کشاورزی مشغول پاشیدن بذر بود، دختر ثروتمند و مغروری به ا

کشاورزی مشغول پاشیدن بذر بود، دختر ثروتمند و مغروری به او رسید وبا تکبر گفت:
.
.
.
بکار ؛
.
.
.
بکار که هر چه بکاری ما میخوریم!
.
.
.
کشاورز نگاهی به او انداخت و گفت: دارم یونجه میکارم!
دیدگاه ها (۳)

هَـوَلِـتَـم دُخـتَـر>>👧🏻🌶#پارت_50سر سفره نهار نشستم .._سکین...

MY LESSON

رمان

𝑻𝒆𝒎𝒑𝒕𝒂𝒕𝒊𝒐𝒏 𝒂𝒏𝒅 𝒔𝒉𝒂𝒅𝒐𝒘سایـہ و وسوسـہ𝐏𝐚𝐫𝐭 51( بچه ها خواستم بگ...

Part 11

الماس زیبای من  part²                                      ...

پارت ۲۴ — چیزی که پشت یک دیدار بودسوهی بعد از آن روز، چند با...

🌷 𝐅𝐋𝐎𝐖𝐄𝐑𝐒ραят 1 — یک عصر معمولیصدای برخورد وزنه‌ها با زمین، ...

+ آخه اون الان فکر میکنه که من دارم با تو...حرفشو ادامه نداد...

𝑻𝒆𝒎𝒑𝒕𝒂𝒕𝒊𝒐𝒏 𝒂𝒏𝒅 𝒔𝒉𝒂𝒅𝒐𝒘سایـہ و وسوسـہ𝐏𝐚𝐫𝐭 9.. با فکر به اینکه ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط