godfather
PART:۳
چند شاتی
ته: بیاین بریم کلاس شروع میشه
همه: اوکی
ویو ا.ت
رفتیم داخل یونگی منو ثبت نام کرد
کلاسم با کلاس اعضا یکی بود
رفتیم داخل کلاس ویو یه دختره ای خودشو به یونگی چسبوند
دختره: اووو اوپااااااااا دلممممم برات تنگ شده بود( لوس)
یونگی یه نگاهی به من کرد سریع سرمو پایین انداختم
یونگی دخترَ رو حل داد
یونگی: تو چه زود دختر خاله شدی؟ من و تو چه نسبتی داریم(سرد)
دختره: نداریم ولی شاید داشته باشیم
یونگی: خفههه شو( داد)
دختره رفت
یونگی رفت رویه یک صندلی نشست و اشاره کرد منم برم پیشش بشینم
استاد امد
استاد: خب بچه ها امروز آزمون داریم
چییییی هنوز هیچی نشده آزمون خوبه دیشب خوندم ولی حای نگرانی نیست درسن خوبه
استاد: ا.ت
ا.ت: بله استاد
استاد: تو بشین کنار مینهو
ا.ت: چش....
یونگی دستم رو گرفت تا نرم
یونگی: ولی استاد ا.ت کنار من میشینه مگه نه؟ ( بم)
استاد: ا.ا. ب.ب.بله .ا.اقای. م.مین.ح.حتما
انگار استاد از یونگی میترسه نکن به خاطر مافیا بودنشه
بعد از مدرسه تو ماشین
یونگی: ا.ت
ا.ت: بله؟
یونگی: هیچی
ویو یونگی
رسیدیم خونه ا.ت رفت لباساش رو عوض کرد یه تیشرت سفید با یه شلوارک سیاه که تا زانو هاش بود
دیگه نمی تونستم جولوی خودم رو بگیرم این دخترو آخر مانه خودم میکنم چه به خواد چه نخواد
پایه تلویزیون رو مبل نشسته بودن که ا.ت امد
یونگی: ا.ت بیا
ا.ت امد نزدیک
ا.ت: بله؟
پاهام رو از هم جدا کردم و لَش لم دادم
اشاره کردم که بشینه رو پام
نه کاری کرد و نه حرفی زد
یونگی: ا.ت بشین رو پام!
ا.ت: م.م.من.یع.یعن.ی.ن
یونگی: ا.ت حرفم رو دوبار تکرار کنم( خمار و بی حال)
ا.ت امد جولوی من ولی نشست عصبی شدم دستش رو کشیدم که افتاد روپام
نگام نمی کرد سرش پایین بود
یونگی: ا.ت نگام کن( خون سرد)
یونگی: ا.تتتت گفتممم نگاممم کننن( کمی داد)
نگام کرد اون چشما اونا کاری میکردن که براش بمیرم
بدون اراده گردنش رو سمت خودم کشیدم کمرش رو گرفتم و ل.بش رو رو لب.م گذاشتم
عمیق می بوسیدمش اما همکاری نمی کرد گازی از لب پایینش گرفتم
ویو ا.ت
ا .این.ی.یعنی ا.اونم عاشقمه؟
تو فکر بودم و با گازی که از لبم گرفت فهمیدم که عصبیه دستم رو پشت گردنش حلقه کردم و همکاری کردم که لبخند رضایتی زد
۱۰ بعد ازم جدا شد
چونم رو تو دستش فشار داد
یونگی: ا.ت از این به بعد فقط مانه خودمی فهمیدی تو مطعلق به منی
ا.ت: یونگی
یونگی: جانم؟
ا.ت: عاششقققتمممم
یونگی محم بغلم کرد
یونگی: منممم رواااااااننننیییتممممممم دختررررررر
ا.ت و یونگی: خنده
یونگی: خب بریم
ا.ت: کجا ؟
یونگی: بخوابیم
ا.ت : پس شب بخیر
از رو پاش بلند شدم تا برم اتاقم که دستم رو گرفت
یونگی: ا.ت من بهت چی گفتم؟ وقتی گفتم مانه منی یعنی هر دقیقه و ثانیه پیش منی از این به بعد تو اتاق من میخوابی
ا.ت: امممم باشه
یهو ..
ادامه دارد....
چند شاتی
ته: بیاین بریم کلاس شروع میشه
همه: اوکی
ویو ا.ت
رفتیم داخل یونگی منو ثبت نام کرد
کلاسم با کلاس اعضا یکی بود
رفتیم داخل کلاس ویو یه دختره ای خودشو به یونگی چسبوند
دختره: اووو اوپااااااااا دلممممم برات تنگ شده بود( لوس)
یونگی یه نگاهی به من کرد سریع سرمو پایین انداختم
یونگی دخترَ رو حل داد
یونگی: تو چه زود دختر خاله شدی؟ من و تو چه نسبتی داریم(سرد)
دختره: نداریم ولی شاید داشته باشیم
یونگی: خفههه شو( داد)
دختره رفت
یونگی رفت رویه یک صندلی نشست و اشاره کرد منم برم پیشش بشینم
استاد امد
استاد: خب بچه ها امروز آزمون داریم
چییییی هنوز هیچی نشده آزمون خوبه دیشب خوندم ولی حای نگرانی نیست درسن خوبه
استاد: ا.ت
ا.ت: بله استاد
استاد: تو بشین کنار مینهو
ا.ت: چش....
یونگی دستم رو گرفت تا نرم
یونگی: ولی استاد ا.ت کنار من میشینه مگه نه؟ ( بم)
استاد: ا.ا. ب.ب.بله .ا.اقای. م.مین.ح.حتما
انگار استاد از یونگی میترسه نکن به خاطر مافیا بودنشه
بعد از مدرسه تو ماشین
یونگی: ا.ت
ا.ت: بله؟
یونگی: هیچی
ویو یونگی
رسیدیم خونه ا.ت رفت لباساش رو عوض کرد یه تیشرت سفید با یه شلوارک سیاه که تا زانو هاش بود
دیگه نمی تونستم جولوی خودم رو بگیرم این دخترو آخر مانه خودم میکنم چه به خواد چه نخواد
پایه تلویزیون رو مبل نشسته بودن که ا.ت امد
یونگی: ا.ت بیا
ا.ت امد نزدیک
ا.ت: بله؟
پاهام رو از هم جدا کردم و لَش لم دادم
اشاره کردم که بشینه رو پام
نه کاری کرد و نه حرفی زد
یونگی: ا.ت بشین رو پام!
ا.ت: م.م.من.یع.یعن.ی.ن
یونگی: ا.ت حرفم رو دوبار تکرار کنم( خمار و بی حال)
ا.ت امد جولوی من ولی نشست عصبی شدم دستش رو کشیدم که افتاد روپام
نگام نمی کرد سرش پایین بود
یونگی: ا.ت نگام کن( خون سرد)
یونگی: ا.تتتت گفتممم نگاممم کننن( کمی داد)
نگام کرد اون چشما اونا کاری میکردن که براش بمیرم
بدون اراده گردنش رو سمت خودم کشیدم کمرش رو گرفتم و ل.بش رو رو لب.م گذاشتم
عمیق می بوسیدمش اما همکاری نمی کرد گازی از لب پایینش گرفتم
ویو ا.ت
ا .این.ی.یعنی ا.اونم عاشقمه؟
تو فکر بودم و با گازی که از لبم گرفت فهمیدم که عصبیه دستم رو پشت گردنش حلقه کردم و همکاری کردم که لبخند رضایتی زد
۱۰ بعد ازم جدا شد
چونم رو تو دستش فشار داد
یونگی: ا.ت از این به بعد فقط مانه خودمی فهمیدی تو مطعلق به منی
ا.ت: یونگی
یونگی: جانم؟
ا.ت: عاششقققتمممم
یونگی محم بغلم کرد
یونگی: منممم رواااااااننننیییتممممممم دختررررررر
ا.ت و یونگی: خنده
یونگی: خب بریم
ا.ت: کجا ؟
یونگی: بخوابیم
ا.ت : پس شب بخیر
از رو پاش بلند شدم تا برم اتاقم که دستم رو گرفت
یونگی: ا.ت من بهت چی گفتم؟ وقتی گفتم مانه منی یعنی هر دقیقه و ثانیه پیش منی از این به بعد تو اتاق من میخوابی
ا.ت: امممم باشه
یهو ..
ادامه دارد....
- ۲۰.۴k
- ۱۴ شهریور ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط