{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

یکی دیوانه ای آتش بر افروخت

یکی دیوانه ای آتش بر افروخت
در آن هنگام جان خویش را سوخت
همه خاکسترش را باد می برد
وجودش را جهان از یاد می برد
تو همچون آتشی ای عشق جانسوز
من آن دیوانه مرد آتش افروز
من آن دیوانه ی آتش پرستم
در این آتش خوشم تا زنده هستم
بزن آتش به عود استخوانم
که بوی عشق بر خیزد ز جانم
خوشم با این چنین دیوانگی ها
که می خندم به آن فرزانگی ها
به غیر از مردن و از یاد رفتن
غباری گشتن و بر باد رفتن
در این عالم سرانجامی نداریم
چه فرجامی ؟ که فرجامی نداریم
لهیبی همچو آه تیره روزان
بساز ای عشق و جانم را بسوزان
بیا آتش بزن ، خاکسترم کن
مسمم ، در بوته ی هستی زرم کن
دیدگاه ها (۹)

خدای خوبم دلم میخواهد برای همه ی بنده هایت دعا کنم،، دعایی ا...

پیرم و گاهی دلم یاد جوانی می کندبلبل شوقم هوای نغمه خوانی می...

پلک ِ خیس ِ مرا بهم بگذار، یک دل ِ سیر خاب میخاهمبستر ِ ابره...

از کوروش کبیر پرسیدند:قصر شما دو راه پله دارد ، یکی از آنها ...

من خود به چشم خویشتن دیدم که جانم میرود

اشعار یزدان رستمی اصل و محمدمهدی عسگری فکور

سایه‌های ابدی: پیمان خون و قلعه‌ی فراموش‌شدهفصل پنجم: هم‌آیی...

✦ اولین گناه ✦فصل هشتم: صبحی که هیچ‌کس انتظارش را نداشت---نی...

# ✦ بی‌صدا ✦نظم، برای ا.ت حکمِ دیواری را داشت که او را از آش...

📖 آکادمی آستریاپارت سیزدهم | «بیداری»صدای باد میان درخت‌های ...

وقتی طراح لباسشی و اون عاشقته... ℙ𝕒𝕣𝕥۲نشستم جلو ماشین شروع ک...

نویسنده dLyn | 𓍯 ✎ـ Taj’s Doppelganger...𝓟𝓐г𝐓.¹سکوت سنگینی ب...

فصل دومپارت بیست و هشتم | قولی که تا همیشه ماندیک سال از روز...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط