چند پارتی بازیچه
پارت ۵
### ساعت ۱۶:۳۰ ـ سئول
ا.ت با یک لیوان آبمیوه در دست، روی نیمکت پارک نشسته بود و سارا کنارش مشغول خوردن ساندویچش بود.
ا.ت نی را داخل آبمیوه فرو کرد و با قیافهای متفکر گفت:
ـ سارا.
ـ هوم؟
ـ به نظرت اگه من یه روز رئیسجمهور بشم، چه اتفاقی میافته؟
سارا بدون اینکه نگاهش کند، گفت:
ـ احتمالاً کشور استعفا میده.
ـ چرا؟!
ـ چون تو حتی نمیتونی یه دستگاه فروش خودکار رو مدیریت کنی!
ا.ت دستش را روی سینهاش گذاشت.
ـ من از این همه بیاحترامی در یک رابطه دوستانه واقعاً ناراحتم.
ـ رابطه دوستانه؟ تو فقط وقتی پول نداری منو دوست داری!
ـ وای! یعنی منو شناختی؟!
سارا تکهای از ساندویچش را به سمت او گرفت.
ـ بخور، فقط حرف نزن.
ا.ت ساندویچ را گرفت.
ـ چشم مادر.
### ساعت ۱۷:۰۰ ـ شرکت جئون
جونگکوک پشت میز بزرگش نشسته بود.
دستیارش وارد اتاق شد.
ـ آقای جئون، آقای کیم تهیونگ برای ملاقات اومدن.
جونگکوک بدون اینکه سرش را بلند کند، گفت:
ـ قرار ملاقات داشتیم؟
ـ خیر. گفتن موضوع مهمیه.
ـ بگو وقت ندارم.
ـ خودشون گفتن منتظر میمونن.
جونگکوک خودکارش را روی میز گذاشت.
ـ پس بذار منتظر بمونه.
دستیار سر تکان داد و بیرون رفت.
اما کمتر از یک دقیقه بعد، در اتاق باز شد.
مردی با کتوشلوار مشکی وارد شد.
تهیونگ.
ـ چه استقبال گرمی!
جونگکوک سرش را بلند کرد.
ـ اینجا شرکت منه، نه خونه مادربزرگت. برای ورود باید اجازه بگیری.
تهیونگ روی صندلی مقابلش نشست.
ـ هنوز هم همونقدر بداخلاقی.
ـ هنوز هم همونقدر بیدعوت میای.
تهیونگ لبخند کوتاهی زد.
ـ یه موضوع دارم.
ـ امیدوارم ارزش مزاحمت رو داشته باشه.
تهیونگ گوشیاش را روی میز گذاشت.
عکس ا.ت روی صفحه بود.
جونگکوک نگاهی به عکس انداخت.
چهرهاش برای لحظهای تغییر کرد.
همان دختر!
تهیونگ گفت:
ـ این دختر رو میشناسی؟
جونگکوک خیلی خونسرد جواب داد:
ـ چرا باید بشناسم؟
ـ چون از صبح ذهنم رو مشغول کرده.
جونگکوک به پشتی صندلی تکیه داد.
ـ تبریک میگم. بالاخره یه نفر پیدا شده که بتونه حواست رو پرت کنه.
تهیونگ بیتوجه به طعنهاش ادامه داد:
ـ اسمش ا.ته. میخوام بیشتر دربارهش بدونم.
جونگکوک نگاهش را از عکس برداشت.
ـ چرا؟
ـ چون دوست دارم دوباره ببینمش.
چند ثانیه سکوت شد.
جونگکوک لبخند کمرنگی زد.
ـ جالبه.
تهیونگ ابرو بالا انداخت.
ـ چی جالبه؟
ـ اینکه یه دختر تونسته توجه مردی مثل تو رو جلب کنه.
ـ حسودیت شده؟
جونگکوک خندید.
ـ به تو؟ لطفاً.
تهیونگ گوشیاش را برداشت.
ـ به هر حال، میخوام پیداش کنم.
جونگکوک ناگهان گفت:
ـ لازم نیست.
تهیونگ ایستاد.
ـ چرا؟
ـ چون من پیداش کردم.
تهیونگ چند لحظه به او خیره شد.
ـ چی گفتی؟
جونگکوک با خونسردی گوشی خودش را برداشت و عکس دیگری را نشانش داد.
ـ امروز صبح دیدمش.
تهیونگ گوشی را از دستش گرفت.
ـ تو این دختر رو دیدی؟
ـ آره.
ـ کجا؟
ـ جلوی مدرسه.
ـ باهاش حرف زدی؟
ـ نه.
تهیونگ گوشی را روی میز گذاشت.
ـ پس هنوز من ازت جلوترم.
جونگکوک لبخند زد.
ـ مطمئنی؟
تهیونگ اخم کرد.
ـ جئون جونگکوک، داری منو عصبانی میکنی.
ـ عادت دارم.
تهیونگ دوباره نشست.
ـ گوش کن، من این دختر رو میخوام.
جونگکوک ابرویش را بالا برد.
ـ مثل اینکه خیلی مطمئنی که دختره هم تو رو میخواد!
تهیونگ چند لحظه ساکت ماند.
بعد گفت:
ـ حداقل از تو خوشش نمیاد.
جونگکوک خندید.
ـ از کجا میدونی؟
ـ چون منو دیده.
ـ خب؟
ـ تو رو که ندیده.
جونگکوک سرش را کمی کج کرد.
ـ پس باید یه کاری کنم منو ببینه.
تهیونگ نگاه تندی به او انداخت.
ـ حتی فکرشم نکن.
ـ دیر گفتی
### ساعت ۱۶:۳۰ ـ سئول
ا.ت با یک لیوان آبمیوه در دست، روی نیمکت پارک نشسته بود و سارا کنارش مشغول خوردن ساندویچش بود.
ا.ت نی را داخل آبمیوه فرو کرد و با قیافهای متفکر گفت:
ـ سارا.
ـ هوم؟
ـ به نظرت اگه من یه روز رئیسجمهور بشم، چه اتفاقی میافته؟
سارا بدون اینکه نگاهش کند، گفت:
ـ احتمالاً کشور استعفا میده.
ـ چرا؟!
ـ چون تو حتی نمیتونی یه دستگاه فروش خودکار رو مدیریت کنی!
ا.ت دستش را روی سینهاش گذاشت.
ـ من از این همه بیاحترامی در یک رابطه دوستانه واقعاً ناراحتم.
ـ رابطه دوستانه؟ تو فقط وقتی پول نداری منو دوست داری!
ـ وای! یعنی منو شناختی؟!
سارا تکهای از ساندویچش را به سمت او گرفت.
ـ بخور، فقط حرف نزن.
ا.ت ساندویچ را گرفت.
ـ چشم مادر.
### ساعت ۱۷:۰۰ ـ شرکت جئون
جونگکوک پشت میز بزرگش نشسته بود.
دستیارش وارد اتاق شد.
ـ آقای جئون، آقای کیم تهیونگ برای ملاقات اومدن.
جونگکوک بدون اینکه سرش را بلند کند، گفت:
ـ قرار ملاقات داشتیم؟
ـ خیر. گفتن موضوع مهمیه.
ـ بگو وقت ندارم.
ـ خودشون گفتن منتظر میمونن.
جونگکوک خودکارش را روی میز گذاشت.
ـ پس بذار منتظر بمونه.
دستیار سر تکان داد و بیرون رفت.
اما کمتر از یک دقیقه بعد، در اتاق باز شد.
مردی با کتوشلوار مشکی وارد شد.
تهیونگ.
ـ چه استقبال گرمی!
جونگکوک سرش را بلند کرد.
ـ اینجا شرکت منه، نه خونه مادربزرگت. برای ورود باید اجازه بگیری.
تهیونگ روی صندلی مقابلش نشست.
ـ هنوز هم همونقدر بداخلاقی.
ـ هنوز هم همونقدر بیدعوت میای.
تهیونگ لبخند کوتاهی زد.
ـ یه موضوع دارم.
ـ امیدوارم ارزش مزاحمت رو داشته باشه.
تهیونگ گوشیاش را روی میز گذاشت.
عکس ا.ت روی صفحه بود.
جونگکوک نگاهی به عکس انداخت.
چهرهاش برای لحظهای تغییر کرد.
همان دختر!
تهیونگ گفت:
ـ این دختر رو میشناسی؟
جونگکوک خیلی خونسرد جواب داد:
ـ چرا باید بشناسم؟
ـ چون از صبح ذهنم رو مشغول کرده.
جونگکوک به پشتی صندلی تکیه داد.
ـ تبریک میگم. بالاخره یه نفر پیدا شده که بتونه حواست رو پرت کنه.
تهیونگ بیتوجه به طعنهاش ادامه داد:
ـ اسمش ا.ته. میخوام بیشتر دربارهش بدونم.
جونگکوک نگاهش را از عکس برداشت.
ـ چرا؟
ـ چون دوست دارم دوباره ببینمش.
چند ثانیه سکوت شد.
جونگکوک لبخند کمرنگی زد.
ـ جالبه.
تهیونگ ابرو بالا انداخت.
ـ چی جالبه؟
ـ اینکه یه دختر تونسته توجه مردی مثل تو رو جلب کنه.
ـ حسودیت شده؟
جونگکوک خندید.
ـ به تو؟ لطفاً.
تهیونگ گوشیاش را برداشت.
ـ به هر حال، میخوام پیداش کنم.
جونگکوک ناگهان گفت:
ـ لازم نیست.
تهیونگ ایستاد.
ـ چرا؟
ـ چون من پیداش کردم.
تهیونگ چند لحظه به او خیره شد.
ـ چی گفتی؟
جونگکوک با خونسردی گوشی خودش را برداشت و عکس دیگری را نشانش داد.
ـ امروز صبح دیدمش.
تهیونگ گوشی را از دستش گرفت.
ـ تو این دختر رو دیدی؟
ـ آره.
ـ کجا؟
ـ جلوی مدرسه.
ـ باهاش حرف زدی؟
ـ نه.
تهیونگ گوشی را روی میز گذاشت.
ـ پس هنوز من ازت جلوترم.
جونگکوک لبخند زد.
ـ مطمئنی؟
تهیونگ اخم کرد.
ـ جئون جونگکوک، داری منو عصبانی میکنی.
ـ عادت دارم.
تهیونگ دوباره نشست.
ـ گوش کن، من این دختر رو میخوام.
جونگکوک ابرویش را بالا برد.
ـ مثل اینکه خیلی مطمئنی که دختره هم تو رو میخواد!
تهیونگ چند لحظه ساکت ماند.
بعد گفت:
ـ حداقل از تو خوشش نمیاد.
جونگکوک خندید.
ـ از کجا میدونی؟
ـ چون منو دیده.
ـ خب؟
ـ تو رو که ندیده.
جونگکوک سرش را کمی کج کرد.
ـ پس باید یه کاری کنم منو ببینه.
تهیونگ نگاه تندی به او انداخت.
ـ حتی فکرشم نکن.
ـ دیر گفتی
- ۱۵۴
- ۰۸ آبان ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط