{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

dark life = 19

dark life = 19



در را پشت سرش بست و قفل کرد. صدای کلیک قفل، ات را از خیالات تاریکش بیرون کشید. بدون آنکه برگردد، می‌دانست کیست. بوی ادکلن چوبی و ویسکی به مشامش رسیده بود.

تهیونگ به آرامی به سمتش آمد. هر قدمش روی چوب کف اتاق، صدایی سنگین و شوم داشت. پشت سرش ایستاد و برای لحظه‌ای فقط به او خیره شد. به انحنای گردن سفید و ظریفش، به موهای بلند و آشفته‌اش که روی شانه‌های لرزانش ریخته بودند، به پاهای برهنه و سفیدی که از زیر لباس حریر بیرون زده بودند.

«ات...» صدایش زمزمه‌ای خفه و پر از حرارت بود. «چرا از من فاصله می‌گیری؟ چرا هر روز سردتر می‌شی؟» دستش را دراز کرد و تار مویی از پشت گوشش به آرامی کنار زد. انگشتانش با پوست گردنش تماس پیدا کرد. ات مثل برق‌گرفته‌ها خودش را جمع کرد، اما فرار نکرد. می‌دانست فرار فایده‌ای ندارد.

«من همه چیز بهت دادم، عزیزم. خونه، لباس، غذا، حتی بهترین دکترها...» تهیونگ زمزمه کرد و خم شد، نوک بینی‌اش را به گودی گردنش چسباند و بوی پوستش را عمیقاً به ریه‌هایش کشید. «اما تو هنوز مثل یه سایه ازم فرار می‌کنی. هنوز نگاهم نمی‌کنی. هنوز...» دستش را دور کمر باریکش حلقه کرد و او را محکم به سینهٔ پهن و گرم خودش چسباند، «...هنوز مال من نشدی.»

ات بالاخره لب باز کرد. صدایش خشک و بی‌روح بود. «ولم کن... تهیونگ...»

تهیونگ خنده‌ای کوتاه و تلخ توی گردنش کرد. نفس‌های گرم و ویسکی‌آلودش پوستش را سوزاند. «ولت کنم؟» نجوا کرد. «آخرش اینه، مگه نه؟ بعد از همهٔ این مدت، بعد از همهٔ عشقی که بهت دادم، هنوز ازم می‌خوای ولت کنم؟» دستش را محکم‌تر دور کمرش فشرد، طوری که ات ناخودآگاه ناله‌ای از درد کرد. «ولی من امروز تصمیم گرفتم دیگه صبر نکنم. دیگه بسه از این سکوت لعنتی. امروز قراره بالاخره کاملاً مال من بشی. تن و روح و هرچی که هستی...»

ات قلبش فرو ریخت. چشمانش از وحشت گشاد شد. دست‌هایش را روی سینهٔ تهیونگ گذاشت و سعی کرد عقبش بزند. «تهیونگ... این کارو نکن... خواهش می‌کنم...» صدایش اولین بار از آن شب‌های کتک و شکنجه، واقعاً التماس‌آمیز و پر از ترس شد.

اما تهیونگ گوش نکرد. با یک حرکت خشن، ات را از زمین بلند کرد و روی تخت انداخت. بدن نحیف و سبکش روی تشک ابریشمی سیاه فرود آمد و موهای بلندش مثل هاله‌ای دور سرش پخش شد. تصویری که تهیونگ را به جنون می‌رساند.

«نه، عزیزم... نه.» زمزمه کرد و کراواتش را با یک دست باز کرد و به گوشه‌ای انداخت. بعد به آرامی از روی ات رفت، زانوهایش در دو طرف بدن لرزانش قرار گرفتند و دستان گندم‌گون و قدرتمندش مچ‌های ظریف ات را بالای سرش میخکوب کردند. «امشب نه از تو نمی‌شنوم. امشب فقط صدای خودم رو می‌شنوی... و بعدش، صدای گریه‌هات رو... و بعد...» لبش را به گوشش چسباند و با لحنی گداخته نجوا کرد: «...صدای قلبم رو که برای تو می‌زنه.»

ات شروع به تقلا کرد. دست‌هایش را می‌کشید، پاهایش را به تخت می‌کوبید، سرش را به چپ و راست می‌چرخاند. اشک‌های بی‌امان از چشمانش سرازیر شده بود و هق‌هق‌های خفه‌اش توی اتاق پیچیده بود. «بذار برم... خواهش می‌کنم... گناه داره... چرا داری این کارو باهام می‌کنی...» صدایش می‌لرزید، می‌شکست، مثل شیشه‌ای که ترک بردارد.
دیدگاه ها (۱)

dark life = 20

dark life = 21

dark life = 18چند روز از آن شب جهنمی گذشته بود. ات دیگر مثل ...

dark life = 17

dark life = 13

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط