هی ابر می‌شدم من و باران نمی‌گرفت

هی ابر می‌شدم من و باران نمی‌گرفت
باید شروع می‌شد و پایان نمی‌گرفت
تصویرِ گیجِ زندگیِ با توام، دریغ
از دور جلوه داشت ولی جان نمی‌گرفت
من ساده عاشقت شده بودم ولی چه سود
وقتی كه زندگی به من آسان نمی‌گرفت
بین من و تو فاصله انداخت عاقبت
تقدیر، از من و تو كه فرمان نمی‌گرفت
كیفیّت عبور تو از من... من از تو... آه!
اینگونه كاش سِیر شتابان نمی‌گرفت
خشکید چشمه‌های امیدی که داشتیم
باران نمی‌گرفت... نه! باران نمی‌گرفت
دنیا دلش شکست برای من و تو، آه!
ما دلشکسته‌ها که دعامان نمی‌گرفت
بی‌شک اگر که میشیِ چشمت نبود، عشق
در من هنوز هم سر و سامان نمی‌گرفت...
دیدگاه ها (۴)

داستان کودکانه «راز پروانه‌ی کوچک و مهمان ناخوانده» به نویسن...

هی ابر می‌شدم من و باران نمی‌ گرفتباید شروع می‌شد و پایان نم...

دنیا دلش شکست برای من و تو، آه! ما دلشکسته‌ها که دعامان نمی‌...

خلوت شب یاد تو در یاد من سامان گرفت خاطراتت گفت و گفت تا چشم...

خلوت شب یاد تو در یاد من سامان گرفت خاطراتت گفت و گفت تا چشم...

خلوت شب یاد تو در یاد من سامان گرفت خاطراتت گفت و گفت تا چش...

خلوت شب یاد تو در یاد من سامان گرفت خاطراتت گفت و گفت تا چشم...

دیشب دعا کردم سرت سامان بگیرد تقدیر، از لبهای تو فرمان بگیر...

به زمین میزنی و میشکنی....عاقبت شیشه ی امیدی را...سخت مغروری...

کفری که از رنگ چشمت، می رفت ایمان بگیردتا کی سراغ دلت را از ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط