دیشب دعا کردم سرت سامان بگیرد
دیشب دعا کردم سرت سامان بگیرد
تقدیر، از لبهای تو فرمان بگیرد ...
دیشب نگاهم تا سحر بر آسمان بود
بغضم تَرَک برداشت تا باران بگیرد
انگار، چشمِ آسمان هم در صدد بود
از خاک، یک همراهِ هم پیمان بگیرد
ای کاش از بومِ حضورت ، رنگِ غم را
آن قطرہ های کوچکِ رقصان، بگیرد
یک لحظہ در خود گُم شوی تا خالقِ دل
دستِ تو را در دستِ خود، یک آن، بگیرد
عاشق بمانی... عشق ،اما از دل تو
این آزمونِ سخت را آسان بگیرد
من لحظہ بیتابی ام را نذر کردم ...
تا زندگی در لحظہ هایت جان بگیرد
تقدیر، از لبهای تو فرمان بگیرد ...
دیشب نگاهم تا سحر بر آسمان بود
بغضم تَرَک برداشت تا باران بگیرد
انگار، چشمِ آسمان هم در صدد بود
از خاک، یک همراهِ هم پیمان بگیرد
ای کاش از بومِ حضورت ، رنگِ غم را
آن قطرہ های کوچکِ رقصان، بگیرد
یک لحظہ در خود گُم شوی تا خالقِ دل
دستِ تو را در دستِ خود، یک آن، بگیرد
عاشق بمانی... عشق ،اما از دل تو
این آزمونِ سخت را آسان بگیرد
من لحظہ بیتابی ام را نذر کردم ...
تا زندگی در لحظہ هایت جان بگیرد
- ۱.۲k
- ۰۸ خرداد ۱۳۹۸
دیدگاه ها (۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط