برداشتم و شماره الکس رو گرفتم.
کوک: یه نفر رو بفرست خونه. نمیخوام ات تنها باشه.
الکس: چشم رئیس.
تماس رو قطع کردم.
بعد نگاهم افتاد به عکس ات که روی صفحه گوشیم بود.
لبخند زدم.
دختر کوچولوی دردسرساز من...
راستی باید درمورد اون بوسه هم باهاش حرف بزنم.
«پایان ویو کوک»
- ۴۹۸
- ۱۲ آبان ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط