🖤🥀سکوت
🖤🥀سکوت
𓆩 پــارت بیستودوم 𓆪 🖤🥀
هیچکس حرف نمیزد.
چشمهای اسما روی صفحهی کوچک فلش قفل شده بود.
«اگر این پیام را میبینی، یعنی من هنوز زندهام.»
دستهایش شروع به لرزیدن کرد.
ـ «این... صدای کیه؟»
نامجون به فلش خیره شد.
ـ «هنوز چیزی پخش نشده.»
همان لحظه صفحه دوباره روشن شد.
«اسما... اگر صدای من رو میشنوی، به هیچکس اعتماد نکن.»
اسما یک قدم عقب رفت.
ـ «نه...»
یون فوراً به سمتش رفت.
ـ «اسما؟»
ـ «این صدای اونه.»
سارا با نگرانی پرسید:
ـ «مطمئنی؟»
اسما آرام سر تکان داد.
ـ «من صدای پدرم رو میشناسم.»
فلش شروع به پخش یک فایل صوتی کرد.
صدای مردی خسته و آرام در اتاق پیچید:
ـ «اسما... میدونم احتمالاً من رو مرده میدونی. شاید حتی ازم متنفر باشی... اما هیچکدوم از اتفاقاتی که افتاد، اون چیزی نبود که فکر میکنی.»
اسما اشکهایش را پاک کرد.
ـ «پس چرا رفتی؟»
صدای ضبطشده ادامه داد:
ـ «من مجبور شدم ناپدید بشم.»
نامجون ناگهان به یون نگاه کرد.
ـ «این فایل چه زمانی ضبط شده؟»
یون فلش را بررسی کرد.
چند لحظه بعد رنگ صورتش پرید.
ـ «همین امسال.»
اسما خشکش زد.
ـ «چی؟»
یون آرام گفت:
ـ «این پیام قدیمی نیست.»
نامجون فلش را از دستش گرفت.
ـ «پس پدرت واقعاً زندهست.»
صدای مرد دوباره پخش شد:
ـ «اما مهمتر از زنده بودن من... اینه که بدونی چرا حافظهات رو از دست دادی.»
اسما نفسش را حبس کرد.
ـ «حافظهام...؟»
صدای مرد برای چند ثانیه قطع شد.
بعد جملهای گفت که همه را شوکه کرد:
ـ «اسما، تو چیزی رو فراموش نکردی...»
مکث.
ـ «تو خودت خواستی فراموشش کنی.»
اسما به آرامی سرش را بالا آورد.
ـ «من... خودم؟»
یون جلو آمد.
ـ «اسما، صبر کن.»
اما اسما عقب رفت.
ـ «نه.»
چشمهایش پر از اشک شد.
ـ «همهتون یه چیزی میدونستین.»
به سارا نگاه کرد.
ـ «تو.»
بعد به یون.
ـ «تو هم میدونستی.»
و در آخر به نامجون نگاه کرد.
ـ «حتی تو.»
هیچکس جواب نداد.
اسما با صدایی لرزان گفت:
ـ «پس چرا هیچکس بهم نگفت؟»
فلش دوباره روشن شد.
این بار فقط یک جمله روی صفحه ظاهر شد:
«چون اگر حقیقت رو به یاد بیاری، اولین کسی که میکشه... خودِ یون خواهد بود.» 🖤🥀
𓆩 پــارت بیستودوم 𓆪 🖤🥀
هیچکس حرف نمیزد.
چشمهای اسما روی صفحهی کوچک فلش قفل شده بود.
«اگر این پیام را میبینی، یعنی من هنوز زندهام.»
دستهایش شروع به لرزیدن کرد.
ـ «این... صدای کیه؟»
نامجون به فلش خیره شد.
ـ «هنوز چیزی پخش نشده.»
همان لحظه صفحه دوباره روشن شد.
«اسما... اگر صدای من رو میشنوی، به هیچکس اعتماد نکن.»
اسما یک قدم عقب رفت.
ـ «نه...»
یون فوراً به سمتش رفت.
ـ «اسما؟»
ـ «این صدای اونه.»
سارا با نگرانی پرسید:
ـ «مطمئنی؟»
اسما آرام سر تکان داد.
ـ «من صدای پدرم رو میشناسم.»
فلش شروع به پخش یک فایل صوتی کرد.
صدای مردی خسته و آرام در اتاق پیچید:
ـ «اسما... میدونم احتمالاً من رو مرده میدونی. شاید حتی ازم متنفر باشی... اما هیچکدوم از اتفاقاتی که افتاد، اون چیزی نبود که فکر میکنی.»
اسما اشکهایش را پاک کرد.
ـ «پس چرا رفتی؟»
صدای ضبطشده ادامه داد:
ـ «من مجبور شدم ناپدید بشم.»
نامجون ناگهان به یون نگاه کرد.
ـ «این فایل چه زمانی ضبط شده؟»
یون فلش را بررسی کرد.
چند لحظه بعد رنگ صورتش پرید.
ـ «همین امسال.»
اسما خشکش زد.
ـ «چی؟»
یون آرام گفت:
ـ «این پیام قدیمی نیست.»
نامجون فلش را از دستش گرفت.
ـ «پس پدرت واقعاً زندهست.»
صدای مرد دوباره پخش شد:
ـ «اما مهمتر از زنده بودن من... اینه که بدونی چرا حافظهات رو از دست دادی.»
اسما نفسش را حبس کرد.
ـ «حافظهام...؟»
صدای مرد برای چند ثانیه قطع شد.
بعد جملهای گفت که همه را شوکه کرد:
ـ «اسما، تو چیزی رو فراموش نکردی...»
مکث.
ـ «تو خودت خواستی فراموشش کنی.»
اسما به آرامی سرش را بالا آورد.
ـ «من... خودم؟»
یون جلو آمد.
ـ «اسما، صبر کن.»
اما اسما عقب رفت.
ـ «نه.»
چشمهایش پر از اشک شد.
ـ «همهتون یه چیزی میدونستین.»
به سارا نگاه کرد.
ـ «تو.»
بعد به یون.
ـ «تو هم میدونستی.»
و در آخر به نامجون نگاه کرد.
ـ «حتی تو.»
هیچکس جواب نداد.
اسما با صدایی لرزان گفت:
ـ «پس چرا هیچکس بهم نگفت؟»
فلش دوباره روشن شد.
این بار فقط یک جمله روی صفحه ظاهر شد:
«چون اگر حقیقت رو به یاد بیاری، اولین کسی که میکشه... خودِ یون خواهد بود.» 🖤🥀
- ۹۵
- ۱۷ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط