عنوان رمان: **راز پشت صحنه**
عنوان رمان: **راز پشت صحنه**
فصل اول: **نگاههای ممنوعه در میان نور و صدا**
***
صدای فریاد دهها هزار طرفدار در ورزشگاه صوا از شدت هیجان میلرزید. نور لیزرهای صورتی و سفید تمام فضا را پر کرده بود و بلکپینک روی استناژ متحرک در حال اجرای آهنگ محبوبشان بودند. در میان چهار دختر درخشان گروه، دختری با استایلی خیرهکننده و موهای آبشاری بلند میدرخشید؛ «کوکویو» (Kokoyo)، عضو پنجم و مرموز بلکپینک که با صدای فرشتهگونه و حضور صحنهای قدرتمندش، قلب میلیونها نفر را تسخیر کرده بود.
اما در بخش ویآیپی (VIP) استادیوم، در میان سایهها و دور از لنز دوربینهای پاپارازی، یک نفر فقط به یک نقطه خیره شده بود: کیم تهیونگ (وی از BTS).
تهیونگ با آن کت مشکی و جذابش، در حالی که لبه کلاهش را کمی پایین کشیده بود، لحظهای چشم از کوکویو برنمیداشت. نگاهش پر از تحسین، عشق عمیق و البته دلتنگی بود. تهیونگ ماهها بود که تمام تلاشش را میکرد تا توجه این دختر مغرور و در عین حال شکننده را جلب کند. او در مراسمهای مختلف، با نگاههای خیره، گل فرستادنهای پنهانی و حضور در کنسرتهایشان، عشقش را فریاد میزد. همهی صنعت کیپاپ و میلیونها طرفدار میدانستند که تهیونگ دیوانهوار عاشق کوکویوست.
با تمام شدن آهنگ، چراغها خاموش شدند و اعضا برای استراحت و تعویض لباس به پشت صحنه رفتند.
کوکویو نفسنفسزنان وارد اتاق گریم اختصاصیاش شد. در را قفل کرد و به محض اینکه تنها شد، دستش را روی شکم صاف اما کمی برآمدهاش گذاشت. حس عجیبی تمام وجودش را فرا گرفت. موجود کوچکی در درون او در حال رشد بود... فرزندی که متعلق به تهیونگ نبود.
خاطرهی آن شب تلخ و تاریک در ذهنش جرقه زد؛ شبی که از سر استیصال و ناامیدی مرتکب اشتباهی شد، شبی که رابطه کوتاهش با تهیونگ هنوز شکل جدی به خود نگرفته بود و حالا... او باردار بود. چطور میتوانست به تهیونگ بگوید؟ مردی که با تمام وجود دوستش داشت و انتظار داشت آیندهای بینقص با او بسازد، حالا قرار بود با این حقیقت ویران شود؟
ناگهان صدای ضربه آرامی به در اتاق گریم آمد.
کوکویو با دستپاچگی نفس عمیقی کشید، اشکهای جمعشده در چشمانش را پس زد و در را باز کرد.
تهیونگ بود. بدون محافظ، با همان چشمهای نفوذناپذیر و قلبی که برای او میتپید. تهیونگ به محض اینکه در باز شد، با گامی سریع وارد اتاق شد و در را پشت سرش بست. نگاهش پر از اشتیاق بود. دستش را دور کمر باریک کوکویو حلقه کرد، او را به سمت خود کشید و با صدایی بم و زمزمهوار در گوشش گفت:
«دیگه خسته شدم از این همه پنهانکاری، کوکویو... تا کی باید تو کنسرتها از دور نگاهت کنم؟ امشب باید مال من باشی... فقط من.»
کوکویو با قلبی که از شدت استرس و عذاب وجدان به تپش افتاده بود، سرش را پایین انداخت. عطر تن تهیونگ، گرمای نفسهایش و حس دستهای مردانهاش روی تنش، او را در بر گرفت. لبهای تهیونگ به آرامی روی گردن او نشست و بوسهای عمیق و پر از تمنا به یادگار گذاشت. کوکویو لرزید؛ هم از شدت هیجان و عشق آتشین تهیونگ، و هم از ترسی مهلک که هر لحظه بیشتر خفهاش میکرد: *اگر تهیونگ بفهمد چه راز بزرگی در سینهاش پنهان کرده، چه اتفاقی میافتد؟*
تهیونگ چانه او را بالا آورد، خیره در چشمان خیس از اشک او شد و با لحنی که ترکیبی از عشق و نیاز شدید بود، لب زد:
«چرا چشمات دارن یه چیزی رو از من پنهان میکنن، بیبی؟ هر چی که باشه، من تو رو با تمام دنیا عوض نمیکنم...»
***
ادامه این داستان چطور پیش بره؟ دوست داری در فصل بعد تهیونگ چطور از این راز باخبر بشه یا تنش بینشون چطور اوج بگیره؟
فصل اول: **نگاههای ممنوعه در میان نور و صدا**
***
صدای فریاد دهها هزار طرفدار در ورزشگاه صوا از شدت هیجان میلرزید. نور لیزرهای صورتی و سفید تمام فضا را پر کرده بود و بلکپینک روی استناژ متحرک در حال اجرای آهنگ محبوبشان بودند. در میان چهار دختر درخشان گروه، دختری با استایلی خیرهکننده و موهای آبشاری بلند میدرخشید؛ «کوکویو» (Kokoyo)، عضو پنجم و مرموز بلکپینک که با صدای فرشتهگونه و حضور صحنهای قدرتمندش، قلب میلیونها نفر را تسخیر کرده بود.
اما در بخش ویآیپی (VIP) استادیوم، در میان سایهها و دور از لنز دوربینهای پاپارازی، یک نفر فقط به یک نقطه خیره شده بود: کیم تهیونگ (وی از BTS).
تهیونگ با آن کت مشکی و جذابش، در حالی که لبه کلاهش را کمی پایین کشیده بود، لحظهای چشم از کوکویو برنمیداشت. نگاهش پر از تحسین، عشق عمیق و البته دلتنگی بود. تهیونگ ماهها بود که تمام تلاشش را میکرد تا توجه این دختر مغرور و در عین حال شکننده را جلب کند. او در مراسمهای مختلف، با نگاههای خیره، گل فرستادنهای پنهانی و حضور در کنسرتهایشان، عشقش را فریاد میزد. همهی صنعت کیپاپ و میلیونها طرفدار میدانستند که تهیونگ دیوانهوار عاشق کوکویوست.
با تمام شدن آهنگ، چراغها خاموش شدند و اعضا برای استراحت و تعویض لباس به پشت صحنه رفتند.
کوکویو نفسنفسزنان وارد اتاق گریم اختصاصیاش شد. در را قفل کرد و به محض اینکه تنها شد، دستش را روی شکم صاف اما کمی برآمدهاش گذاشت. حس عجیبی تمام وجودش را فرا گرفت. موجود کوچکی در درون او در حال رشد بود... فرزندی که متعلق به تهیونگ نبود.
خاطرهی آن شب تلخ و تاریک در ذهنش جرقه زد؛ شبی که از سر استیصال و ناامیدی مرتکب اشتباهی شد، شبی که رابطه کوتاهش با تهیونگ هنوز شکل جدی به خود نگرفته بود و حالا... او باردار بود. چطور میتوانست به تهیونگ بگوید؟ مردی که با تمام وجود دوستش داشت و انتظار داشت آیندهای بینقص با او بسازد، حالا قرار بود با این حقیقت ویران شود؟
ناگهان صدای ضربه آرامی به در اتاق گریم آمد.
کوکویو با دستپاچگی نفس عمیقی کشید، اشکهای جمعشده در چشمانش را پس زد و در را باز کرد.
تهیونگ بود. بدون محافظ، با همان چشمهای نفوذناپذیر و قلبی که برای او میتپید. تهیونگ به محض اینکه در باز شد، با گامی سریع وارد اتاق شد و در را پشت سرش بست. نگاهش پر از اشتیاق بود. دستش را دور کمر باریک کوکویو حلقه کرد، او را به سمت خود کشید و با صدایی بم و زمزمهوار در گوشش گفت:
«دیگه خسته شدم از این همه پنهانکاری، کوکویو... تا کی باید تو کنسرتها از دور نگاهت کنم؟ امشب باید مال من باشی... فقط من.»
کوکویو با قلبی که از شدت استرس و عذاب وجدان به تپش افتاده بود، سرش را پایین انداخت. عطر تن تهیونگ، گرمای نفسهایش و حس دستهای مردانهاش روی تنش، او را در بر گرفت. لبهای تهیونگ به آرامی روی گردن او نشست و بوسهای عمیق و پر از تمنا به یادگار گذاشت. کوکویو لرزید؛ هم از شدت هیجان و عشق آتشین تهیونگ، و هم از ترسی مهلک که هر لحظه بیشتر خفهاش میکرد: *اگر تهیونگ بفهمد چه راز بزرگی در سینهاش پنهان کرده، چه اتفاقی میافتد؟*
تهیونگ چانه او را بالا آورد، خیره در چشمان خیس از اشک او شد و با لحنی که ترکیبی از عشق و نیاز شدید بود، لب زد:
«چرا چشمات دارن یه چیزی رو از من پنهان میکنن، بیبی؟ هر چی که باشه، من تو رو با تمام دنیا عوض نمیکنم...»
***
ادامه این داستان چطور پیش بره؟ دوست داری در فصل بعد تهیونگ چطور از این راز باخبر بشه یا تنش بینشون چطور اوج بگیره؟
- ۱۵۷
- ۲۱ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط