مدرسه قهرمانانه من
#رقیب_سخت
پارت ۳۰
یهویی صدای شکستن در امد و باکوگو ، میدوریا ، شوتو وارد شدند(باکوگو:وسط' و شوتو و میدوریا پشت باکوگو)
باکوگو:"خفه!"
شوتو:"هیشکی با هیشکی ازدواج مزدواج نمیکنه اینجا!"
میدوریا:"هی! تو بچه ای! خودتو قاطیه این ماجرا نکن اقا پسر!"
مکس:"شماا؟؟....منن...جولیاا رو دوست دارممم!"
جولیا بسیار شوکه شده بود و میترسید
میدوریا:"اما....اقا پسر! تو که نمیتونی عاشق یه زن بزرگ تر از خودت بشی مگ نه؟؟"
مکس با شوک:"چ؟....چند سالشه؟"
جولیا:" نه مکس وایساا.."
یهو باکوگو بدون نگاه کردن به جولیا(همچنان به مکس نگاه میکنه) اسلحه رو به ست جولیا گرفت.(تا جولیا ساکت بشه)
باکوگو با خشم:"..اون ۲۵ سالشه! از ما هم بزرگه! ماهم قول خوردیم! میفهمی؟"
مکس یهو با ناباوری:"ن ن ن نگا ۱۵ سالشه نگا کیک خریدم براش امروز تولدشه!"
باکوگو:"عه؟ چند روز پیش هم بع من گفت تولدمه!"
مکس:"....چیی! (برگشت سمت جولیا) احنق!! تو منو الکی قول زدیی الکی از خانوادم دور نگه داشتی الکی گفتی بابا میشم تو منو قول زدیی! الان من هیچکس و هیچجایی ندارمم!"
میدوریا:"نگرا نباش باکوگو برات..."
یهو باکوگو:"خیر من هیچ کاری نمیکنم!"
مکس:"خواهش میکنم من فط ۱۶ سالمه لطفا!"
شوتو:"نگران نباش مکس بیا اینور!"
باکوگو به جولیا:"همین الان برمیگردی هتل! میفهمی؟"
یهو جولیا:" نه عمراا! من خودم و بچم همینجا تو این خونه گند کوچولو میمونیم!"
یهو باکوگو:"بچه؟"
مکس با گریه:"بچه مننن!؟"
جولیا:" نه احمق!!"
.
جولیا:"من .... به همتون دروغ گفتم! من بچم از باکوگو زندست!"
باکوگو شوکه شد
میدوریا:"احمقانه حرف نزن بچه قبلیت از باکوگو نبود!"
شوتو:"مشتی تو تا الان بچه تو شکمت نگه میدهری؟ اگه حامله هم باشی از مکسه!"
مکس:"اره! ما ... بچه ماعه!"
جولیا:"خفه شو مکس! بهت گفته بودم از باکوگو بچه دارم قبولم میکنی گفتی آره!! الانم الکی دروغ نگو!"
مکس:"چیی؟؟ تو دروغگویی بخدا همچین چیزی به من نگفته این جن.ه"
باکوگو شوکه بود؛*بچم....زندست؟.اگه زنده باشه چی؟؟.
پایان
ادامه دارد
پارت ۳۰
یهویی صدای شکستن در امد و باکوگو ، میدوریا ، شوتو وارد شدند(باکوگو:وسط' و شوتو و میدوریا پشت باکوگو)
باکوگو:"خفه!"
شوتو:"هیشکی با هیشکی ازدواج مزدواج نمیکنه اینجا!"
میدوریا:"هی! تو بچه ای! خودتو قاطیه این ماجرا نکن اقا پسر!"
مکس:"شماا؟؟....منن...جولیاا رو دوست دارممم!"
جولیا بسیار شوکه شده بود و میترسید
میدوریا:"اما....اقا پسر! تو که نمیتونی عاشق یه زن بزرگ تر از خودت بشی مگ نه؟؟"
مکس با شوک:"چ؟....چند سالشه؟"
جولیا:" نه مکس وایساا.."
یهو باکوگو بدون نگاه کردن به جولیا(همچنان به مکس نگاه میکنه) اسلحه رو به ست جولیا گرفت.(تا جولیا ساکت بشه)
باکوگو با خشم:"..اون ۲۵ سالشه! از ما هم بزرگه! ماهم قول خوردیم! میفهمی؟"
مکس یهو با ناباوری:"ن ن ن نگا ۱۵ سالشه نگا کیک خریدم براش امروز تولدشه!"
باکوگو:"عه؟ چند روز پیش هم بع من گفت تولدمه!"
مکس:"....چیی! (برگشت سمت جولیا) احنق!! تو منو الکی قول زدیی الکی از خانوادم دور نگه داشتی الکی گفتی بابا میشم تو منو قول زدیی! الان من هیچکس و هیچجایی ندارمم!"
میدوریا:"نگرا نباش باکوگو برات..."
یهو باکوگو:"خیر من هیچ کاری نمیکنم!"
مکس:"خواهش میکنم من فط ۱۶ سالمه لطفا!"
شوتو:"نگران نباش مکس بیا اینور!"
باکوگو به جولیا:"همین الان برمیگردی هتل! میفهمی؟"
یهو جولیا:" نه عمراا! من خودم و بچم همینجا تو این خونه گند کوچولو میمونیم!"
یهو باکوگو:"بچه؟"
مکس با گریه:"بچه مننن!؟"
جولیا:" نه احمق!!"
.
جولیا:"من .... به همتون دروغ گفتم! من بچم از باکوگو زندست!"
باکوگو شوکه شد
میدوریا:"احمقانه حرف نزن بچه قبلیت از باکوگو نبود!"
شوتو:"مشتی تو تا الان بچه تو شکمت نگه میدهری؟ اگه حامله هم باشی از مکسه!"
مکس:"اره! ما ... بچه ماعه!"
جولیا:"خفه شو مکس! بهت گفته بودم از باکوگو بچه دارم قبولم میکنی گفتی آره!! الانم الکی دروغ نگو!"
مکس:"چیی؟؟ تو دروغگویی بخدا همچین چیزی به من نگفته این جن.ه"
باکوگو شوکه بود؛*بچم....زندست؟.اگه زنده باشه چی؟؟.
پایان
ادامه دارد
- ۲۱.۷k
- ۲۹ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط