[[[[[پارت ۲۴]]]]]
[[[[[پارت ۲۴]]]]]
[[[[نام داستان کارامل]]]]
مومو: باشه
آیزاوا : ت٫ا میشه بری اتاق یکی از قهرمانان و چندتا پرونده رو بیاری
ت٫ا: چشم الان میرم
آیزاوا: خوبه
من رفتم اتاق یکی از قهرمان همونطوری که آیزاوا سنسه گفت در زدم اما کسی درو باز نکرد پس آروم درو باز کردم و یه نفر دیدم که خوابیده قیافش فتوکپی شبیه جغدا بود 🫤
حالا چیکار کنم اینکه خوابیده پس برم بیدارش کنم : آقا
یهو بیدار شد و بلند گفت: بله
نویسنده: یاد رنگوکو افتادم😂
_ویییییی ........ معذرت میخوام شما رو بیدار کردم اما آیزاوا سنسه منو فرستاد چند تا ازتون پرونده بگیرم
_ خیلی خوب دختر جوان الان میدم!!!
_خوبه😅
_ببینم دختر جوان اسم تو چی است ها ها 😁
_ خو.. خوب اسم ت٫ا هست
_ چه اسم بانمکی هه
_ ویییی .....ببخشید که اینو میگم ولی شما چرا اینقدر بلند حرف میزنیددددد
_ ها آره منم یه زمانی قهرمان بودم ولی الان بازنشسته شدم اون زمان با یکی از تبهکارا جنگیدم اون دستش یه فلوت داشت که اگه صدای فلوت به گوشم میخورد به فرمان اون میرسیدم به خاطر اون مجبور شدم گوشامو پاره کنم
_ عه چه خاطره غم انگیزی
_ آره حالا بیا این پرونده رو بگیرم برو.
_ ممنون 🙂
(((پرش زمان)))
((((ت٫ا پرونده به آیزاوا سنسه داد رفت پیش بقیه بچهها سالن))))
ت٫ا :سلام بچه 👋🏻
کریشیما: عه 😁 ت٫ا کجا بودی این همه وقت
ت٫ا : آیزاوا منو فرستاده بود پیش یک قهرمان بازنشسته تا از اون چند تا پرونده بگیرم
مینا : خوش به حالت بعد رفتن تو آیزاوا سنسه خیلی از ما کار کشید دارم میمیرم از خستگی 😩
دنکی : تو که کاری نکردی همه کارا رو ما مردا کردیم 😖
مینا : دروغگوووو!!!!😡
دنکی: خوب راست میگم
باکوگو: هوی شما نفله ها اینقدر داد و بیداد نکنید💢💢💢
دنکی: باشه باشه فقط تو عصبانی نشو
باکوگو: هاااااااا نکنه دلت کتک میخواد پیکاچو هااا
گیوتو : خیلی خوب حالا با هم دعوا میکنید
باکوگو: تو چی میگی نفله مردنی هااا
_________________________________________
________
لایک وفالو یادتون نره ❤️🤍🙃
[[[[نام داستان کارامل]]]]
مومو: باشه
آیزاوا : ت٫ا میشه بری اتاق یکی از قهرمانان و چندتا پرونده رو بیاری
ت٫ا: چشم الان میرم
آیزاوا: خوبه
من رفتم اتاق یکی از قهرمان همونطوری که آیزاوا سنسه گفت در زدم اما کسی درو باز نکرد پس آروم درو باز کردم و یه نفر دیدم که خوابیده قیافش فتوکپی شبیه جغدا بود 🫤
حالا چیکار کنم اینکه خوابیده پس برم بیدارش کنم : آقا
یهو بیدار شد و بلند گفت: بله
نویسنده: یاد رنگوکو افتادم😂
_ویییییی ........ معذرت میخوام شما رو بیدار کردم اما آیزاوا سنسه منو فرستاد چند تا ازتون پرونده بگیرم
_ خیلی خوب دختر جوان الان میدم!!!
_خوبه😅
_ببینم دختر جوان اسم تو چی است ها ها 😁
_ خو.. خوب اسم ت٫ا هست
_ چه اسم بانمکی هه
_ ویییی .....ببخشید که اینو میگم ولی شما چرا اینقدر بلند حرف میزنیددددد
_ ها آره منم یه زمانی قهرمان بودم ولی الان بازنشسته شدم اون زمان با یکی از تبهکارا جنگیدم اون دستش یه فلوت داشت که اگه صدای فلوت به گوشم میخورد به فرمان اون میرسیدم به خاطر اون مجبور شدم گوشامو پاره کنم
_ عه چه خاطره غم انگیزی
_ آره حالا بیا این پرونده رو بگیرم برو.
_ ممنون 🙂
(((پرش زمان)))
((((ت٫ا پرونده به آیزاوا سنسه داد رفت پیش بقیه بچهها سالن))))
ت٫ا :سلام بچه 👋🏻
کریشیما: عه 😁 ت٫ا کجا بودی این همه وقت
ت٫ا : آیزاوا منو فرستاده بود پیش یک قهرمان بازنشسته تا از اون چند تا پرونده بگیرم
مینا : خوش به حالت بعد رفتن تو آیزاوا سنسه خیلی از ما کار کشید دارم میمیرم از خستگی 😩
دنکی : تو که کاری نکردی همه کارا رو ما مردا کردیم 😖
مینا : دروغگوووو!!!!😡
دنکی: خوب راست میگم
باکوگو: هوی شما نفله ها اینقدر داد و بیداد نکنید💢💢💢
دنکی: باشه باشه فقط تو عصبانی نشو
باکوگو: هاااااااا نکنه دلت کتک میخواد پیکاچو هااا
گیوتو : خیلی خوب حالا با هم دعوا میکنید
باکوگو: تو چی میگی نفله مردنی هااا
_________________________________________
________
لایک وفالو یادتون نره ❤️🤍🙃
- ۱۱.۳k
- ۰۱ مرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۲۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط