🎭 آخرین نقش
🎭 آخرین نقش
پارت چهارم
— دوربین آمادهست!
لیانا نفس عمیقی کشید و روبهروی تهیونگ ایستاد.
صحنهای که قرار بود بازی کنند، اولین اعتراف عشق شخصیتهایشان بود.
کارگردان گفت:
— یادتون باشه، اینجا باید احساس واقعی داشته باشید. انگار تمام دنیا براتون فقط همدیگهست.
لیانا زیر لب گفت:
— خیلی راحت گفت...
تهیونگ صدایش را شنید.
— نگران نباش. من حواسم هست.
— از تو کمک نخواستم.
— ولی بهش نیاز داری.
لیانا خواست جوابش را بدهد که کارگردان فریاد زد:
— کاتالوگ! شروع!
تهیونگ یک قدم به لیانا نزدیک شد.
این بار خبری از آن لبخند مغرور همیشگی نبود.
آرام گفت:
— چرا هر بار که نزدیکت میشم، عقب میری؟
لیانا طبق متن باید جواب میداد:
— چون از چیزی که ممکنه اتفاق بیفته میترسم.
تهیونگ چند لحظه به چشمانش نگاه کرد.
— و اگه من قول بدم هیچ اتفاق بدی نمیافته؟
لیانا مکث کرد.
برای چند ثانیه فراموش کرد که این فقط یک صحنه است.
نگاه تهیونگ عجیب واقعی به نظر میرسید.
تهیونگ آرام دستش را گرفت.
قلب لیانا تندتر زد.
— من...
صدای کارگردان آمد:
— کات!
لیانا سریع دستش را عقب کشید.
کارگردان لبخند زد.
— عالی بود! دقیقاً همین حس رو میخواستم.
لیانا به تهیونگ نگاه نکرد.
اما تهیونگ هنوز به او خیره شده بود.
بعد از فیلمبرداری، لیانا از صحنه دور شد.
تهیونگ پشت سرش رفت.
— چرا فرار میکنی؟
لیانا برگشت.
— فرار نمیکنم.
— پس چرا دستت میلرزه؟
لیانا سریع دستش را پشت سرش پنهان کرد.
— چون صحنه سرد بود.
تهیونگ خندید.
— هوا سی درجهست.
لیانا اخم کرد.
— خیلی بامزهای.
خواست برود که تهیونگ گفت:
— لیانا...
او ایستاد.
— چی؟
تهیونگ چند لحظه سکوت کرد.
— اون صحنه... برای من هم فقط بازی نبود.
لیانا با تعجب برگشت.
اما قبل از اینکه چیزی بپرسد، تهیونگ از کنارش رد شد و رفت.
لیانا همانجا ماند.
برای اولین بار، نمیدانست باید از تهیونگ عصبانی باشد...
یا از قلب خودش که داشت آرامآرام چیزی را باور میکرد که نباید.
ادامه دارد... 🎭🖤
پارت چهارم
— دوربین آمادهست!
لیانا نفس عمیقی کشید و روبهروی تهیونگ ایستاد.
صحنهای که قرار بود بازی کنند، اولین اعتراف عشق شخصیتهایشان بود.
کارگردان گفت:
— یادتون باشه، اینجا باید احساس واقعی داشته باشید. انگار تمام دنیا براتون فقط همدیگهست.
لیانا زیر لب گفت:
— خیلی راحت گفت...
تهیونگ صدایش را شنید.
— نگران نباش. من حواسم هست.
— از تو کمک نخواستم.
— ولی بهش نیاز داری.
لیانا خواست جوابش را بدهد که کارگردان فریاد زد:
— کاتالوگ! شروع!
تهیونگ یک قدم به لیانا نزدیک شد.
این بار خبری از آن لبخند مغرور همیشگی نبود.
آرام گفت:
— چرا هر بار که نزدیکت میشم، عقب میری؟
لیانا طبق متن باید جواب میداد:
— چون از چیزی که ممکنه اتفاق بیفته میترسم.
تهیونگ چند لحظه به چشمانش نگاه کرد.
— و اگه من قول بدم هیچ اتفاق بدی نمیافته؟
لیانا مکث کرد.
برای چند ثانیه فراموش کرد که این فقط یک صحنه است.
نگاه تهیونگ عجیب واقعی به نظر میرسید.
تهیونگ آرام دستش را گرفت.
قلب لیانا تندتر زد.
— من...
صدای کارگردان آمد:
— کات!
لیانا سریع دستش را عقب کشید.
کارگردان لبخند زد.
— عالی بود! دقیقاً همین حس رو میخواستم.
لیانا به تهیونگ نگاه نکرد.
اما تهیونگ هنوز به او خیره شده بود.
بعد از فیلمبرداری، لیانا از صحنه دور شد.
تهیونگ پشت سرش رفت.
— چرا فرار میکنی؟
لیانا برگشت.
— فرار نمیکنم.
— پس چرا دستت میلرزه؟
لیانا سریع دستش را پشت سرش پنهان کرد.
— چون صحنه سرد بود.
تهیونگ خندید.
— هوا سی درجهست.
لیانا اخم کرد.
— خیلی بامزهای.
خواست برود که تهیونگ گفت:
— لیانا...
او ایستاد.
— چی؟
تهیونگ چند لحظه سکوت کرد.
— اون صحنه... برای من هم فقط بازی نبود.
لیانا با تعجب برگشت.
اما قبل از اینکه چیزی بپرسد، تهیونگ از کنارش رد شد و رفت.
لیانا همانجا ماند.
برای اولین بار، نمیدانست باید از تهیونگ عصبانی باشد...
یا از قلب خودش که داشت آرامآرام چیزی را باور میکرد که نباید.
ادامه دارد... 🎭🖤
- ۱.۶k
- ۰۹ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط