1  یک عصر معمولی

🌷 𝐅𝐋𝐎𝐖𝐄𝐑𝐒

🌷 𝐅𝐋𝐎𝐖𝐄𝐑𝐒

ραят 1 — یک عصر معمولی

صدای برخورد وزنه‌ها با زمین، موسیقی بلند و نفس‌های بریده‌بریده فضای باشگاه را پر کرده بود.

ا/ت بعد از یک روز طولانی دانشگاه، بالاخره توانسته بود خودش را به باشگاه برساند. هدفش فقط یک چیز بود: یک ساعت ورزش، بدون هیچ دردسری.

اما ظاهراً دنیا برنامه‌ی دیگری برایش داشت.

ا/ت در حالی که مشغول تنظیم دستگاه بود، دستش را جلو برد تا وزنه را بردارد؛ درست همان لحظه یک دست دیگر هم به سمت همان وزنه رفت.

ا/ت سرش را بالا آورد.

پسری قدبلند روبه‌رویش ایستاده بود.

ـ «من اینو لازم دارم.»

ا/ت ابرویش را بالا انداخت.

ـ «خب؟ منم لازم دارم.»

پسر با تعجب نگاهش کرد.

ـ «من زودتر دیدمش.»

ـ «ولی من زودتر دستم بهش رسید.»

ـ «من زودتر بهش احتیاج داشتم.»

ا/ت چند ثانیه خیره نگاهش کرد.

ـ «این دیگه چه منطقیه؟!»

پسر شانه‌ای بالا انداخت.

ـ «منطق خودمه.»

ا/ت زیرلب گفت:

ـ «چه آدم روی اعصابی...»

ـ «شنیدم.»

ـ «قرار هم بود بشنوی.»

گوشه‌ی لب پسر بالا رفت.

ـ «پس تو از اونایی هستی که همیشه باید حرف آخر رو بزنی؟»

ا/ت لبخند مصنوعی‌ای زد.

ـ «نه. فقط وقتی طرف مقابلم زیادی حرف می‌زنه.»

پسر خندید.

ـ «جالبه.»

ا/ت با حرص وزنه‌ی دیگری برداشت و به سمت دستگاه رفت.

ـ «خیلی هم جالب نیست.»

چند دقیقه بعد، وقتی ا/ت بالاخره از شر آن پسر خلاص شده بود، گوشی‌اش را از روی نیمکت برداشت و نگاهی به ساعت انداخت.

دانشگاه.

فردا صبح اولین کلاسش ساعت هشت بود.

با خودش فکر کرد:

«فقط امیدوارم فردا هیچ آدم اعصاب‌خوردکنی نبینم.»

همان لحظه صدای آشنایی از پشت سرش آمد:

ـ «هی! تو هم دانشگاه هان‌یانگ میری؟»

ا/ت خشک شد.

آرام برگشت.

همان پسر.

با لبخندی که حالا بیشتر از قبل روی اعصابش بود.

ـ «...چی؟»

پسر به کارت دانشجویی‌ای که از کیف ا/ت بیرون زده بود اشاره کرد.

ـ «اون لوگو. منم همون دانشگاه می‌رم.»

ا/ت چند ثانیه سکوت کرد.

بعد خیلی آرام گفت:

ـ «نه.»

پسر خندید.

ـ «نه؟»

ـ «نه. امکان نداره.»

ـ «چرا؟»

ا/ت کیفش را برداشت.

ـ «چون من امروز به اندازه‌ی کافی بدشانسی آوردم.»

و بدون اینکه منتظر جوابش بماند، از باشگاه بیرون رفت.

پسر همان‌جا ایستاد و خندید.

ـ «عجب دختری...»

اما هیچ‌کدامشان نمی‌دانستند این آخرین باری نیست که یکدیگر را می‌بینند.

اتفاقاً...

این تازه شروع ماجرا بود. 🌷
دیدگاه ها (۲)

𓆩🦋 𝑻𝒉𝒆 𝑳𝒂𝒔𝒕 𝑭𝒂𝒊𝒓𝒚 🦋𓆪پارت ششم | «پسری که هیچ‌کس بهش نزدیک نمی...

پارت چهارم | «فقط یه استاد»جمعه، بعد از آخرین کلاس، حیاط دان...

🌷 𝐅𝐋𝐎𝐖𝐄𝐑𝐒بخش دوم | چیزی که دیگر نمی‌شود پنهانش کردچند هفته ا...

𝕄𝕌𝕊𝕀ℂ🎶𝙿𝙰𝚁𝚃 𝟷 | اولین نتسئول، ساعت ۷:۱۵ صبح.صدای رفت‌وآمد ماش...

🖤 عروس مافیا | پارت دومعمارت جونگ‌کوک | ساعت ۹ شبا/ت وارد ات...

𓆩 𝑻𝒉𝒆 𝑳𝒂𝒔𝒕 𝑭𝒂𝒊𝒓𝒚 𓆪پارت اول | «دخترِ انسانی»ا/ت از همون لحظه‌...

𝐏𝐀𝐑𝐓 𝟐| پسرِ کافه‌ی طبقه‌ی دومبعد از آن روز، یونگی را چند با...

🖤🥀 معشوقه‌ی مخفی𓆩 پــارت یــک 𓆪 🖤🥀ـ «رئیس، همه منتظر شمان.»ج...

«قراردادِ سیاه» p1باران شدیدی روی عمارت قدیمی خانواده‌ی جون ...

اولین فیکم😄سایه‌های قلبℙ𝔸ℝ𝕋𝟙: برخورد اولسئول، ساعت هشت صبح.ص...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط